پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن

تصویر
۷ پاسخ

پیرهنم رو خوردم یعنی چی

وای خداا نگهش داره برات

خدا حفظش کنه برات

عزیزم انشاالله هرچی زودتر این روزها تموم بشه و بالذت بغل بگیریش

قلبم درد گرفت بخاطر تجربه بدی که داشتین ،خدا برات نگهش داره
من ۳ روز بچه م بخاطر زردی بیمارستان بود تو ۳ روزگیش،مردم و زنده شدم
وای بحال شما که چی گذروندی😔😔

ادامه

عزیزم...خداحفظش کنه .مگه چندهفته دنیااومد؟

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۰از زایمان زودرس

۱405/5/11
💙🩵💙🩵💙💙🩵💙🩵💙🩵🩵🩵


کلسیم از سرم بهش وارد میکردن

دو بار هم در هفته سونوی مغز داشت

سونو اول سر ک تشخیص داده شد کیست داره

باید بهتون قبلش توضیح بدم ب طور خلاصه
ک

کیست توی سر نوزاد اصلا ترسناک نیس
نترسید ب گریدش نگاه کنین

از 1تا 4هست

1تا 2اوکیه

3تا4وخیمه

برای همه نوزاد ها هستن برای نوزاد های ک زودرس ب دنیا میاد بیشتر گرید و به مرور کمترکمترمیشه تا بچه ب هفته 38میرسه از بین نمیره چون نوزاد کامل ترشده

برای اَوستا از 1تا 2بود

دو بار بدش ک توی یک هفته گرفتن همون اندازه بود هیچ تغییر نکرده بود
یعنی ن زیاد شده بود ن کمتر

11
12
13
14
ک رسید بیماری بخش ان آی سیو خیلی بیشتر شده بود
بهم گفتن ک بچت می‌ره تو بخش
و من ذق زده خوشحال
(توی بهش نهایت دو روز نگه دارن)

بهم گفتن ی سونو ی آزمایش کلسیم داره خوب باشه بد دو روز ترخیص میشه

خداروشکررررر انگار دنیا برام بهشت شده بود

باید ی چیزی رو پارت بعد بهتون بگم چون خیلی مهمه 🙂
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2
پارت 4از زایمان زود رس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


رفتم تو بخش

خواهرم اومد بالا سرم خسته نباشید تبریک این حرفا

دیدم هرچی ازش میپرسم جواب نمیده یا منو میپبچونه

گفتم مطهر راستشو بگو چی شده پسرم کجاس
گفتن میارنش
یکم وایسا
دیدم رفت بیرون بد ی ساعت اومد ساعت 12نیم اینطورا بود

دیدم چشاش اشکی بود ولی ب روش نیاورده
گفتم راستشو بگو بهم چیشده
من می‌دونم ب دلم افتاده

گفت مارسیا قول گرفت ازم

گفت کیسه ابت پاره شده بوده بچه تو خشکی بود
بچه هم آب رحمم خورده
ریه هایش 10درصد کار می‌کنه
کلا سفیده
من مونده بودم ک چی داره میگه من چرا متوجه نشده بودم مگ میشه
کی چرا
هزارتا سوال تو سرم بود
اکسیژن بهش نمیرسیده رفته تو دستگاه
باید ببرنش ی بیمارستان دیگ بره تو ان آی سیو

من هاج واج مونده بودم

5ساعت از عمل گذشته بود ک راه رفتم گفتم باید بچمو ببینم

تلو تلو راه رفتم حرف هیچکی هم گوش ندادم
با گریه زاری گفتم باید بچمو ببینم تا دلم آروم بشه

دیدنش تو دستگاه از شدت اکسیژن نداشتن ناله میکرد
کاش میمردم ولی اونجوری نمی‌دیدم بچمو
بچم ریه هایش ب کف شکمش میرد راحت سه ساعت ب داخل شکمش فرومی‌رفت
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 8از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/8
🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙

روزا داشت می‌گذشت خیلی خیلی سخت من خسته بودم انظر روحی و جسمی خیلی داغون بودم آنقدر ک نخابیده بودم توهم میزدم

خونمون تا بیمارستان خیلی خیلی دور بود اجازه همراه هم نمیدادن

ساعت 5نیم عصر بود داشتم شیر میدوشیدم
خسته بودم چشامو بسته بودم

دیدم از تریبون کد 99رو زدن چند ثانیه بد تموم دکترا بیمارستان ریختن توی بخش
رفتیم ک ببینیم چی شده
من از ترس داشتم میلرزیدم یادمه ک
برا مامانم 3بار کد 99رو زدن

(کد ۹۹رو زمانی میزنن ک مریض ایست قلبی کرد و باید احیا کرد معمولابرنمیگردن مگر این ک معجزه بشه)

ی لحظه روزای سختم با مامانم برام تدایی شد

دیدم ی خانم با حجاب دیوارو گرفته بلند بلند گریه می‌کنه پرستار داره دلداریش میده

اوستا رو سینم بود دیدم دکترا کل بخش ریختن تو ان آی سیو گفتن همه مادرا بیرون

مریض جدید داره میاد
سری بچه رو تو دستگاه گذاشتم رفتیم بیرون

دیدیم همون مادره اومد تو اتاق شیردهی

زانو هاشو گرفته بود گریه میکرد
اوردیمش داخل بهش آب دادیم گفتیم بگو چیشده
گفت بچم دختره اسمش حلماعه ۲۴روزشه
یهو دلم افتاد بیارمش بیمارستان زردی داشت
نگو زردیش از ۱۰یهو رفت روی ۳۰
کبد ریه قلب همه رو از کار انداخت
الان داره با ۲۰درصد قلبش کنار میاد ک اونم فقط با دستگاهه
طی اون چند ساعت ک باهاش حرف زدیم خندیدیم گریه کردیم چندین چند بار پرستارا دکترا اومدن بهش گفتن برو خونه کاراتو بکن دوش بگیر دخترتون آماده کن ...
ولی مادر ک قلبش راضی نمیشه ...

مامانهای دیگ رفتن من موندم اون خانم
خیلی خسته بودم آنقدر گریه کرده بودم چشام ریز شده بود
صدام کردن ک برم شیر بدم ب بچه
(تمرین داشت ک سینمو بگیره ن لوله نی رو)
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
دارم ۹از زایمان زودرس ان آی سیو

🩵💙🩵🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵

مامان حلما اومد صورتش خیس بود آب روزی صورتش هنوز خشک نشده بود

قرار بود ک بهش صبونه بدن بد بهش بگن ک بچش بهشتی شده


همون لحظه پرستار اومد تو اتاق

گفت:

مامان حلما می‌دونی دختر رفت!؟!
خیلی تلاش کردیم ولی نشد ک بمونه

مامان حلما ب من نگاهی انداخت
(هیچوقت اون نگاه رو یادم نمیره چون بهش قول داده بودیم ک بچش برمیگرده)

شروع کرد خودشو زدن گریه ....
منم تو شوک بودم ازون ور مامان نریمان خودشو زد گریه.....

قلبم داشت وای میستاد

نگو خواب نبوده اون جسد بچه واقعا جلو چشم بود من چند ساعت کنار ی بچه بودم ک به بهشت رفته بود....


الان ک دارم براتون می‌نویسم قصد نداشتم ک نگرانتون کنم
اون فرشته سندروم دان داشت ومبتلا شده بود ب سندروم ایست قلبی

یعنی بچه بدون هیچ دلیلی قلبش وای میسته

از هر ی ملیون ی نوزاد اینشکلی میشه

روزا داشت می‌گذشت من هر روز هرلحظع ب دیوار جلوم نگاه میکردم
بدون این ک بخوابم منتظر بودم ک صدام کنن ب بچه شیر بدم

هرچی زنگ میزد جواب نمیدادم

هیچ جوابی برا اطرافیان نداشتم

۱۴۰۵/۵/۱۰

بهم گفتن بچه اکسیژن نیاز نداره
ولی علائم تشنج داره کلسیمش خیلی پایین بوده

در کنارش کیست توی سرش هم بود

با دوتا قول دیگ روب رو شده بودم

یک هفته گذشته بود هیچ چیز امید بهم بده نمیگفتن
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2

پارت سوم از زایمان زودرس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


ساعت 5صب هست تو راه رشت و درد نگرانی استرس
.
خواهرم شوهرم هی باهام شوخی میکردن ک از اون حال دربیام
.
رسیدیم ساعت 6نیم صب بود
رفتیم اتاق مامای
ان اس تی کردن و شدت انقباض ها بیشتر شده بود
معاینه واژینال کردن ک 3ساعتباز شده بودم
دکتر اورژانسی نوشت زایمان

ساعت 7نیم صب بود ک گفتن باید زایمان کنی لباس آوردن
تنم کردن آزمایش گرفتن
سرم وصل کردن
همه چی داشت زود اتفاق نیفتاد

تو اون لحظات درد برام معنای نداشت ترس وجودمو فرا گرفته بود
ساعت 8نیم صب بود ی آمپول بتا دیگ برام زدن
دکتر 9نیم برا عمل میومد

خواهرم ذق میکرد باهام شوخی میکرد
ولی من هیچی حالیم نبود
رفتیم اتاق عمل ی خانومی بود ک دستشو گرفتم
اسپاینال درد نداشت ولی ترس خودشم داشت

خلاصه خوابیدم پرده سبز رو کشیدن
برش اول برش دوم
پاهام بی حس نبود می‌تونستم تموم بدم از شدت استرس
سمت راستم ی در بود ک اینه روش داشت تموم حرکات دکتر خون همه چی رو داشتم با چشم می‌دیدم
یهودکتر داد زد گفت دختر هی پاتو تموم میدی بچه از. وپات نیفته هااا
منم غافل ازین ک متوجه تکون دادن نبودم

دیدم صدای گریه اومد چشامو بستم گفتم بگید ک سالمه
دکتر گفت دو چهار شیش هشت ده همه انکوشتاشو داره
سالمه سالمه خدارو شکر کردم آوردنش بالا
گفتم چقدر زشته
با خنده
همه گفتن نگووو
پسرت عین ماه میمونه

تماس پوستی یکی از رویای تربت چیزا بود

خلاصه رفتیم ریکاوری
یهو دلم گوری ریخت همش میگفتم منو ببرید بخش ی چیزی شده من می‌دونم
اون خانوما ک اونجا بودن پچ پچ میکردم منو نگاه میکردم

یهو دوباره ترس رودلم نشست

نگو واقعا چیزی شده
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۱ زایمان زودرس ان آی سیو
۱405/5/15

💝😀💝😀💝😀💝😀

رفتم بخش
اولین کاری ک کردم کلی عکس گرفتم ازش
چرا دروغ بگم اینم ی پواَن بود برام

بخش خیلی بهتر بود
جای خالی مادران بزرگ تر بود بیشتر می‌تونستی صحبت کنی
کارای بچه رو خودمون میکردیم
شیفتی مراقب بچه هامیموندیم ک ب مامانا فشار نیاد
اونجا پیش اون مامانا تجربه قشنگی بود
ولی چی سخت بود این ک من خون ریزی شدید داشتم

یادمه روز آخر
منتظر جواب آزمایش و سونو بودم

میدونستم ترخیص میشم برا همین کارای ترخیص انجام داده بودم
داشتم لباس اوستا رو تنش میکردم

با مامانی دیگ حرف میزدم
یهو دیدم از لایه دام چکه چکه داره خون میاد
با این ک نوار بهداشتی گذاشته بودم ولی آنقدر شدید بود تا برسم ب سرویس تموم راه رو خون شده بود

از شدت خون زانوهام ب هم میخورد می‌لرزید

اومدم بیرون از سرویس ک برم بیش اوستا
دیدم مامانا پشت بند من هر کدوم اومدن بیرون تو راه رو و بخش ک خون ریخته شد بود رو با دستمال کاغذی پاک میکردن (شیف نظافت اون روز چندتامرد بود)

دستمو گرفتن بردن پیش اوستا
بلند بلند گریه میکردم از بی کسی ازین ک هیچکی کنارم نبود

با همون وضعیت کارای ترخیص هم خودم کرده بودم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان یزدان مامان یزدان ۸ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۹ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن