پارت 5️⃣

به طرز عجیبی استرس نداشتم و آروم بودم. تا اون لحظه من و دکترم همدیگه رو ندیده بودیم. یهو دیدم یه خانم میانسال با لباس اتاق عمل از دور اومد سمتمون و فامیلم رو صدا زد و خودش رو معرفی کرد. خیلی مهربانانه باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت خیلی عمل راحتیه اصلا نگران نباش. بهش گفتم من فقط از آمپول بی حسی یخورده میترسم. گفت اصلا چیز خاصی نیست. خیلی حس خوبی ازش گرفتم. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل اتاق عمل اومد و منو برد اتاق عمل. بهم گفتن برم روی تخت دراز بکشم و لباسمو در آوردن و تند تند شروع کردن به مالیدن بتادین به شکمم. اونجا بود که یهو یه استرسی اومد سراغم. تازه فهمیدم کجا اومدم😅
یکی از پرستارها بهم گفت خودتو شل بگیر میخوایم برات سوند بزنیم. پرسیدم درد داره؟ تا اومدن جواب بدن دکتر گفت خودم براش میزنم. واقعا هم درد نداشت فقط یه سوزش خیلی کم حس کردم ‌که اصلا چیزی بود. بعد دکتر بیهوشی اومد. بهم گفت بشین و تا جایی که میتونی به جلو خم شو. با اون شکم گنده واقعا خم شدن به جلو کار سختی بود🤭
به نظرم آدم از هرچی بترسه ترسناک میشه. من فقط از این آمپول میترسیدم، یخورده هم برام دردناک بود.بهم گفتن تا بی حس نشدی سریع بدنتو روی تخت توی وضعیت مناسب قرار بده. یک دقیقه بعد احساس کردم پاهام دارن گرم میشن.

۳ پاسخ

یعنی قبل بی حسی سوند رو گذاشت برات😑😑اخه منم بدکترم گفت سوند رو اتاق عمل بزار برام نکنه قبل بی حسی بزارن برام استرس گرفتم ازیه طرف خجالت میکشم جلوی دکتر وچندتا پرستار سوند بزارن برام

چالش همیشه تو زندگی هامون هست خدارو شکر که به سلامتی و آرامش پشت سر گذاشتی قدم دختر گلت مبارک ♥️

خب‌بعدش‌

سوال های مرتبط

مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۷ ماهگی
آنژیوکت رو بد جا زد و اولش از آرنج دستمو نمیتونستم خم کنم ، بعدشم که خم میشد خون برمیگشت تو سرم🤕
بعدش سوند رو آوردن، سوند هیچ دردی نداشت فقط یه سوزش کوچولو و یه حس بد که همش فکر میکنی میخواد دراد😑🤕
ساعت یه ربع به یازده با ویلچر اومدن ، بردنم اتاق عمل ، مامانم و خواهرم و خواهر شوهر موندن تو اتاق و ازم خدافظی کردن🥹 و همسرم تا در اتاق عمل اومد🥺 هیچ استرسی نداشتم ، شب نخوابیده بودم چون داشتم آشپزی میکردم برا چند روز ، حسابی خوابم میومد😴جلو در اتاق عمل هم باز فشارمو و ضربانمو چک کردن و چند تا سوال پرسیدن ، بعدش بردن اتاق عمل شماره ۱۱ ، نشستم رو تخت ، تا دکتر خودم بیاد ، دکتر بی حسی گفت خم شو جلو ، آمپول بی حسی رو زد به کمرم درد نداشت ولی باز یه حس خاصی داشت ، یه فشاری به کمرم میومد که یکم‌ ناخوشایند بود ، بلافاصله کمک کردن دراز بکشم و پاهام داغ شدن و دیگه نتونستم تکونشون بدم! دکترم اومد ، اول شروع کرد جای عملو ضدعفونی کردن و بهم‌گفت که نترسم داره ضدعفونی میکنه و متوجه میشم، بعدش گفت که میخوام عمل شروع کنم آماده ای؟ گفتم یس😁😎 از سقف نور چراغ یه جوری بود که دیده میشد دکتر داره چیکار میکنه😮😵‍💫
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۷ ماهگی
#پارت دهم .توی مسیر اتاق عمل بابتمو مامانم امدن و بهم گفتن نگرلن نباش پسرم اشک میریخت و خواهرام صلوات میدادن و شوهرم باهام تا دم در اتاق عمل امد اونجا سرمو بوسید و من رفتم داخل و بعد کلی سوال و نوشتن جوابا و کلی از این تخت به اون تخت منو بردن رو تخت عمل و دکتر بیهوشی یا لبخند امد و کلی یربه سرم گذاشت و منو خم کردن و امپولو به نخام زدن و گفتن نگران نباش الان پاهات گرم میشه و من حس کردم پاهام دارن سر میشن یهو یه فشاری از نوک پام تا قفسه سینه ام حس کردم یه حس خیلی بد تنگی نفس بهم دست داد و حس کردم دارن از پاهام منو سمت بالا می کشن و بعد پارچه سبز رنگو جلوم زدن و منکه فقط می خواستم سلامت بودن بچه هامو بفهم با نفسای عمیق خودمو اروم کردم دکترم با دستیاراش امدن و دکترم با مهربونیش ارومم کرد و دستیارش کنارم ومند و دکتر بهم گفت نترسیا می خوام فقط معاینت کنم و عمل رو شروع نمی کنم ولی چند دقیقه بعد صدای پسرمو شنیدم و فهمیدم که شکممو بریدن و بچه رو در اوردن پسرمو اوردن کنار صورتم و بوسیدمش و بعد دیدم باز شروع کردن به کشیدن و اینبار دکخترمو در اوردن ولی اون ساکت بود ترسیده بودم ولی بعد از دن به پاش صدهی گریه اش امد دخترمم اوردن و بوسیدمش و دکتر بهم گفت یکم بخواب ولی من اصلا خوابم نمی امد و اونا منو بخیه زدن و دوختن و پرستارا بچه هدرو بردن که لباس ببوشونن
مامان جوجه کوچولو 🐣 مامان جوجه کوچولو 🐣 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳ :)
اومدن بهم سوند وصل کردن من خیلی از سوند میترسیدم اما خب یه لحظه سوختم و تموم شد و رفتم تو اتاق عمل
بهم توضیح دادن که چجوری هست و قراره همه چیو حس کنم به جز درد
و روی تخت نشستم و خانمه گفت خودتا شل کن به سمت جلو و شونه هاتو به سمت جلو ول بده و اصلا نترس و خداییشم هیچی حس نکردم و بعد از ۲ دقیقه پاهام گرم و بی حس شدن و دراز کشیدم و یه پرده جلو صورت و شکمم کشیدن
و دوتا خانم اول تا اخر عمل دستامو گرفته بودن و بهم دلداری میدادن و توضیح میدادن که دارن چیکار میکنن و من قشنگ همه چیز و حس میکردم فقط درد نداشتم بعد از چند دقیقه صدای گریه دختر قشنگم اومد و بعد آوردن کنار صورتم که ببینمش و بوش کنم
بعد از یه ربع بردنم ریکاوری که اونجا هم یخورده وقت طول کشید چون یکی از پاهام دیر حس اومد
و تو ریکاوری دوبار ماساژ رحمی شدم که چون بی حس بودم زیاد حس نکردم
اما موقع جابه جا شدن از تخت یکم سختم بود
بعد از چند دقیقه بی حسیام کم کم داشتن میرفتن و دردام شروع شدن اما قابل تحمل بود دوباره اومدن ماساژ رحمی دادن که خیلی درد داشت چون حس میکردم
بعد از چند ساعتم گفتن مایعات بخورم و راه برم که خیلی سختم بود و موقع بیرون آوردن سوند هم یه کوچولو سوختم
و الانم یکم درد دارم اما قابل تحمل هست و خیلی ترسناک نیست
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت هشتم:
دیگه بردنم توی اتاق عمل من سزارین با بی حسی کمری بودم،اونجا کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق و خوب بودند،دکتر اومد بالای سرم گفت دعای کی پشت سرت بوده که امروز همه چی اکی شد که تو راحت سزاربن بشی خصوصا که امروز یکی از بهترین دکترهای بی حسی کمری هستند در صورتیکه اگه همون یکشنبه میومدی این دکتره نبود منم که از شانست نرفتم بیرون شهر و برگشتم،منم گریه م گرفت گفتم دعای مادرم چون من مادرم فوت شده خانم دکتر،دیگه همشون تحت تاثیر قرار گرفتند.دکتر گفت همین جور که روی تخت هستی بشین تا بی حسی کمری بزنه برات دکتر،منم نشستم خوده دکترم روی شونه سمت راستم دست گذاشته بود یکی از پرستارا هم روی شونه سمت چپم،گفتند کامل خم سو جلو و خودتو شل بگیر تا آمپول بزنن ،منم که ترسیده بودم گفتم خانم دکتر خیلی درد میگیره اونم اشاره کرد به سرمی که پشت دستم بود و گفت این خیلی بیشتر درد میگیره تا اون،منم خودم رو کامل خم کردم و کامل شل گرفتم آمپول رو زد ،واقعا اینقدری که همه بزرگش میکنند درد نداره ،فوق العاده نازکه سوزنش که بسختی حسش میکنی فقط بدیش به اینه که بلنده خیلی همین،سریع مواد رو خالی کرد و بهم گفتند بخواب و منتظر باش که پاهات از کمر به پایین داغ میشه و بعدش بی حس،طولی نکشید که بی حس شدم،بعد لباسم رو بالا زدند و جلوی صورتم با میله بستند،پرستاره دستام رو همینطور که صاف کنارم بود بست و دکتر بهم گفت نترس تا بی حس بشی من برات سوند میزارم و شکمت رو استریل میکنم بعد که بی حس شدی من برش میزنم،همینطور که اولش حس میکردم داره برام تمیز میکنه شکمم رو بی حس شدم ،سوند هم که گذاشت اصلا نفهمیدم که اینهمه میترسونند بعضی ها آدم رو..
ادامه پارت بعدی...
مامان مهدا مامان مهدا ۴ ماهگی
تجربه ی من از سزارین
به نام خدا
روز ۲۰فروردین ساعت ۴صبح حرکت کردیم تا از زیر قرآن و ... رد شدم و رسیدیم به بیمارستان شد ساعت 6صبح .
رفتیم داخل بیمارستان خیلی استرس داشتم با مادرم و خواهرام و شوهرم منتظر شدیم کار ها رو انجام دادن رفتم داخل بهم سرم زدن نوار قلب گرفتن و چون من به بهانه ی طبیعی بستری شده بودم همش میترسیدم معاینه کنن اما نکردن .
سون رو وصل کردن که یکم اذیت شدم و موقع وصلش از ترس اشکم در اومد بعد رو ویلچر گذاشتم رفتیم جلوی آسانسور شوهرم اومد بوسم کرد گفت نترس و رفتیم بالا به سمت اتاق عمل .
داخل اتاق عمل همش میترسیدم سون در بیاد منتظر موندم تا دکتر بیاد اما همش از اینکه قراره بعدش چی بشه میترسیدم .
مسئول بی هوشی اومد گفت میخوای بی هوشی بشی یا سر منم گفتم نمی‌دونم گفت سر بهتره گفتم بیهوشی عوارضش کمتره گفت نگران نباش ( اون لحظه خودمم ترسیدم که بی هوش بشم و روش اصرار نکردم)
خلاصه از ترس اتاق عمل اشکم در اومد اون خانمه اومد گفت نگران نباش توام مثل خواهرم دکترم اومد بغلم کرد گفت نترس اسمت دخترت چیه و توصیه های بعد عمل رو کرد چون نبود و بهم گفتن کمرتو خم کن خم کردم بی حسی دن زیاد درد نداشت دردش از وصل کردن سون کمتر بود و پاهام داغ شد.
مامان کارن مامان کارن ۱۳ ماهگی
پارت ۳
رفتم زایشگاه اونجا یه ماما اومد معاینه ام کرد خیلی مهربون بود واقعا اصلا در معاینه رو حس نکردم گفت ۴ سانت شدی بهم لباس دادن و فرستادن اتاق خصوصی که دوتا تخت داشت یکی تخت زایمان یکی تخت ساده گفتن برو رو تخت ساده تا فول بشی اونجا یکسره و تند تند ازم ان اس تی و نوار درد میگرفتن و میومدن چک میکردن وضعیت منو و بچه رو سافت ۱۰ بستری شدم تا ۱۱ و نیم تو اون اتاق بودم این بین درد هام بیشتر می‌شد و نمیتونستم تحمل کنم جیغ میزدم یه ماما اونجا بود بهم گفت دخترم جیغ نزن به بچت اکسیژن نمیرسه خطرناکه زور هم نزن برا اینکه دهانه رحمت باز بشه چون دهانه رحمت ورم میکنه زایمانت سخت میشه یهو نفس کم آوردم که برام ماسک اکسیژن گزاشتن و یه پرستار اومد گفت میخام برات مسکن بزنم و آمپول فشار زد بماند این وسط از درد بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم یه پرستار اومده میخاد کیسه آبم رو پاره کنه واقعا سخت بود درد نداشت ولی وقتی کیسه آبم رو پاره کرد پاهام میلرزید از ترس دوباره از هوش رفتم به هوش اومدم دیدم دارن دوباره معاینه میکنن فقط شنیدم گفتن بچه مدفوع کرده سریع آماده اش کنین من فک کردم میگن برو سر تخت زایمان یهو ینفر اومد برام سوند گزاشت اصلا درد نداشت فقط یکمی سوزش داشت خیلیا میان میگن درد سوند خیلی وحشتناکه و فلان و بهمان فقط نباید تکون زیاد بخوری چون ممکنه مجاری ادراری زخم بشه من یکمی زخم شده بودم یه پرستار اومد ویلچر آورد گفت بشین بریم اتاق عمل اومدم بیرون طلا هامو بریدن و رفتم اتاق عمل واقعا وحشت کرده بودم چون اولین بار بود اتاق عمل میرفتم در حدی ترسیده بودم که فشارم ۱۶ شده بود مسئول بیهوشی اومد .....
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۷ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁