تجربه زایمان
چندتا ماما و پرستار اومدن بالاسرم، یکی سرم میزد، یکی دارو تزریق میکرد، یکی با دکترم تماس میگرفت و یکی منو اروم میکرد. تو این فاصله من گریم گرفته بود و ترسیده بودم.
از یکی از ماما ها پرسیدم چی شده؟ گقت هیچی داری میری اتاق عمل واسه سزارین😳
منو میگی دوباره ترس و استرس برم داشت، نگران بودم، میگفتن ضربان بچه خوب نیست و فشارمم اصلا پایین نمیاومد.
یکی اومد سوند وصل کنه، من یاد دخترای گهواره افتادم که میگفتن درد داره و سخته، ولی راه برگشتی نداشتم، دیگه گفتم هر چه باداباد، هیچی نگفتم و سوند رو وصل کرد و باور کنین چون خودمو نترسوندم اصلا دردی حس نکردم، هیچ دردی نداشت،بعدش دیگه اصلا منتظر رضایت همسرم نشدن، پای همه برگه ها اثر انگشت خودمو زدن و یه اقایی اومد تخت منو برد سمت اتاق عمل.
دیگه من خیلی ریلکس بودم و میگفتم منکه دارم میمیرم ولش کن همه چیو😂
رسیدیم دم اتاق عمل، گفتن ناشتایی گقتم نه صبحانه خوردم، گقتن بی حسی از کمر میگیری اشکال نداره، تو این فاصله دکترم اومد بالا سرم و دیدم داره باهام حرف میزنه و ارومم میکنه، گفت نگران نباش، امروز بچه به دنیا میاد و این حرفا.
یه خانمی اومد سمتم گفت میخوای از اتاق عمل فیلم بگیرم؟ منم از خدا خواسته گفتم اره ولی قیافم داغونه، گقت اشکال نداره خاطره میشه، همچن جا فیلم برداری رو شروع کرد، منم بیخیال عالم با لبخند ژکوند تو دوربین نگاه میکردم.
رفتم اتاق عمل، گفتن پاشو بشین واسه بی حسی از کمر
از این مرحله واقعا میترسیدم، دکترم اومد دستمو گرفت، گفت دردت گرفت دستمو فشار بده ولی تکون نخور.
یکم درد داشت ولی دردش از امپول معمولی کمتره، حس کردم بیشتر دردش بخاطر طول سوزنش باشه.
حین عمل لرز کردم که بخاطر داروی بی حسی بود ولی چیزی در کل حس نکردم

۱ پاسخ

واسه فیلم برداری چقدگرفتن؟

سوال های مرتبط

مامان آرِن مامان آرِن ۴ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۲ ماهگی
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۱ ماهگی
#پارت_دو_زایمان
وقتی وارد اون اتاق شدم باید کل لباسامو در می‌آوردم، بعدش دراز کشیدم تا برام nst بگیرن که دیدم یه پرستار اومد بهم آنژیوکت وصل کنم، بعدش در همون حال nst گرفتن یه پرستار دیگه اومد گفت دکتر گفته سریع بفرستینش اتاق عمل و یهو سوند آورد برام وصل کنه، حتی فرصت نشد بگم من میترسم کاش بشه تو بی حسی برام وصل کنی، گفت بدنتو شل کن، یه سوزش ریز حس کردم و تمام.‌وقتی از تخت اومدم پایین راه رفتن و ایستادن با سوند یه حس ناجوری داشت و راحت نبودم ولی خب آنقدر همه‌چی تند تند داشت اتفاق میوفتاد که زیاد درگیر این حس نشدم، چون سریع دراز کشیدم رو برانکارد و بردنم برای اتاق عمل! حالا از یه طرف همسرم هنوز پذیرشه، مامانمم فقط دنبالم میومد و گوشیم دستش بود فیلم می‌گرفت. وسایلمون هم تو بلوک زایمان موند. من سریع وارد اتاق عمل شدم و مامانم تا بسته شدن در ازم فیلم گرفت ولی همسرمو ندیدم و اصلا نمی‌دونست من انقد زود اومدم اتاق عمل😁 حتی خودمم برگام ریخته بود از این سرعت عمل
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۴ ماهگی
مامان جانا مامان جانا ۲ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم سزارین

ماما سریع زنگ زد به پزشکم. گفتش با پزشک مقیم برو اتاق عمل! تمام مشکل من این بود که همه چی غیرقابل پیش بینی شد برام. استرسم هزار برابر شد. اومدن لباس تنم کردن و زنگ زدن جراح اومد و فرستادن اتاق عمل، حس شکنجه گاه رفتن داشتم. رفتم خوابیدم رو تخت اتاق عمل یهو همه ریختن سرم ترسیدم. یکی بتادین میزد یکی رگ می‌گرفت و...وای اومدن برای تزریق آمپول بی‌حسی، دست زدن به مهره‌های کمرم گفتن خیلی متورمه. یواش بهم میگفتن آمپول زدن خطرناکه‌ها، ولی زدن... بخاطر همون تورم دردش تو تمام نخاعم پیچید ولی کم کم پاهام داغ و بی‌حس شد گفتن دراز بکش. تا خوابیدم پرده کشیدن جلوم. تصورم این بود خب هیچی متوجه نمیشم و حالا همین الان که شروع نمیکنه...که یهو تیغ رو زد و من فهمیدم کاملا، و از این که می‌فهمیدم شکممو داره پاره می‌کنه چندشم میشد چون حس لمس هست ولی حس درد نیست... پرستار گفت دکتر ناخوناش سیاه شد. یهو دیدم درد بشدت بدی پیچید تو قلبم. گفتم قلبم درد می‌کنه و میسوزه نمیتونم نفس بکشم
که به هم میگفتن به آمپول بی حسی حساسیت داده و فلان ...
حالا تو اون حس مردن گفت باید شکمتو فشار بدیم بچه بیاد. که جونم بالا اومد از فشار دستاشون. ولی بچه که اومد یه حس سبکیه فوق العاده ای داشتم. آوردنش کنار صورتم اصلا انگار پرت شدم تو یه سیاره دیگه.... بعدش بردنم ریکاوری