تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود

۲ پاسخ

الهی مبارک باشه 🥺🥺

الهی 😍😍😍به سلامتی و دل خوش ، خداروشکر که نینی صحیح و سلامت دنیا اومد

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من اومدم و ی چنتا ازمایش خون خود بیمارستان ازم گرفتن و گفتن باید سوند رو وصل کنیم بعد بریم اتاق عمل مخالفت کردم و گفتم تو اتاق عمل همون موقع بی حسی برام بزنین گفتن نمیشه و اینا خلاصه زدن سوند رو و از دردش تا خود اتاق عمل گریه کردم از بس درد داشت تو اتاق عمل دکترم که فهمید جریانو ی کم باهاشون بد برخورد کرد گفتش ک چرا زدید سوند رو و باید همینجا تو اتاق عمل براش میزدیم و اینا
سوندو رو دراوردن بران چون دردش قابل تحمل نبود و رو تخت دراز کشیدم برا بی حسی دکتر بیهوشی اومد و خیلی راحت بی حسم کرد ولی ی چن دقه دیقه حالت تهوع شدید و سرگیجه نفس تنگی گرفتم طوری ک همونجا زردی از معدم زد بیرون و اندانسترون ک چنتا بهم زدن بهتر شدم و کامل بی حس شدم و بچه رو برداشتن و منم بردن ریکاوری اینا و‌بعدش انتقال دادن به زایشگاه و کم کم دردام شروع شدن از درد شدید دیروز تا الان نتونستم تکون هم بخورم مسکن و شیاف و اینا هم ارومم نمیکنن
خلاصه ک تجربه خوبی برام نبود ولی بخاطر روی قشنگ نینینم همه چیو تحمل کردم و کنار میام
بیمارستان خصوصی عمل کردم هزینش 29 تومن شد با دستمزد دکتر
38 هفته و 1 روز بچه رو برداشتن وزنش 3 کیلو بود دقیق و قدش 50
مامان تیام مامان تیام ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
با کلی استرس لباسامو عوض کردم ماما زایشگاه اومد برام سوند بذاره گفتم خیلی میترسم گفت نگران نباش دستم خوبه دردش از معاینه هم خیلی کمتره و خیالت راحت با مهربونی و واقعانم آروم بهم سوند زد و فقط در حد سه ثانیه یک سوزش گرفتم
ویلچر آوردن نشستم رو ویلچر بردنم اتاق عمل و هرچی جلوتر می‌رفتیم استرسم بیشتر می‌شد در حدی ک کل استرس‌های زندگیم رو هم بذاریم اندازه این یبار استرسم نمیشدن
با خودم فکر میکردم چقدر کادر اتاق عمل قراره بد اخلاق باشن چون کلا هیچوقت تعریف بیمارستان دولتی نشنیده بودم برعکس تصورم یه خانمی اومد که دکتر بیهوشی بود کلی مهربون بود باهام حرف زد آرومم کرد درباره آمپول بیهوشی توضیح داد که اصلا به استخون نمیخوره خیلی نازکه به چربی بین استخوان میخوره و اینا و کلی واقعا آروم تر شدم
وارد اتاق عمل شدم دکتر کادر اتاق عمل همه خیلی خوب و مهربون بودن همش باهام حرف میزدن میخندیدن نمیذاشتن استرس بکشم
دکتر بیهوشی گفت من هرکاری بخوام انجام بدم قبلش بهت میگم که نترسی
بهم بتادین می‌زد توضیح می‌داد پنبه می‌مالید توضیح میداد موقع آمپول اول آرومم کرد بعد گفت شونه هاتو بنداز جلو حتی از سروم هم دردش کمتره واقعانم همینجوری بود و خیلی خوب زد و دردی نداشته امپولش
دیگه خوابیدم پاهام کم کم بی حس شد دکتر تیغ کشید گفتم یذره میفهمم گفتن باشه صبر میکنیم هر موقع خودت گفتی شروع میکنیم منم میترسیدم حس میکردم بی حس نیستم هیچی نمی گفتم نگو اونا اصلا کارشون شروع کرده بودن برشم زده بودن داشتن بچه رو در میاورن😂
مامان آرِن مامان آرِن ۵ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی
مامان فندوق کوچولوم مامان فندوق کوچولوم ۸ ماهگی
تجربه سزارین پارت 5
و حس میکردم بهترین کارو در حق خودم و دخترم میکنم چون دیگ خودمو گول نمیزدم خلاصه رفتم پرونده تشکیل دادم و کارای بیمارستان عصر امدم خونه و آماده شدم ساعت 5صبح بیدار شدم اصلا از حس حالش نگم ک عالی بود هم استرس هم ترس هم خوشحالی هم هیجان همش قاطی شده بود ساعت 5صبح با ابجیم و شوهرم راهی بیمارستان شدم
من از اول بارداریم ی بیمارستان دیگ تحت نظر بودم اما اون بیمارستان سز درخواستی انجام نمیداد خلاصه رفتیم داخل و اتاق گرفتیم عمومی گرفتم دوتا تخت بیشتر نداشت و زائو اون روزم فقط خودم بودم برای همین دیگ خصوصی نگرفتم خوبیش این بود ابجیم و شوهرم هردو باهام بودن😁و کسی چیزی نمیگفت خلاصه لباس اتاق عمل با ترس لرز پوشیدم ماما امد و برام سوند ادراری گذاشت واقعا اونقدرا عمیق نزاشت ولی واسه من جهنم بود از وقتی گذاشت من دیگ حالم بد شده بود و گریم گرفته بود از درد اونجا فهمیدم ک چ کار خوبی. کردم امدم سزارین😂
خلاصه منو بردن اتاق عمل و گفتن بی حسی میزنیم بی هوشی انجام نمیدیدم منم قبول کردم جو اتاق عمل اولش یکم سنگین بود بعد با رفتار پرستارها و دکترم و دکتر بیهوشی کلا تغییر کرد و جو آروم تر شد نشستم و سوزن بی حسی رو آروم آروم زد همرو یحا خالی نکرد واقعا اصلا هیچچچچچ دردی نداشت اصلا فقط خود ب خود بدنم یهو می‌پرید دیگ دوتا از پرستار هام دستامو گرفته بودن کلی امید میداد تا دکتر بی حسی ژد سریع پاهام گرم شد
آروم آروم من عقب برد خودش و خوابوندم آروم روی تخت کم کم از شکم ب پایین بی حس شدم ی حال عجیبی داشت حس سبکی بود دوست داشتم بخوابم
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۳ ماهگی
پارت ۶ زایمان
یهو دکتر خیلی جدی گف کاراشو کنید ب حرف گوش ندید تو عرض چند سانیه ازم اثر انگشت گرفتن سوند وصل کردن گذاشتن ویلچر و یهو به خودم اومدم دیدم نوشته اتاق عمل واقن استرس داشتم و درد شدید (شدیدن از بی حسی ک شنیده بودم درد شدید داره میترسیدم) رفتم داخل چشم خورد ب ساعت درست ۶بود گذاشتن رو تخت گفتن بشین گردن خم خودت شل کن یهو دیدم کمرم سوخت گفتم وای گف چیزی نیس بی حسی اصن برخلاف گفته ها درد نداش درازم کردن پرده هارو وصل کردن دستامو بستن حس سوزن سوزن شدن ک گز گز کردن داشتم بعد انقار پاهام سنگین بودن یکی داشت باهام حرف می‌زد چند هفته ایی گفتم ۳۶هفته ۶ روز اسم دخترم پرسيد نسبت فامیلی پرسید خلاصه یکم با صدای اروم سوال پرسید منم پر استرس ک چرا عمل منو شروع نمیکنن منتظر حس کردن برش شکمم بودم ک اون خانمی ک کنارم بود رفت اونور تر ساعت نگا کردم ۶و۲۰ دیقه بود داشتم ایتلکرسی میخوندم ی لحظه چشام بستم نفص عمیق کشیدم ک گفتم الان عمل شروع میکنن و یهو بهترین صدای عمرم شنیدم اول فک کردم اشتباه فقد تصور من ساعت نگا کردم ۶و۲۲ دیقه بود بعد یهو پرستار گف وای چ دختر ناز و قشنگی ک صدای بیشتر دخترم شنیدم و بهترین حس و حال دنیارو داشتم
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز