پارت 8از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/8
🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙

روزا داشت می‌گذشت خیلی خیلی سخت من خسته بودم انظر روحی و جسمی خیلی داغون بودم آنقدر ک نخابیده بودم توهم میزدم

خونمون تا بیمارستان خیلی خیلی دور بود اجازه همراه هم نمیدادن

ساعت 5نیم عصر بود داشتم شیر میدوشیدم
خسته بودم چشامو بسته بودم

دیدم از تریبون کد 99رو زدن چند ثانیه بد تموم دکترا بیمارستان ریختن توی بخش
رفتیم ک ببینیم چی شده
من از ترس داشتم میلرزیدم یادمه ک
برا مامانم 3بار کد 99رو زدن

(کد ۹۹رو زمانی میزنن ک مریض ایست قلبی کرد و باید احیا کرد معمولابرنمیگردن مگر این ک معجزه بشه)

ی لحظه روزای سختم با مامانم برام تدایی شد

دیدم ی خانم با حجاب دیوارو گرفته بلند بلند گریه می‌کنه پرستار داره دلداریش میده

اوستا رو سینم بود دیدم دکترا کل بخش ریختن تو ان آی سیو گفتن همه مادرا بیرون

مریض جدید داره میاد
سری بچه رو تو دستگاه گذاشتم رفتیم بیرون

دیدیم همون مادره اومد تو اتاق شیردهی

زانو هاشو گرفته بود گریه میکرد
اوردیمش داخل بهش آب دادیم گفتیم بگو چیشده
گفت بچم دختره اسمش حلماعه ۲۴روزشه
یهو دلم افتاد بیارمش بیمارستان زردی داشت
نگو زردیش از ۱۰یهو رفت روی ۳۰
کبد ریه قلب همه رو از کار انداخت
الان داره با ۲۰درصد قلبش کنار میاد ک اونم فقط با دستگاهه
طی اون چند ساعت ک باهاش حرف زدیم خندیدیم گریه کردیم چندین چند بار پرستارا دکترا اومدن بهش گفتن برو خونه کاراتو بکن دوش بگیر دخترتون آماده کن ...
ولی مادر ک قلبش راضی نمیشه ...

مامانهای دیگ رفتن من موندم اون خانم
خیلی خسته بودم آنقدر گریه کرده بودم چشام ریز شده بود
صدام کردن ک برم شیر بدم ب بچه
(تمرین داشت ک سینمو بگیره ن لوله نی رو)

تصویر
۳ پاسخ

اون کد ۹۹لعنتی تو ۱۷شهریور برای پسر منم زدن ولی خدا خیلی به ما لطف کرد و معجزشو بعد ۲۷روز که پسرم تو nicu اونجا پست ی بود نشون داد

خیلیی سخته خدا برا هیچ مادری نخاد

چقدر سخت خیلی ناراحت شدم
الهی برای هیچ مادری پیش نیاد جگرگوشه اش رو اینجوری ببینیه 😔

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
دارم ۹از زایمان زودرس ان آی سیو

🩵💙🩵🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵

مامان حلما اومد صورتش خیس بود آب روزی صورتش هنوز خشک نشده بود

قرار بود ک بهش صبونه بدن بد بهش بگن ک بچش بهشتی شده


همون لحظه پرستار اومد تو اتاق

گفت:

مامان حلما می‌دونی دختر رفت!؟!
خیلی تلاش کردیم ولی نشد ک بمونه

مامان حلما ب من نگاهی انداخت
(هیچوقت اون نگاه رو یادم نمیره چون بهش قول داده بودیم ک بچش برمیگرده)

شروع کرد خودشو زدن گریه ....
منم تو شوک بودم ازون ور مامان نریمان خودشو زد گریه.....

قلبم داشت وای میستاد

نگو خواب نبوده اون جسد بچه واقعا جلو چشم بود من چند ساعت کنار ی بچه بودم ک به بهشت رفته بود....


الان ک دارم براتون می‌نویسم قصد نداشتم ک نگرانتون کنم
اون فرشته سندروم دان داشت ومبتلا شده بود ب سندروم ایست قلبی

یعنی بچه بدون هیچ دلیلی قلبش وای میسته

از هر ی ملیون ی نوزاد اینشکلی میشه

روزا داشت می‌گذشت من هر روز هرلحظع ب دیوار جلوم نگاه میکردم
بدون این ک بخوابم منتظر بودم ک صدام کنن ب بچه شیر بدم

هرچی زنگ میزد جواب نمیدادم

هیچ جوابی برا اطرافیان نداشتم

۱۴۰۵/۵/۱۰

بهم گفتن بچه اکسیژن نیاز نداره
ولی علائم تشنج داره کلسیمش خیلی پایین بوده

در کنارش کیست توی سرش هم بود

با دوتا قول دیگ روب رو شده بودم

یک هفته گذشته بود هیچ چیز امید بهم بده نمیگفتن
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2
پارت 4از زایمان زود رس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


رفتم تو بخش

خواهرم اومد بالا سرم خسته نباشید تبریک این حرفا

دیدم هرچی ازش میپرسم جواب نمیده یا منو میپبچونه

گفتم مطهر راستشو بگو چی شده پسرم کجاس
گفتن میارنش
یکم وایسا
دیدم رفت بیرون بد ی ساعت اومد ساعت 12نیم اینطورا بود

دیدم چشاش اشکی بود ولی ب روش نیاورده
گفتم راستشو بگو بهم چیشده
من می‌دونم ب دلم افتاده

گفت مارسیا قول گرفت ازم

گفت کیسه ابت پاره شده بوده بچه تو خشکی بود
بچه هم آب رحمم خورده
ریه هایش 10درصد کار می‌کنه
کلا سفیده
من مونده بودم ک چی داره میگه من چرا متوجه نشده بودم مگ میشه
کی چرا
هزارتا سوال تو سرم بود
اکسیژن بهش نمیرسیده رفته تو دستگاه
باید ببرنش ی بیمارستان دیگ بره تو ان آی سیو

من هاج واج مونده بودم

5ساعت از عمل گذشته بود ک راه رفتم گفتم باید بچمو ببینم

تلو تلو راه رفتم حرف هیچکی هم گوش ندادم
با گریه زاری گفتم باید بچمو ببینم تا دلم آروم بشه

دیدنش تو دستگاه از شدت اکسیژن نداشتن ناله میکرد
کاش میمردم ولی اونجوری نمی‌دیدم بچمو
بچم ریه هایش ب کف شکمش میرد راحت سه ساعت ب داخل شکمش فرومی‌رفت
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۰از زایمان زودرس

۱405/5/11
💙🩵💙🩵💙💙🩵💙🩵💙🩵🩵🩵


کلسیم از سرم بهش وارد میکردن

دو بار هم در هفته سونوی مغز داشت

سونو اول سر ک تشخیص داده شد کیست داره

باید بهتون قبلش توضیح بدم ب طور خلاصه
ک

کیست توی سر نوزاد اصلا ترسناک نیس
نترسید ب گریدش نگاه کنین

از 1تا 4هست

1تا 2اوکیه

3تا4وخیمه

برای همه نوزاد ها هستن برای نوزاد های ک زودرس ب دنیا میاد بیشتر گرید و به مرور کمترکمترمیشه تا بچه ب هفته 38میرسه از بین نمیره چون نوزاد کامل ترشده

برای اَوستا از 1تا 2بود

دو بار بدش ک توی یک هفته گرفتن همون اندازه بود هیچ تغییر نکرده بود
یعنی ن زیاد شده بود ن کمتر

11
12
13
14
ک رسید بیماری بخش ان آی سیو خیلی بیشتر شده بود
بهم گفتن ک بچت می‌ره تو بخش
و من ذق زده خوشحال
(توی بهش نهایت دو روز نگه دارن)

بهم گفتن ی سونو ی آزمایش کلسیم داره خوب باشه بد دو روز ترخیص میشه

خداروشکررررر انگار دنیا برام بهشت شده بود

باید ی چیزی رو پارت بعد بهتون بگم چون خیلی مهمه 🙂
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۱ زایمان زودرس ان آی سیو
۱405/5/15

💝😀💝😀💝😀💝😀

رفتم بخش
اولین کاری ک کردم کلی عکس گرفتم ازش
چرا دروغ بگم اینم ی پواَن بود برام

بخش خیلی بهتر بود
جای خالی مادران بزرگ تر بود بیشتر می‌تونستی صحبت کنی
کارای بچه رو خودمون میکردیم
شیفتی مراقب بچه هامیموندیم ک ب مامانا فشار نیاد
اونجا پیش اون مامانا تجربه قشنگی بود
ولی چی سخت بود این ک من خون ریزی شدید داشتم

یادمه روز آخر
منتظر جواب آزمایش و سونو بودم

میدونستم ترخیص میشم برا همین کارای ترخیص انجام داده بودم
داشتم لباس اوستا رو تنش میکردم

با مامانی دیگ حرف میزدم
یهو دیدم از لایه دام چکه چکه داره خون میاد
با این ک نوار بهداشتی گذاشته بودم ولی آنقدر شدید بود تا برسم ب سرویس تموم راه رو خون شده بود

از شدت خون زانوهام ب هم میخورد می‌لرزید

اومدم بیرون از سرویس ک برم بیش اوستا
دیدم مامانا پشت بند من هر کدوم اومدن بیرون تو راه رو و بخش ک خون ریخته شد بود رو با دستمال کاغذی پاک میکردن (شیف نظافت اون روز چندتامرد بود)

دستمو گرفتن بردن پیش اوستا
بلند بلند گریه میکردم از بی کسی ازین ک هیچکی کنارم نبود

با همون وضعیت کارای ترخیص هم خودم کرده بودم
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2

پارت سوم از زایمان زودرس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


ساعت 5صب هست تو راه رشت و درد نگرانی استرس
.
خواهرم شوهرم هی باهام شوخی میکردن ک از اون حال دربیام
.
رسیدیم ساعت 6نیم صب بود
رفتیم اتاق مامای
ان اس تی کردن و شدت انقباض ها بیشتر شده بود
معاینه واژینال کردن ک 3ساعتباز شده بودم
دکتر اورژانسی نوشت زایمان

ساعت 7نیم صب بود ک گفتن باید زایمان کنی لباس آوردن
تنم کردن آزمایش گرفتن
سرم وصل کردن
همه چی داشت زود اتفاق نیفتاد

تو اون لحظات درد برام معنای نداشت ترس وجودمو فرا گرفته بود
ساعت 8نیم صب بود ی آمپول بتا دیگ برام زدن
دکتر 9نیم برا عمل میومد

خواهرم ذق میکرد باهام شوخی میکرد
ولی من هیچی حالیم نبود
رفتیم اتاق عمل ی خانومی بود ک دستشو گرفتم
اسپاینال درد نداشت ولی ترس خودشم داشت

خلاصه خوابیدم پرده سبز رو کشیدن
برش اول برش دوم
پاهام بی حس نبود می‌تونستم تموم بدم از شدت استرس
سمت راستم ی در بود ک اینه روش داشت تموم حرکات دکتر خون همه چی رو داشتم با چشم می‌دیدم
یهودکتر داد زد گفت دختر هی پاتو تموم میدی بچه از. وپات نیفته هااا
منم غافل ازین ک متوجه تکون دادن نبودم

دیدم صدای گریه اومد چشامو بستم گفتم بگید ک سالمه
دکتر گفت دو چهار شیش هشت ده همه انکوشتاشو داره
سالمه سالمه خدارو شکر کردم آوردنش بالا
گفتم چقدر زشته
با خنده
همه گفتن نگووو
پسرت عین ماه میمونه

تماس پوستی یکی از رویای تربت چیزا بود

خلاصه رفتیم ریکاوری
یهو دلم گوری ریخت همش میگفتم منو ببرید بخش ی چیزی شده من می‌دونم
اون خانوما ک اونجا بودن پچ پچ میکردم منو نگاه میکردم

یهو دوباره ترس رودلم نشست

نگو واقعا چیزی شده
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
گفتن خانم طباطبایی
بچه شیر میخواد لدفا شیر بدوش با خودت بیار
منم جیغ از سر خوشحالی
دیدم همه بیدار شدن

شیر دوشیدم .

ی 60تای پرکردم

رسیدم بچم همون شکلی بود
شیرو ک دادم گفت باید همینجا بمونی
شبا اتاق هست همینجا بخاب چون بچه شیر میخواد

البته بگم بچه رو زیر سینم نداده بودن با نی ک ما لوله بود بهش میدادن

شب موندم
نگو تازه شروع سختیا بود دریغ ازین ک بدونم

1405/5/5
رفتم شناسنامه اش رو گرفتم
پسر منم نام دار شده بود

خوشحال سرخوش کنمیدونستم چ چیزای رو باید سپری کنم
دوتا مامان دیگ هم بودن کنارم

بچه های اونا هم تو آن آی سیو بودن

یکیشون 29هفته زایمان کرده بود و 1ماه هم بیمارستان بوده
یکی هم 28روزش بود ک مقعدش بسته بود باید عمل میشد روده رو روشکم وصل میکردن

خیلی بااونا خوب بود باهم گریه میکردیم باهم خوشحال بودیم
دلداری می‌دادیم همو وقتی میمون نبود اونیکیمون سری خبرمون میکرد
خلاصه
1405/5/7
روزی ک من ازش متنفرم

دکترا پرستار هیچی نمی گفتن

من خیلی خسته بودم بدنم کم آورده بود ن شام می‌خوردم ن نهار
میل ب هیچی نداشتم
ن خونه میرفتم ن خاب کافی داشتم
فقط خداروقسم میدادم ک برگردیم دوتامون
همش گریه
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۱۶ ماهگی
چشامو ک باز کردم نزدیک ۱۱بود
یکم ک فک کردم دیدم تو اتاق عمل نیستم و از ناله های تخت کناریم ک یه اقا بود متوجه شدم تو ریکاوریم
پرسیدم پسرم کو ک یه خانم پرستا از پشت میز اومد بیرون و گفت اینجاست یه تخت نوزاد پایین پام از تکون خورد پتو متوجه میشدم ک پسرم بیداره و یکی دوبارم گریه کرد آوردش یکم شیرش دادم البته همه کارو خودش کرد بعدم منو بردن بیرون و از روی تخت جا به جام کردن و رفتیم بیرون میلرزیدم همراهیامو دیدم محمدم ک بازم بغض داشت و تو گوشم گفت مامان یزدان من مرسی😍
دیگه رفتیم تو بخش و از همسرجان خواستن کمک کنه بازم جا ب جایی تخت و بعدم پرستار بخش اومد با یزدان و آموزش شیردهی و چقد پرسنل عالی بودن همه مهربون همه صبور واقعا از بیمارستان ناجا همچین انتظاری نداشتم و نگران بودم تو انتخاب بیمارستان از همون اول ک رفتم برای تشکیل پرونده چقد باهام حرف زدن شوخی کردن تا لحظه ای ک مرخص شدم فقط دونفر اون وسط اعصاب نداشتن🤣ک از اونجایی ک منم پاچه گیرم پاچه ی اونارو گرفتم و دیگه کاری ب کارم نداشتن🤣
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۷ ماهگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان سورنا مامان سورنا ۴ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن