1405/5/2

پارت سوم از زایمان زودرس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


ساعت 5صب هست تو راه رشت و درد نگرانی استرس
.
خواهرم شوهرم هی باهام شوخی میکردن ک از اون حال دربیام
.
رسیدیم ساعت 6نیم صب بود
رفتیم اتاق مامای
ان اس تی کردن و شدت انقباض ها بیشتر شده بود
معاینه واژینال کردن ک 3ساعتباز شده بودم
دکتر اورژانسی نوشت زایمان

ساعت 7نیم صب بود ک گفتن باید زایمان کنی لباس آوردن
تنم کردن آزمایش گرفتن
سرم وصل کردن
همه چی داشت زود اتفاق نیفتاد

تو اون لحظات درد برام معنای نداشت ترس وجودمو فرا گرفته بود
ساعت 8نیم صب بود ی آمپول بتا دیگ برام زدن
دکتر 9نیم برا عمل میومد

خواهرم ذق میکرد باهام شوخی میکرد
ولی من هیچی حالیم نبود
رفتیم اتاق عمل ی خانومی بود ک دستشو گرفتم
اسپاینال درد نداشت ولی ترس خودشم داشت

خلاصه خوابیدم پرده سبز رو کشیدن
برش اول برش دوم
پاهام بی حس نبود می‌تونستم تموم بدم از شدت استرس
سمت راستم ی در بود ک اینه روش داشت تموم حرکات دکتر خون همه چی رو داشتم با چشم می‌دیدم
یهودکتر داد زد گفت دختر هی پاتو تموم میدی بچه از. وپات نیفته هااا
منم غافل ازین ک متوجه تکون دادن نبودم

دیدم صدای گریه اومد چشامو بستم گفتم بگید ک سالمه
دکتر گفت دو چهار شیش هشت ده همه انکوشتاشو داره
سالمه سالمه خدارو شکر کردم آوردنش بالا
گفتم چقدر زشته
با خنده
همه گفتن نگووو
پسرت عین ماه میمونه

تماس پوستی یکی از رویای تربت چیزا بود

خلاصه رفتیم ریکاوری
یهو دلم گوری ریخت همش میگفتم منو ببرید بخش ی چیزی شده من می‌دونم
اون خانوما ک اونجا بودن پچ پچ میکردم منو نگاه میکردم

یهو دوباره ترس رودلم نشست

نگو واقعا چیزی شده

۲ پاسخ

چی شوده بود

بقیش🥺

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/2
پارت 4از زایمان زود رس
🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵


رفتم تو بخش

خواهرم اومد بالا سرم خسته نباشید تبریک این حرفا

دیدم هرچی ازش میپرسم جواب نمیده یا منو میپبچونه

گفتم مطهر راستشو بگو چی شده پسرم کجاس
گفتن میارنش
یکم وایسا
دیدم رفت بیرون بد ی ساعت اومد ساعت 12نیم اینطورا بود

دیدم چشاش اشکی بود ولی ب روش نیاورده
گفتم راستشو بگو بهم چیشده
من می‌دونم ب دلم افتاده

گفت مارسیا قول گرفت ازم

گفت کیسه ابت پاره شده بوده بچه تو خشکی بود
بچه هم آب رحمم خورده
ریه هایش 10درصد کار می‌کنه
کلا سفیده
من مونده بودم ک چی داره میگه من چرا متوجه نشده بودم مگ میشه
کی چرا
هزارتا سوال تو سرم بود
اکسیژن بهش نمیرسیده رفته تو دستگاه
باید ببرنش ی بیمارستان دیگ بره تو ان آی سیو

من هاج واج مونده بودم

5ساعت از عمل گذشته بود ک راه رفتم گفتم باید بچمو ببینم

تلو تلو راه رفتم حرف هیچکی هم گوش ندادم
با گریه زاری گفتم باید بچمو ببینم تا دلم آروم بشه

دیدنش تو دستگاه از شدت اکسیژن نداشتن ناله میکرد
کاش میمردم ولی اونجوری نمی‌دیدم بچمو
بچم ریه هایش ب کف شکمش میرد راحت سه ساعت ب داخل شکمش فرومی‌رفت
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۰از زایمان زودرس

۱405/5/11
💙🩵💙🩵💙💙🩵💙🩵💙🩵🩵🩵


کلسیم از سرم بهش وارد میکردن

دو بار هم در هفته سونوی مغز داشت

سونو اول سر ک تشخیص داده شد کیست داره

باید بهتون قبلش توضیح بدم ب طور خلاصه
ک

کیست توی سر نوزاد اصلا ترسناک نیس
نترسید ب گریدش نگاه کنین

از 1تا 4هست

1تا 2اوکیه

3تا4وخیمه

برای همه نوزاد ها هستن برای نوزاد های ک زودرس ب دنیا میاد بیشتر گرید و به مرور کمترکمترمیشه تا بچه ب هفته 38میرسه از بین نمیره چون نوزاد کامل ترشده

برای اَوستا از 1تا 2بود

دو بار بدش ک توی یک هفته گرفتن همون اندازه بود هیچ تغییر نکرده بود
یعنی ن زیاد شده بود ن کمتر

11
12
13
14
ک رسید بیماری بخش ان آی سیو خیلی بیشتر شده بود
بهم گفتن ک بچت می‌ره تو بخش
و من ذق زده خوشحال
(توی بهش نهایت دو روز نگه دارن)

بهم گفتن ی سونو ی آزمایش کلسیم داره خوب باشه بد دو روز ترخیص میشه

خداروشکررررر انگار دنیا برام بهشت شده بود

باید ی چیزی رو پارت بعد بهتون بگم چون خیلی مهمه 🙂
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 8از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/8
🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙

روزا داشت می‌گذشت خیلی خیلی سخت من خسته بودم انظر روحی و جسمی خیلی داغون بودم آنقدر ک نخابیده بودم توهم میزدم

خونمون تا بیمارستان خیلی خیلی دور بود اجازه همراه هم نمیدادن

ساعت 5نیم عصر بود داشتم شیر میدوشیدم
خسته بودم چشامو بسته بودم

دیدم از تریبون کد 99رو زدن چند ثانیه بد تموم دکترا بیمارستان ریختن توی بخش
رفتیم ک ببینیم چی شده
من از ترس داشتم میلرزیدم یادمه ک
برا مامانم 3بار کد 99رو زدن

(کد ۹۹رو زمانی میزنن ک مریض ایست قلبی کرد و باید احیا کرد معمولابرنمیگردن مگر این ک معجزه بشه)

ی لحظه روزای سختم با مامانم برام تدایی شد

دیدم ی خانم با حجاب دیوارو گرفته بلند بلند گریه می‌کنه پرستار داره دلداریش میده

اوستا رو سینم بود دیدم دکترا کل بخش ریختن تو ان آی سیو گفتن همه مادرا بیرون

مریض جدید داره میاد
سری بچه رو تو دستگاه گذاشتم رفتیم بیرون

دیدیم همون مادره اومد تو اتاق شیردهی

زانو هاشو گرفته بود گریه میکرد
اوردیمش داخل بهش آب دادیم گفتیم بگو چیشده
گفت بچم دختره اسمش حلماعه ۲۴روزشه
یهو دلم افتاد بیارمش بیمارستان زردی داشت
نگو زردیش از ۱۰یهو رفت روی ۳۰
کبد ریه قلب همه رو از کار انداخت
الان داره با ۲۰درصد قلبش کنار میاد ک اونم فقط با دستگاهه
طی اون چند ساعت ک باهاش حرف زدیم خندیدیم گریه کردیم چندین چند بار پرستارا دکترا اومدن بهش گفتن برو خونه کاراتو بکن دوش بگیر دخترتون آماده کن ...
ولی مادر ک قلبش راضی نمیشه ...

مامانهای دیگ رفتن من موندم اون خانم
خیلی خسته بودم آنقدر گریه کرده بودم چشام ریز شده بود
صدام کردن ک برم شیر بدم ب بچه
(تمرین داشت ک سینمو بگیره ن لوله نی رو)
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
دارم ۹از زایمان زودرس ان آی سیو

🩵💙🩵🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵💙🩵

مامان حلما اومد صورتش خیس بود آب روزی صورتش هنوز خشک نشده بود

قرار بود ک بهش صبونه بدن بد بهش بگن ک بچش بهشتی شده


همون لحظه پرستار اومد تو اتاق

گفت:

مامان حلما می‌دونی دختر رفت!؟!
خیلی تلاش کردیم ولی نشد ک بمونه

مامان حلما ب من نگاهی انداخت
(هیچوقت اون نگاه رو یادم نمیره چون بهش قول داده بودیم ک بچش برمیگرده)

شروع کرد خودشو زدن گریه ....
منم تو شوک بودم ازون ور مامان نریمان خودشو زد گریه.....

قلبم داشت وای میستاد

نگو خواب نبوده اون جسد بچه واقعا جلو چشم بود من چند ساعت کنار ی بچه بودم ک به بهشت رفته بود....


الان ک دارم براتون می‌نویسم قصد نداشتم ک نگرانتون کنم
اون فرشته سندروم دان داشت ومبتلا شده بود ب سندروم ایست قلبی

یعنی بچه بدون هیچ دلیلی قلبش وای میسته

از هر ی ملیون ی نوزاد اینشکلی میشه

روزا داشت می‌گذشت من هر روز هرلحظع ب دیوار جلوم نگاه میکردم
بدون این ک بخوابم منتظر بودم ک صدام کنن ب بچه شیر بدم

هرچی زنگ میزد جواب نمیدادم

هیچ جوابی برا اطرافیان نداشتم

۱۴۰۵/۵/۱۰

بهم گفتن بچه اکسیژن نیاز نداره
ولی علائم تشنج داره کلسیمش خیلی پایین بوده

در کنارش کیست توی سرش هم بود

با دوتا قول دیگ روب رو شده بودم

یک هفته گذشته بود هیچ چیز امید بهم بده نمیگفتن
مامان کارن مامان کارن ۶ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان علی🩵 مامان علی🩵 ۲ ماهگی
پارت ۷
🩵💙🩵💙🩵
وصل کردن سوند اصلا درد نداشت من که هیچی حسش نکردم نمیدونم حالا چرا بعضیا مارو از سوند وصل کردن میترسونن باید بگم که هیچ دردی نداره خیلیم راحته اتفاقا
بهشون گفتم دارین چکار میکنین مگه زایمانم طبیعی نبود؟ سوند برای چیه؟
یه کلام گفت سزارین میشی
حالا من نمیدونم بخاطر چیزی که‌ تو سرم زدن بود یا ترس ولی یهو لرزم گرفت یه جوری که دندونام رو هم نمیموند🥶
از تخت بلند شدم منو سوار ویلچر کردن و به سمت اتاق عمل بردن
اتاق عملم بدتر از زایشگاه ترسناک تر بود😅
موقع زدن آمپول بی حسیم خیلی استرس داشتم خیلی شنیده بودم می‌گفتن درد داره و .. ولی باید بگم اینم مث همون سوند اصلا برام دردی نداشت اصلا حسش نکردم خداروشکر ولی همون اول بسم الله که رو تخت خوابیدم دستامو بستن خیلی ترسیدم😂
کم کم دیگه حس می‌کردم پاهام خواب رفته مور مور میکرد انگار دیگه توش جون نبود
دیگه خانوم دکتر وارد اتاق عمل شد و می‌خواست عملم شروع کنه معلوم بود چقدم شاکین که مجبورم اورژانسی منو عمل کنن چون همش می‌گفت خب از اول یه نوبت عمل میگرفتی😒🦖
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۵ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۸ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊