پارت ۲خاطرات زایمان سزارین من❤️
رسیدم بیمارستان گفتن باید منتظر بمونی نیم ساعت منتظر موندم بعدش صدام زدن رفتم تو و معاینه شدم دهانه رحمم یک سانت بود ولی دردام خیلی بود گفتن که باید بری آزمایش بدی باز منو با همین درد کلی راه فرستادن که برم آزمایش بدم رفتم و اومدم تو این فاصله ساعتا عین سال می‌گذشت و کسی باور نمی‌کرد که من دردام شدیده کلی راه میرفتم آزمایش میدادم و سروم بهم میزدن ولی دردا بیشتر میشد و من همش گریه میکردم ما ظهر رفتیم بیمارستان و الان ساعت ۶بود ولی هیچ کس رسیدگی نمی‌کرد و نمی‌فهمیدن درد برا چیه آخرش مجبور شدن منو بستری کنن زمانی ک بستری شدم هی دارو بهم تزریق میشد میگفتن بخاطر عفونت ادراریه و هی معاینه میشدم و هنوز پیشرفتی نکرده بودم زمانی ک معاینه میشدم هر لحظه آرزوی مرگ میکردم هی سرم داد میزدن و پاهامو بزور میگرفتن ک معاینه میکردن محکم میزدن ب پام و اخراش که دیگه دردام زیاد شده بود پرستار روانی دوتا محکم زد تو سرم و هی میگفت خفه شو اینجا دیگه من داشتم از حال میرفتم یهو با درد پا شدم و رفتم همه ایستگاه پرستاری و گفتم منو با رضایت خودم مرخص کنید با گریه و نفس نداشتم گفتن خطرناک و اینا گفتم فقط میخوام از اینجا برم گفتن ک باید با همسرت صحبت کنیم گفتم میخوام ببینمش بهم اجازه دادن شوهرمو ببینم وقتی دیدمش فقط بغلش کردم و گفتم منو از اینجا ببر تو رو خدا

۶ پاسخ

چقدر بیشعور بودن خدا خیرشون نده عوضیا

وای دلم ب درد اومد‌😭😭😭😭😭😭😭
خدا خیر نده همچین ادمایی رو‌کثافطا

من بودم با همون حالتمم جرشون میدادم😑😑😑😑😑وای عصبی شدم

چرا نگفتی اینکارو کردن. همین الانم شوهرتو بفدست رییس بیمارستان بگه

بیشعورن واقعا نمیفهمن درد داری فک میکنن الکی ادم بزرگش میکنه انشالله خدشون ب این حال و روز بیفتن بفهمن یکمی مادر باردار چی میکشه 😐😐

طفلی چقد بد برخورد بودن

سوال های مرتبط

مامان آیلین🩷 مامان آیلین🩷 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
من از روز اول ک باردار شدم میگفتم باید طبیعی زایمان کنم و همونطور بود ک بچم سفالیک بود و لگنمم برای زایمان طبیعی خوب بود روز جمعه با درد از خواب بیدار شدم فهمیدم دردام مث دردای قبلا نیست زیر شکمم درد داشتم بیدار شدم رفتم دوش گرفتم وقتی از حموم اومدم بیرون ترشح خونی ازم اومد مطمئن شدم دیگه باید برم بیمارستان ساعت ۳بعدازظهر بود ک رفتم بیمارستان وقتی معاینه داخلی کردن گفتن دردت درد زایمان ولی فعلا دو سانت رحمت بازه برو بگرد راه برو دو ساعت دیگه بیا منم رفتم بعد دو ساعت ک اومدم هنوز دو سانت بودم و دردام شدیدتر میشدن فاصله بین دردام هم کم تر میشد ولی هربار معاینه میشدم فقط دو سانت بودم اخرش دیگه به گریه افتادم من درد شدید داشتم ولی اینا میگفتن ما با این دردا بستری نمی‌کنیم حداقل باید ۴یا۵سانت رحمت باز بشه ک بستریت کنیم خلاصه ساعت ۱۱ شب بود ک با درد زیاد رفتم واسه معاینه گفت تازه رحمت ۳ سانت باز شده گفت برو بگردم رفتم دو ساعت دیگه گشتم وقتی اومدم هنوزم سه سانت بود با درد های شدیدتر بلاخره ساعت ۳شب یکی از ماماها گفت من معاینه تحریکی میکنم تا ۳ سانتت حداقل یشه ۴سانت ک بستری بشی بعد معاینه تحریکی شدم ۴ سانت کیسه آبمم پاره کرد و لباس تنم کردم رفتم تو یکی از اتاق های زایمان از ساعت ۴تا ۶ صبح همون ۴سانت بودم بعد ساعت ۶با معاینه های تحریکی شدم ۷سانت دیگه از درد زیاد به هیچ جا بند نبودم اینقد حالم بد بود ن میتونستم بشینم ن پاشم ن دراز بکشم فقط همه جا رو چنگ مینداختم
مامان دخملم مامان دخملم ۳ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
خب خانوما تجربه زایمان سزارین پارت یک✨😌
پنجم تیر از صبح که بیدار شدم زیر دلم خفیف درد میکرد از اونجایی ک یه ماهی بود این دردارو داشتم زیاد توجه نکردم بهش ساعت هشت شب دردام جوری شد که جیغ میزدم همسرمم خونه نبود زنگ زدم اومد رفتیم بیمارستان معاینه کردن منو گفتن فکر نکنیم درد زایمان باشه چون دهانه رحمت بسته اس برو بیست دیقه راه برو مایعات بخور که درداتو چک کنیم تو ان سی تی درد زایمان نشون داد گفت با این دردا باید بستری بسی دهانه رحمت هم شل شده بستری شدم رفتم زایشگاه دردامو چک میکرد هی دردام داشت بیشتر میشد چون سی و شیش هفته امپول ریه زدن بهم گفتن ی دوز دیگه هم بعد بیست و چهار ساعت میزنیم تا فردا ظهرش درد داشتم مسکن زدن بهم گفتن اگه دردات خوب بشه مرخص میکنیم بعد سه ساعت دیدم هیج دردی ندارم به ماما گفتم دردام خوب شده میخوام رضایت بدم برم خونه گفتن دستگاه داره درد نشون میده نمیتونی بری ساعت شیش مامای من عوض شد بهش گفتم من که قرار تیس زایمان کنم میخوام رضایت بدم برم گفت بزار معاینت کنم اگه دهانه رحمت باز نشده بود برو وقتی معاینع کرد گفت دو سانت باز شدی امپول فشار زد بهم تا فردا غروبش همون دوسانت مونده بودم دردام هم جوری شده بود که جیغ میزدم🥴
مامان 💙🖇️ مامان 💙🖇️ ۱ ماهگی
بعد رفتم سرویس خودمو تخلیه کردم تصمیم گرفتم پتو داخل تشت بشورم پتو رو که شستم هی احساس میکردم که ازم کم کم آب میاد منم هی سرفه کردم راه رفتم ببینم کیسه آبه یانه بله هی تکرار می‌شد و آب شفاف میومد ازم دیگه رفتیم بیمارستان معاینم کردن گفتن بله نشتی کیسه آب داری یک سانت هم بازی😐دیگه گفتن باید بستری بشی کارامو انجام دادن بستری شدم از ساعت ۹صبح سه شنبه دردی نداشتم زیاد نوار قلب رو وصلم کردن رو تخت بودم تا ظهر دیگه کم کم درد پریودی می‌گرفتم ولی قابل تحمل بود منم تو اتاق راه میرفتم و با توپ ورزش میکردم بعد از ظهر شد دیگه معاینه تحریکیم کردن ۲یا ۳سانت شدم دردام یکم هی بیشتر میشد دیگه گفتن چون خودت دردات منظم و خوبه آمپول فشار فعلا نمی‌زنیم منم دیگه همینجوری راه میرفتم و آب داغ میریختم رو کمرم و بشین و پاشو میکردم مامانمم کمرمو ماساژ میداد
دیگه سر شب بیشتر درد داشتم معاینه کردن گفتن همون ۳سانتی باز تحریک کردن نوار قلب وصل کردن دیگه ساعتای‌ ۲و‌۳شب تصمیم گرفتن که آمپول فشار یکم بزنن دیگه دردام خیلی شدید شده بود اصن تحمل نداشتم و حقیقتش خود زنی میکردم فقط 😂و سروصدا میکردم
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۳ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۷ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان 💙رضا💙 مامان 💙رضا💙 ۳ ماهگی