1405/5/2
پارت 4از زایمان زود رس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


رفتم تو بخش

خواهرم اومد بالا سرم خسته نباشید تبریک این حرفا

دیدم هرچی ازش میپرسم جواب نمیده یا منو میپبچونه

گفتم مطهر راستشو بگو چی شده پسرم کجاس
گفتن میارنش
یکم وایسا
دیدم رفت بیرون بد ی ساعت اومد ساعت 12نیم اینطورا بود

دیدم چشاش اشکی بود ولی ب روش نیاورده
گفتم راستشو بگو بهم چیشده
من می‌دونم ب دلم افتاده

گفت مارسیا قول گرفت ازم

گفت کیسه ابت پاره شده بوده بچه تو خشکی بود
بچه هم آب رحمم خورده
ریه هایش 10درصد کار می‌کنه
کلا سفیده
من مونده بودم ک چی داره میگه من چرا متوجه نشده بودم مگ میشه
کی چرا
هزارتا سوال تو سرم بود
اکسیژن بهش نمیرسیده رفته تو دستگاه
باید ببرنش ی بیمارستان دیگ بره تو ان آی سیو

من هاج واج مونده بودم

5ساعت از عمل گذشته بود ک راه رفتم گفتم باید بچمو ببینم

تلو تلو راه رفتم حرف هیچکی هم گوش ندادم
با گریه زاری گفتم باید بچمو ببینم تا دلم آروم بشه

دیدنش تو دستگاه از شدت اکسیژن نداشتن ناله میکرد
کاش میمردم ولی اونجوری نمی‌دیدم بچمو
بچم ریه هایش ب کف شکمش میرد راحت سه ساعت ب داخل شکمش فرومی‌رفت

تصویر
۷ پاسخ

واییی مثل زایمان من

عزیزم تو پارت های قبلی ک شما نگفتین کیسه ابتون پاره شده با درد فقط رفتین بیمارستان

واااا چند هفته به دنیا اومد

چرا متوجه نشدین کیسه آب پاره شده؟

الهی بگردمم مادَرررر🥲

عزیزم الان حالتون چطوره نی نی خوبه

ای خدا 😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
دارم ۹از زایمان زودرس ان آی سیو

🩵💙🩵🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵

مامان حلما اومد صورتش خیس بود آب روزی صورتش هنوز خشک نشده بود

قرار بود ک بهش صبونه بدن بد بهش بگن ک بچش بهشتی شده


همون لحظه پرستار اومد تو اتاق

گفت:

مامان حلما می‌دونی دختر رفت!؟!
خیلی تلاش کردیم ولی نشد ک بمونه

مامان حلما ب من نگاهی انداخت
(هیچوقت اون نگاه رو یادم نمیره چون بهش قول داده بودیم ک بچش برمیگرده)

شروع کرد خودشو زدن گریه ....
منم تو شوک بودم ازون ور مامان نریمان خودشو زد گریه.....

قلبم داشت وای میستاد

نگو خواب نبوده اون جسد بچه واقعا جلو چشم بود من چند ساعت کنار ی بچه بودم ک به بهشت رفته بود....


الان ک دارم براتون می‌نویسم قصد نداشتم ک نگرانتون کنم
اون فرشته سندروم دان داشت ومبتلا شده بود ب سندروم ایست قلبی

یعنی بچه بدون هیچ دلیلی قلبش وای میسته

از هر ی ملیون ی نوزاد اینشکلی میشه

روزا داشت می‌گذشت من هر روز هرلحظع ب دیوار جلوم نگاه میکردم
بدون این ک بخوابم منتظر بودم ک صدام کنن ب بچه شیر بدم

هرچی زنگ میزد جواب نمیدادم

هیچ جوابی برا اطرافیان نداشتم

۱۴۰۵/۵/۱۰

بهم گفتن بچه اکسیژن نیاز نداره
ولی علائم تشنج داره کلسیمش خیلی پایین بوده

در کنارش کیست توی سرش هم بود

با دوتا قول دیگ روب رو شده بودم

یک هفته گذشته بود هیچ چیز امید بهم بده نمیگفتن
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2

پارت سوم از زایمان زودرس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


ساعت 5صب هست تو راه رشت و درد نگرانی استرس
.
خواهرم شوهرم هی باهام شوخی میکردن ک از اون حال دربیام
.
رسیدیم ساعت 6نیم صب بود
رفتیم اتاق مامای
ان اس تی کردن و شدت انقباض ها بیشتر شده بود
معاینه واژینال کردن ک 3ساعتباز شده بودم
دکتر اورژانسی نوشت زایمان

ساعت 7نیم صب بود ک گفتن باید زایمان کنی لباس آوردن
تنم کردن آزمایش گرفتن
سرم وصل کردن
همه چی داشت زود اتفاق نیفتاد

تو اون لحظات درد برام معنای نداشت ترس وجودمو فرا گرفته بود
ساعت 8نیم صب بود ی آمپول بتا دیگ برام زدن
دکتر 9نیم برا عمل میومد

خواهرم ذق میکرد باهام شوخی میکرد
ولی من هیچی حالیم نبود
رفتیم اتاق عمل ی خانومی بود ک دستشو گرفتم
اسپاینال درد نداشت ولی ترس خودشم داشت

خلاصه خوابیدم پرده سبز رو کشیدن
برش اول برش دوم
پاهام بی حس نبود می‌تونستم تموم بدم از شدت استرس
سمت راستم ی در بود ک اینه روش داشت تموم حرکات دکتر خون همه چی رو داشتم با چشم می‌دیدم
یهودکتر داد زد گفت دختر هی پاتو تموم میدی بچه از. وپات نیفته هااا
منم غافل ازین ک متوجه تکون دادن نبودم

دیدم صدای گریه اومد چشامو بستم گفتم بگید ک سالمه
دکتر گفت دو چهار شیش هشت ده همه انکوشتاشو داره
سالمه سالمه خدارو شکر کردم آوردنش بالا
گفتم چقدر زشته
با خنده
همه گفتن نگووو
پسرت عین ماه میمونه

تماس پوستی یکی از رویای تربت چیزا بود

خلاصه رفتیم ریکاوری
یهو دلم گوری ریخت همش میگفتم منو ببرید بخش ی چیزی شده من می‌دونم
اون خانوما ک اونجا بودن پچ پچ میکردم منو نگاه میکردم

یهو دوباره ترس رودلم نشست

نگو واقعا چیزی شده
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۰از زایمان زودرس

۱405/5/11
💙🩵💙🩵💙💙🩵💙🩵💙🩵🩵🩵


کلسیم از سرم بهش وارد میکردن

دو بار هم در هفته سونوی مغز داشت

سونو اول سر ک تشخیص داده شد کیست داره

باید بهتون قبلش توضیح بدم ب طور خلاصه
ک

کیست توی سر نوزاد اصلا ترسناک نیس
نترسید ب گریدش نگاه کنین

از 1تا 4هست

1تا 2اوکیه

3تا4وخیمه

برای همه نوزاد ها هستن برای نوزاد های ک زودرس ب دنیا میاد بیشتر گرید و به مرور کمترکمترمیشه تا بچه ب هفته 38میرسه از بین نمیره چون نوزاد کامل ترشده

برای اَوستا از 1تا 2بود

دو بار بدش ک توی یک هفته گرفتن همون اندازه بود هیچ تغییر نکرده بود
یعنی ن زیاد شده بود ن کمتر

11
12
13
14
ک رسید بیماری بخش ان آی سیو خیلی بیشتر شده بود
بهم گفتن ک بچت می‌ره تو بخش
و من ذق زده خوشحال
(توی بهش نهایت دو روز نگه دارن)

بهم گفتن ی سونو ی آزمایش کلسیم داره خوب باشه بد دو روز ترخیص میشه

خداروشکررررر انگار دنیا برام بهشت شده بود

باید ی چیزی رو پارت بعد بهتون بگم چون خیلی مهمه 🙂
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 8از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/8
🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙

روزا داشت می‌گذشت خیلی خیلی سخت من خسته بودم انظر روحی و جسمی خیلی داغون بودم آنقدر ک نخابیده بودم توهم میزدم

خونمون تا بیمارستان خیلی خیلی دور بود اجازه همراه هم نمیدادن

ساعت 5نیم عصر بود داشتم شیر میدوشیدم
خسته بودم چشامو بسته بودم

دیدم از تریبون کد 99رو زدن چند ثانیه بد تموم دکترا بیمارستان ریختن توی بخش
رفتیم ک ببینیم چی شده
من از ترس داشتم میلرزیدم یادمه ک
برا مامانم 3بار کد 99رو زدن

(کد ۹۹رو زمانی میزنن ک مریض ایست قلبی کرد و باید احیا کرد معمولابرنمیگردن مگر این ک معجزه بشه)

ی لحظه روزای سختم با مامانم برام تدایی شد

دیدم ی خانم با حجاب دیوارو گرفته بلند بلند گریه می‌کنه پرستار داره دلداریش میده

اوستا رو سینم بود دیدم دکترا کل بخش ریختن تو ان آی سیو گفتن همه مادرا بیرون

مریض جدید داره میاد
سری بچه رو تو دستگاه گذاشتم رفتیم بیرون

دیدیم همون مادره اومد تو اتاق شیردهی

زانو هاشو گرفته بود گریه میکرد
اوردیمش داخل بهش آب دادیم گفتیم بگو چیشده
گفت بچم دختره اسمش حلماعه ۲۴روزشه
یهو دلم افتاد بیارمش بیمارستان زردی داشت
نگو زردیش از ۱۰یهو رفت روی ۳۰
کبد ریه قلب همه رو از کار انداخت
الان داره با ۲۰درصد قلبش کنار میاد ک اونم فقط با دستگاهه
طی اون چند ساعت ک باهاش حرف زدیم خندیدیم گریه کردیم چندین چند بار پرستارا دکترا اومدن بهش گفتن برو خونه کاراتو بکن دوش بگیر دخترتون آماده کن ...
ولی مادر ک قلبش راضی نمیشه ...

مامانهای دیگ رفتن من موندم اون خانم
خیلی خسته بودم آنقدر گریه کرده بودم چشام ریز شده بود
صدام کردن ک برم شیر بدم ب بچه
(تمرین داشت ک سینمو بگیره ن لوله نی رو)
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم
مامان مهوا💕ومهیار🩵 مامان مهوا💕ومهیار🩵 ۲ ماهگی