پارت ۷
🩵💙🩵💙🩵
وصل کردن سوند اصلا درد نداشت من که هیچی حسش نکردم نمیدونم حالا چرا بعضیا مارو از سوند وصل کردن میترسونن باید بگم که هیچ دردی نداره خیلیم راحته اتفاقا
بهشون گفتم دارین چکار میکنین مگه زایمانم طبیعی نبود؟ سوند برای چیه؟
یه کلام گفت سزارین میشی
حالا من نمیدونم بخاطر چیزی که‌ تو سرم زدن بود یا ترس ولی یهو لرزم گرفت یه جوری که دندونام رو هم نمیموند🥶
از تخت بلند شدم منو سوار ویلچر کردن و به سمت اتاق عمل بردن
اتاق عملم بدتر از زایشگاه ترسناک تر بود😅
موقع زدن آمپول بی حسیم خیلی استرس داشتم خیلی شنیده بودم می‌گفتن درد داره و .. ولی باید بگم اینم مث همون سوند اصلا برام دردی نداشت اصلا حسش نکردم خداروشکر ولی همون اول بسم الله که رو تخت خوابیدم دستامو بستن خیلی ترسیدم😂
کم کم دیگه حس می‌کردم پاهام خواب رفته مور مور میکرد انگار دیگه توش جون نبود
دیگه خانوم دکتر وارد اتاق عمل شد و می‌خواست عملم شروع کنه معلوم بود چقدم شاکین که مجبورم اورژانسی منو عمل کنن چون همش می‌گفت خب از اول یه نوبت عمل میگرفتی😒🦖

۴ پاسخ

من زایمان دومم وقتی سوند زد درد طبیعی انگار کشیدم اما اولی نفهمیدم

🤕اره دیگه چون بدون اینکه پولی گیرش بیاد میخاس عملت کنه زورش گرفته بوده

خیلی جنایی گفتی😂😂😂😂من دوبار سز شدم اصلا دستمو نبستن ک😂😂😂 ای زایمان چ طبیعی چ سزارین خوب نیس والا

وا ....خودشون سز دستور دادن
نوبت عمل چیه
پس دکتر من بی نظیر بود
چکاپ آخر رو رفتم
رسیدم خونه کیسه اب م پاره شد
برگشتم گفت بیا اتاق خودم تو بیمارستان همه کارای بستری مو خودش کرد .گفت بگید بیمار بر بیاد .

ولی چه حس حالی بود
گهواره باعث شد ترسم از پا ه شدن کیسه ابم نترسم

سوال های مرتبط

مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۲ ماهگی
ادامه تجربه زایمان و nicu
ساعت ۵ بعدازظهر منو بردن اتاق عمل،شب قبلش از درد غذا نخورده بودم،صبحم از درد صبحانه نخوردم فقط چون فک میکردم مشکل از معدمه عرق نعنا و قرص معده خورده بودم،تقریبا ۱۸ ساعت گشنه بودم و از صبح که گفتن درد زایمانه تشنه
خلاصه رفتم اتاق عمل خیلی از امپول بی حسی میترسیدم تمام بدنم داشت میلرزید از ترس و به شدت گریه میکرد،هم بخاطر ترس امپول هم نگران دخترم بودم راستش خیلی حس خوبی نداشتم به زایمانم زودم،انقدر گریه میکردم که دکترم دستمو گرفته بود دلداری میداد،دکتر بیهوشی باهام صحبت میکرد دوتاپرستارهم گرفته بودنم که کمتر بلرزم،دکتر بیهوشی میگفت درد نداره ولی خب میترسیدم ولی از ترس اینکه بیهوشم نکنن سعی کردم کمی اروم باشم اندازه یه دقیقه اروم شدم دکتر بی حسی رو زد و واقعا راست میگفت اصلا درد نداشت،نمیگم حسش نکردم ولی حتی از یه امپول معمولی هم دردش کمتر بود من چون کمرم درد میکرد خودشون کمکم کردن دراز کشیدم و دوباره لرزش بدنم شروع شد،پاهامو کم کم دیگه حس نکردم ولی بالاتنم که میلرزید باعث میشد پایین هم تکون بخوره یه پرستار گذاشتن کنارم که کمتر بترسم و کمی نگهم داره لرزشم کم شه،من درخواست کرده بودم سوندو تو اتاق عمل بزنن،و وقتی بی حسم کردن پرده رو جلوم کشیدن و حتی نفهمیدم کی سوند وصل کردن متوجه شدم دارن یه کارایی میکنن سمت پام ولی هیچ احساسی نداشتم
بقیش پارت بعد
مامان پسر اَدایی مامان پسر اَدایی ۱ ماهگی
تجربه سزارین من
پارت۲
ساعت ۷ عصر بود که رفتم مطب دکترم تا فهمید لکه بینی دارم نامه بستری داد گفت همین الان برو بستری شو فردا صبح زود میام عملت میکنم.
خلاصه با کلی استرس رفتم خونه وسایل برداشتم و دوش گرفتم و رفتم بیمارستان.از استرس که اصلا خوابم نبرد تا صبح
ساعت ۷ صبح اومدن گان لباس عمل تنم کردن و بردنم اتاق عمل
من درخواست خون بندناف هم داده بودم با رویان هم هماهنگ کردم نیرو فرستادن
توی اتاق عمل سوند برام زدن که درد نداشت و چون از قبل به بی حسی اسپاینال حساسیت داشتم، بیهوشی کامل گرفتم.وقتی به هوش اومدم خیلی درد داشتم چون به مسکن و شیاف دیکلوفناک هم حساسیت داشتم .ولی دردش قابل تحمل بود ۱۲ ساعت اول که سوند بهم وصل بود بعدش که سوند در اوردن(دراوردن سوند درد داشت یکم) به سختی با کمک همراهم بلند شدم لباسمو عوض کردم و یکم در حد جزئی راه رفتم .خیلی درد داشتم اصلا کمرم صاف نمیشد.اینم بگم تا ۱۲ ساعت بعد از عمل همچنان نباید چیزی بخوری و بعد از اون باید کم کم با مایعات شروع کنی
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۳ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۳ ماهگی
پارت چهارم داستان زایمانم :

انقد استرس و ضعف و گشنگی داشتم دستام دیگه میلرزید
تا بالاخره اومدن برای سوند وصل کردن
انقدددد حس بدی داشت ک واقعا قابل وصف کردن نبود یه سوزشش بدجور و همش حس میکردم میخاد ادرارم بریزه ولی تازه رفته بودم دستشویی 🥲من نمیدونم واسه بقیه چطور بوده ولی من خیلی برای سوند اذیت شدم
گذاشتن منو رو ویلچر ک ببرن سمت اتاق عمل دو طرفمو گرفتن گذاشتن رو تخت تکون خوردن با سوند واقعا درد اور‌ بود دکتر بیهوشیم اقا بود ک محکم کمرمو و سرمو فشار داد پاینن کفت نباید تکون بخوری اینجا دیگ گریه شدم
خالم دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست همراه من گریه میکرد
دیگه تا بی حسی و زد اولین جایی بی حس شد همون جای سوند بود انگار با بی حس شدنش ی جون ب جونام اضاف شد
دیگ گریم بند اومد راحت شده بودم منو خابوندن رو تخت اتاق عمل
لباسمو دادن کامل بالا یه مایع بد رنگی و ریختن رو شکمم و ماساژ دادن
دیگه بعدش سریع پارچه گذاشتن جلوم
کم کم پاهام داشت خیلی سنگین میشد خیلییی زیاد در حدی ک انگار روی هر کدوم یه تریلی گذاشتن
چندتا چیز ب سینم وصل کرده بودن و ی دستگاه اکسیژن به صورتم وصل کردن ولی بد گذاشته بودنش بیشتر راه نفسمو گرفته بود
هرچی میخاستم بگم بدجوره نفسم در نمیاد ولی صدام بالا نمیومد
تا یکی از خودشون اومد چک کرد دید ماسک کجه و درستش کرد
چند دقیقه بعدش قفسه سینم هم مثل پاهام سنگین شد
نفس کشیدنم سخت بود چ برسه‌تکون خوردن
مامان Delana مامان Delana ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت
مامان نینی مامان نینی ۱۵ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان سفید برفی مامان سفید برفی ۱۷ ماهگی
تجربه من از سزارین
دیگه ببخشید یکم دیر گذاشتم این چند وقت اصلا وقت نمیکردم
سزارین من اختیاری بود خودم انتخاب کردم و زیر میزی هم ازم گرفتن ساعت 10شب بود رفتم بیمارستان سرم بهم زدن اون پرستاری که سرم زد خیلی اذیتم کرد الکی میگفت رگت پیدا نمیشه خیلی خون رفت از دستم تاحدی که تخت و کاشی اون اتاق خونی شد بعدش رفتو اتاق عمل گفت چرا دستت رو اینجوری کردن دیگه خودشون رگ گرفتن ازم اصلا اذیت نشدم ب پرستار گفتم چرا دستم رو اینجوری کردی میگفت تحمل این رو نداری الان بری اتاق عمل میفهمی چکارت میکنن اینو گفت اینقد استرس گرفتم کل بدنم میلرزید بعد سوند وصل کردن اصلا دردنداشت بعد رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی خیلی امید داد بهم گفت بخدا اصلا اذیت نمیشی بعدش امپول بی حسی بهم زدن اینقد استرس داشتم ک بی حس نمیشدم سه بار بهم زدن ولی اصلا درد نداشت به اندازه یه امپول عادی درد داشت بعد اون دیگه بی حس شدم عملم کردن کل عملم15دقیقه طول نکشید همه استرس هام بی دلیل بود اپن پرستاری دروغ گفت اذیت میشی بعدش نزدیک یک ساعت ریکاوری بودم دیگه اومدم بخش تاصبح هیچی نخوردم وساعت 12بلند شدم فقط اولین بار ک بلند میشی یکم سخته اونم باید قبلش عسل و آبجوش بخوری ک سرگیجه نداشته باشی کمپوت آناناس بخورید آبنبات بخورید اینا خیلی خوبه براتون امیدوارم که همه نی نی های خوشکل شون رو ب سلامتی بغل کنن
مامان آیوار مامان آیوار ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
منتظر بودم شیفته عوض بشه دکتر جدید بیاد ببینم چی میگه خیلی درد داشتم مدام چون بلد بودم سرمو قطع میکردم که پیشرفت نداشته باشم بعدشم دیدم دیگه خیلی درد دارم یه لیوان از سرمو خالی کردم و چشم به درد که دکتر بیاد ولی از درد گریه میکردم و مادرم همراه من گریه میکرد ساعت۸دکتر عوض شد و دکتر جدید اومد معاینه کرد و گفت تغییر نداشته از صبح چرا نگهش داشتین باید ۱۲ ساعت نگه میداشتین الان شده ۲۴ ساعت فوری ببرین سز 😁وای خدای من این من بودم از خوشحالی زنگ زدم به همه که دارم سزارین میکنم و گوشی قطع میکردم😂فوری عین جت لباسام عوض کردم که پرستار گفت بیا سوند بزارم برات کجا میخوای بری منم رفتم رو تخت سوند گذاشت برام درد داشت ولی من خیلی تحمل دردم بالاس مهم نبود از خوشی سزارین برام گذاشتم رو ویلچر دم اسانسور همسرمو دیدم رو سرم رو بوس کرد و منم با خوشحالی گفتم دارم میرم اتاق عمل هو هو😂هر کی بهم می‌رسید می‌خندید دم در اتاق عمل گفتن باید دو انگشت دستت و یه انگشت پا لاک نداشته باشه چون لاک پاکن نذاشتیم و داروخانه بیمارستان هم نداشت مادرم و همسرم با قند پاکش کردن و راهی اتاق عمل کردن ترسیده بودم باز ولی نه زیاد دم در گفتن بگو سرم فشار زدن بهت ولی من از خوشحالی یادم رفت بگم بردنم تو اتاق عمل ساعت ۹ بود کم کم حاضرم کردن و دوتا مرد اومدن رو سرم که سر کنن کمرمو ولی چون ترسیده بودم یا طرف ناشی بود چهار تا آمپول زد چهار جای مختلف تا سر شدم مهم نبود برام چون طبیعی زایمان نکرده بودم میگفتم عیب نداره ولی خدایی باید بیهوشم میکردن ولی نامردی کردن و چهار تا آمپول زدن بهم
مامان دلانا مامان دلانا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان
چندتا ماما و پرستار اومدن بالاسرم، یکی سرم میزد، یکی دارو تزریق میکرد، یکی با دکترم تماس میگرفت و یکی منو اروم میکرد. تو این فاصله من گریم گرفته بود و ترسیده بودم.
از یکی از ماما ها پرسیدم چی شده؟ گقت هیچی داری میری اتاق عمل واسه سزارین😳
منو میگی دوباره ترس و استرس برم داشت، نگران بودم، میگفتن ضربان بچه خوب نیست و فشارمم اصلا پایین نمیاومد.
یکی اومد سوند وصل کنه، من یاد دخترای گهواره افتادم که میگفتن درد داره و سخته، ولی راه برگشتی نداشتم، دیگه گفتم هر چه باداباد، هیچی نگفتم و سوند رو وصل کرد و باور کنین چون خودمو نترسوندم اصلا دردی حس نکردم، هیچ دردی نداشت،بعدش دیگه اصلا منتظر رضایت همسرم نشدن، پای همه برگه ها اثر انگشت خودمو زدن و یه اقایی اومد تخت منو برد سمت اتاق عمل.
دیگه من خیلی ریلکس بودم و میگفتم منکه دارم میمیرم ولش کن همه چیو😂
رسیدیم دم اتاق عمل، گفتن ناشتایی گقتم نه صبحانه خوردم، گقتن بی حسی از کمر میگیری اشکال نداره، تو این فاصله دکترم اومد بالا سرم و دیدم داره باهام حرف میزنه و ارومم میکنه، گفت نگران نباش، امروز بچه به دنیا میاد و این حرفا.
یه خانمی اومد سمتم گفت میخوای از اتاق عمل فیلم بگیرم؟ منم از خدا خواسته گفتم اره ولی قیافم داغونه، گقت اشکال نداره خاطره میشه، همچن جا فیلم برداری رو شروع کرد، منم بیخیال عالم با لبخند ژکوند تو دوربین نگاه میکردم.
رفتم اتاق عمل، گفتن پاشو بشین واسه بی حسی از کمر
از این مرحله واقعا میترسیدم، دکترم اومد دستمو گرفت، گفت دردت گرفت دستمو فشار بده ولی تکون نخور.
یکم درد داشت ولی دردش از امپول معمولی کمتره، حس کردم بیشتر دردش بخاطر طول سوزنش باشه.
حین عمل لرز کردم که بخاطر داروی بی حسی بود ولی چیزی در کل حس نکردم