تجربه زایمان پارت ۵
با کلی استرس لباسامو عوض کردم ماما زایشگاه اومد برام سوند بذاره گفتم خیلی میترسم گفت نگران نباش دستم خوبه دردش از معاینه هم خیلی کمتره و خیالت راحت با مهربونی و واقعانم آروم بهم سوند زد و فقط در حد سه ثانیه یک سوزش گرفتم
ویلچر آوردن نشستم رو ویلچر بردنم اتاق عمل و هرچی جلوتر می‌رفتیم استرسم بیشتر می‌شد در حدی ک کل استرس‌های زندگیم رو هم بذاریم اندازه این یبار استرسم نمیشدن
با خودم فکر میکردم چقدر کادر اتاق عمل قراره بد اخلاق باشن چون کلا هیچوقت تعریف بیمارستان دولتی نشنیده بودم برعکس تصورم یه خانمی اومد که دکتر بیهوشی بود کلی مهربون بود باهام حرف زد آرومم کرد درباره آمپول بیهوشی توضیح داد که اصلا به استخون نمیخوره خیلی نازکه به چربی بین استخوان میخوره و اینا و کلی واقعا آروم تر شدم
وارد اتاق عمل شدم دکتر کادر اتاق عمل همه خیلی خوب و مهربون بودن همش باهام حرف میزدن میخندیدن نمیذاشتن استرس بکشم
دکتر بیهوشی گفت من هرکاری بخوام انجام بدم قبلش بهت میگم که نترسی
بهم بتادین می‌زد توضیح می‌داد پنبه می‌مالید توضیح میداد موقع آمپول اول آرومم کرد بعد گفت شونه هاتو بنداز جلو حتی از سروم هم دردش کمتره واقعانم همینجوری بود و خیلی خوب زد و دردی نداشته امپولش
دیگه خوابیدم پاهام کم کم بی حس شد دکتر تیغ کشید گفتم یذره میفهمم گفتن باشه صبر میکنیم هر موقع خودت گفتی شروع میکنیم منم میترسیدم حس میکردم بی حس نیستم هیچی نمی گفتم نگو اونا اصلا کارشون شروع کرده بودن برشم زده بودن داشتن بچه رو در میاورن😂

۶ پاسخ

عزیزم منم یزدم دکترتون کی بود ؟

اخی عزیزم مبارک باشع😍

مبارکت باشه عزیزم پارت بعدیم داره؟
زمان فشار دادن شکم و راه رفتن چطور بود؟

همه چیز رو‌متوجه میشدی و‌میشنیدی؟!
من میترسم دوست ندارم چیزی بشنوم و ببینم

وااااااای که از سزارین با بی‌حسی میترسم من😖دکترمم بی هوش نمیکنه

اخه عزیزم چه تجربه ای شد قدم نورسید هم مبارک خیرش و ببینی🙏🏻❤️😍

سوال های مرتبط

مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۷ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان دلآنا مامان دلآنا ۱۱ ماهگی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان دو جوجه🥺 مامان دو جوجه🥺 ۱۵ ماهگی
یکم استرس گرفتم و ته دلم لرزید فکر نمیکردم اولین نفر برای عمل من باشم داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که دکترمو ایستگاه پرستاری دیدم پرونده ها رو نگا میکرد
منو دید یه لبخند مهربونی زد گفت آماده ای بلاخره موعدش رسید گفتم استرس دارم گفت نترس بابا مگه میخوایم چیکارت کنیم برو که زودی میام یکم دیگه دوقلوهاتو بغل میگیری بهش ک فکر کردم یکم انرژی گرفتم و از استرسم کم شد😍😂
با همسرم و خانواده خدافظی کردم و دنبال ماما رفتم اتاق عمل
رفتم داخل کلا استرسم ریخت
چن تا از پرستارای اتاق عمل اومدن باهام حرف میزدن و سوال میپرسیدن واقعا خیلی خونگرم و با اخلاق بودن خداییش حال میکردم 🤭😅
یکم منتظر نشستم تا دکتر بیهوشی و دکتر خودم بیاد
ساعت اصلا نمی‌گذشت فقط میگفتم تا اینجاشو که اومدم بقیه شو هم خدا کمک میکنه
منو بردن رو تخت اتاق عمل و همه چی رو آماده کردن سوند رو تو بیحسی زدن
دکتر خودم و دکتر بیهوشی اومدن بالا سرم
ترس اینو داشتم اگه آمپول بی‌حسی بزنن بیحس نشم بعد شکممو پاره کنن چی😣😄
گفتن خم شو و آمپول رو زدن آمپولش اصلا درد نداره ولی وقتی تزریق می‌کنه انگاری برق بهت وصل میشه و پات یکم تکون میخوره
کم‌کم پام گرم شد و گر گرفتم دکتر بیهوشی گفت هر دوتا پاهاتو ببر بالا سعی کردم پاهامو ببرم بالا ولی اصلا تکون نمی‌خورد خیالم راحت شد
سریع پرده رو جلوم کشیدن و شروع کردن
تا حالا اتاق عمل نرفته بودم همه چی شیک و پیک بود 😂
تصورم از اتاق عمل یه چیز دیگه ای بود فکر میکردم منو اتاق دیگه ای میبرن😆
مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۲ ماهگی
مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۵

سوند رو برام وصل کردن که هیییچ دردی نداشت کلا ۳۰ثانیه هم طول نکشید
نشستم رو ویلچر و رفتم تو اتاق عمل فکر میکردم دکتری که بیحسی رو تزریق میکنه مرده ولی برخلاف تصورم کل کادر اتاق عمل خانم بودن که اینجوری خیلی راحت تر بودم همشونم جوون و خوشتیپ و خوش برخورد و خوش انرژی
اصلا با دیدنشون استرس زایمانم کم شد😍
دکتر بیحسی امپول اسپاینال رو برام تزریق کرد که ذررره ای درد نداشت یه امپول نازک و ظریف بود که هیچی از دردش متوجه نشدم دردش حتی از امپول های عضلانی هم کمتر بود
به محض اینکه بیحسی تزریق شد یه حس گرمی تو پاهام گرفتم به دکتر گفتم پاهام داغ شده گفت سریع بخواب
خوابیدم یه پرده ابی کشیدن جلوم به انگشت دستم ازاین گیره ها که اکسیژن بدن رو نشون میده وصل کردن دستامو بستن و دکتر کم کم کارشو شروع کرد درهمین حین کادر اتاق عمل با سوال ها و شوخیاشون سعی میکردن هم حواسمو پرت کنن هم استرس رو ازم دور کنن
دکتر بهم گفت اصلا نترس الان تازه میخوام شکمتو با بتادین شستشو بدم منم فقط ایت الکرسی میخوندم و برای همه چشم انتظارا دعا میکردم انقدر درصد بیحسی زیاد بود که اصلا پوستمو حس نمیکردم نمیفهمیدم دارن چیکار میکنن فقط خیلی شکممو تکون میدادن که بچه رو بکشن بیرون دکتر بهم گفت ورزشکاری گفتم نه چطور مگه؟ گفت عضلات شکمت خیلی سفته بچه بیرون نمیاد😅
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۴ ماهگی
زایمان پرچالشم#پارت هشتم
با ویلچر اومدن دنباام گفتند به همراهت زنگ بزن وسایل و لباساتو بیان تحویل بگیرن.بهشون گفتم میرم اتاق عمل همراهامو میبینم گفت اره تو مسیر میبینیشون ..رفتیم تاجلو در و همسرم اومد جلو در و خانومه لباسامو بهش داد ورفتیم روبه سمت یه راهروبهش،گفتم مگه نمیریم بیرون گفت نه از همینجا به اتاق عمل راه داره و این شد که قبل عمل خونوادمو ندیدم اونا هم فکر میکردن من قراره بیام بیرون و از اونجا بریم اتاق عمل و منتظرم بودن🫠😄واردداتاق عمل که شدم خانم دکتر تنها اونجا بود لباسشو پوشیده و اماده بود وقتی دیدمش گفتم خانم دکتر من خیلی میترسم گفت نگران نباش ۱۰دیقه بیشتر طول نمیکشه🫠همون لحطه ۴تا مرد و دوتا خانوم وارد اتاق عمل شدن .یکی از اقایون بهیار بود یکی دستیار پزشک یکی واسه بند ناف.همه جوان بودن و در اخر بداخلاق ترینشون که دکتر بیهوشی بود همه بادسرعت مشعول سدن با کمک خانوما رو تخت نشستم دکترم گفت پاهاتو درار کن و صاف نگه دار
#فرزندپروری
#بارداری
#زایمان
#اتاق عمل
#ترس
#مادر
#نوزاد