#پارت ۲
بعد همسرم دیدم که تا پشت اتاق عمل راهیم کرد که استرسم خیلیی کم شدم رسیدیم به یه جا که چند تا اتاق داشت و یه راه روی دراز از ویلچر گفتن که پیاده شم و آروم دراز بکشم روی تخت سوند هم دستم بود کل هواسم به اون بود😂
یه مرد تختم رو کشوند برد اتاق عمل یه اتاق کوچیک بود با لامپهای بزرررگ اونجام استرس گرفتم که اگه برقا بره چی 🥴😂
بعد تخت هارو چسبود به هم گفت که آروم کمرم رو بلند کنم برم روی اون یکی تخت یعنی تخت اتاق عمل یه تخت باریک و بلند بود با یه زیر سری سفت مشکی بعد چند لحظه که کیسه سوند رو سفت گرفته بود از استرس انگار قرار بود بدزدن🙂😂
دکتر بیهوشی اومد همه مهریون و خوش رو سلام احوالپرسی کردیم من همش میترسیدم موقع آمپول زدن بترسم آمپول دوباره بهم بزنن ولی یه پرستار خیلی مهربونه داریم داد گفت هر موقع درد اومد فقط دست منو فشار بده آمپول رو به کمرم زدن اصلا درد نداشت فقط موقع زدن حس می‌کنی یه چیز ده کیلویی رو محکم چسبوندن به کمرت اندازه یههه کوچولو که حتی شاید حس هم نکنی میسوزه ولی اون لحظه انقد استرس داری که اصلا متوجه ش نمیشی

۲ پاسخ

سلام مامانی من تو ایتا کانال زدم
سیسمونی میفروشم لباسا همش زیر ۳۰۰
کلا همه چی ارزونه خوشحال میشم به کانال ایتام سر بزنید
ای دی ادمین
@delmahjan
لینک کانال ایتا
delmahshopp
شماره تماس
۰۹۳۸۸۰۵۹۷۸۲

تاپیکاس قبلی رو الان خوندم منم همینقد استرس دارم و‌میترسم🥲

سوال های مرتبط

مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 روزهای ابتدایی تولد
پارت 5️⃣

به طرز عجیبی استرس نداشتم و آروم بودم. تا اون لحظه من و دکترم همدیگه رو ندیده بودیم. یهو دیدم یه خانم میانسال با لباس اتاق عمل از دور اومد سمتمون و فامیلم رو صدا زد و خودش رو معرفی کرد. خیلی مهربانانه باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت خیلی عمل راحتیه اصلا نگران نباش. بهش گفتم من فقط از آمپول بی حسی یخورده میترسم. گفت اصلا چیز خاصی نیست. خیلی حس خوبی ازش گرفتم. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل اتاق عمل اومد و منو برد اتاق عمل. بهم گفتن برم روی تخت دراز بکشم و لباسمو در آوردن و تند تند شروع کردن به مالیدن بتادین به شکمم. اونجا بود که یهو یه استرسی اومد سراغم. تازه فهمیدم کجا اومدم😅
یکی از پرستارها بهم گفت خودتو شل بگیر میخوایم برات سوند بزنیم. پرسیدم درد داره؟ تا اومدن جواب بدن دکتر گفت خودم براش میزنم. واقعا هم درد نداشت فقط یه سوزش خیلی کم حس کردم ‌که اصلا چیزی بود. بعد دکتر بیهوشی اومد. بهم گفت بشین و تا جایی که میتونی به جلو خم شو. با اون شکم گنده واقعا خم شدن به جلو کار سختی بود🤭
به نظرم آدم از هرچی بترسه ترسناک میشه. من فقط از این آمپول میترسیدم، یخورده هم برام دردناک بود.بهم گفتن تا بی حس نشدی سریع بدنتو روی تخت توی وضعیت مناسب قرار بده. یک دقیقه بعد احساس کردم پاهام دارن گرم میشن.
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ❤️پارت ۴
ده دقیقه ای بود که توی سالن اتاق عمل بودم بعد اومدن و منو بردت داخل اتاق عمل فقط سوره حمد و آیت الکرسی میخوندم زیر لب دیگه ضربان قلبم فک کنم رو هزا بود صداشو می‌شنیدم
وارد اتاق عمل شدم سه تا مرد بودن و سه تا زن دکتر بیهوشیمم مرد بود خدا خیرشون بده خیلی استرسم رو کم کرد هرجا که هست ایشالا خیر ببینه 🥹😍
گفتن برو رو تخت آروم دراز بکش رفتم خوابیدم فشارم و گرفتن اول بعد دستگاه رو وصل کردن به سینم بعد گفتن بشین برا بی حسی دکتر داشت کاراشو می‌کرد که پرستار خانوم اومد دید استرس دارم دستمو گرفت منم دیگه ول نکردم دستشو 😂داشت میشکست دستش انقدر فشار دادم
بعد دکتر انگشتشو فشار داد به کمرم و ...امپول و زد متوجه امپول شدم اما دردش مثل امپول زدن ساده بود ولی یه کم طولانی تر استرس اینکه ندونی چیه خیلی آدم و اذیت میکنه ولی خوبه نترسید اصلا قابل تحمله❤️
بعد دیگه داغ شدم و دراز کشیدم کم کم پاهام داغ شد و پارچه رو کشیدن جلو صورتم که تازه دکترم رسید صداشو شنیدم❤️🥹آروم شدم انگار
دکتر اومد و گفت حس میکنی دارم چیکار میکنم اما درد نداری اوکی
گفتم باشه
ادامه تایپک بعد
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۹ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان دیار و درسین مامان دیار و درسین ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین ۳
بعد از خداحافظی با همسرم و‌مامانم‌منو بردن اتاق عمل و‌گذاشتن رو تخت اونجا بود که دیگه یکم استرس گرفتم و‌نفس هام تندتر شد دکترمو دیدم داشت با تلفن صحبت میکرد لباس عمل پوشیده بود خلاصه منو از راهروها رد کردن و دکتر بام صحبت میکردو فیلم میگرفت از پشت سر همیشه فک میکردم اتاق عمل به جای خیلی خاص و عجیبه و باید از گیت رد شی😀😅ولی دیدم نه یه اتاق سادس با کاشیهای سبز و یه سری تجهیزات،چند نفری بودن شاید ۶نفر دکتر بیهوشیمم دکتر با تجربه ای بود اینقدر همه چی سریع اتفاق میفتاد وقت نداشتم واس استرس ولی مدام ذکر میگفتم منو‌ نشوندن رو تخت اصلی بتادین زدن به کمرم سردیشو حس کردم یهو آمپول بی حسی رو زدن و‌گفتن تکون نخور یکی از نگرانیام همین آمپول بود ولی دیدم نه واقعا درد خاصی نداشت دردش خیلی ظریف بود و کاملا قابل تحمل به محض زدن آمپول گفتن دراز شو‌ دراز شدم دستامو‌کذاشتن کنار تخت و اون پرده حایل رو وصل کردن و منم مدام ذکر میگفتم و نفسم تند بود…
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۷ ماهگی
آنژیوکت رو بد جا زد و اولش از آرنج دستمو نمیتونستم خم کنم ، بعدشم که خم میشد خون برمیگشت تو سرم🤕
بعدش سوند رو آوردن، سوند هیچ دردی نداشت فقط یه سوزش کوچولو و یه حس بد که همش فکر میکنی میخواد دراد😑🤕
ساعت یه ربع به یازده با ویلچر اومدن ، بردنم اتاق عمل ، مامانم و خواهرم و خواهر شوهر موندن تو اتاق و ازم خدافظی کردن🥹 و همسرم تا در اتاق عمل اومد🥺 هیچ استرسی نداشتم ، شب نخوابیده بودم چون داشتم آشپزی میکردم برا چند روز ، حسابی خوابم میومد😴جلو در اتاق عمل هم باز فشارمو و ضربانمو چک کردن و چند تا سوال پرسیدن ، بعدش بردن اتاق عمل شماره ۱۱ ، نشستم رو تخت ، تا دکتر خودم بیاد ، دکتر بی حسی گفت خم شو جلو ، آمپول بی حسی رو زد به کمرم درد نداشت ولی باز یه حس خاصی داشت ، یه فشاری به کمرم میومد که یکم‌ ناخوشایند بود ، بلافاصله کمک کردن دراز بکشم و پاهام داغ شدن و دیگه نتونستم تکونشون بدم! دکترم اومد ، اول شروع کرد جای عملو ضدعفونی کردن و بهم‌گفت که نترسم داره ضدعفونی میکنه و متوجه میشم، بعدش گفت که میخوام عمل شروع کنم آماده ای؟ گفتم یس😁😎 از سقف نور چراغ یه جوری بود که دیده میشد دکتر داره چیکار میکنه😮😵‍💫
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۲ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان فندق مامان فندق ۶ ماهگی
خاطره سزارین

پارت ۲

صحنه ای که همیشه تو فیلما دیده بودم داشت برام تکرار میشد و تقریبا اصلا امادگی زایمان سزارین نداشتم ولی جو اتاق عمل خیلی خوب بود دکترم عالی بود همه میگفتن و میخندیدن ازم سوال میپرسیدن سرمو گرم میکردن راستی قبل رفتن به اتاق عمل برام سوند گذاشتن و اصلا و ابدا درد نداشت فقط یه کوچولو سوزش ادراری داشت که قابل تحمل بود

لاکم داشتم و پاک نکردن از رو لاک ساده دستگاه تشخیص میده ضربان و اکسیژنو😃
فقط یه اقا تو اتاق عمل بود اونم متخصص بیهوشی بود گفتن صاف بشینم و چونمو به سینه بچسبونم و یه به کمرم به امپول زد که در حد امپول ساده و حتی کمتر درد داشت یه لحظه از جا پریدم که گفت دیگه تموم شده و درد نداره و میخواد ماده رو تزریق کنه …

بعد تزریق زود دارکشم کردم رو تخت دستامو گذاشتن رو تخته و جلوم یه پارچه کشیدن. رو کل بدنم پارچه کشیدن و فقط یه قسمت زیرشکم باز بود … حرکت چاقو رو حس میکردم و گفتم که دارم حس میکنم و گفتن طبیعیه حس کنی ولی نباید درد داشته باشی که درد نداشتم.

تقریبا ده دقیقه طول کشید که داشتن باهام حرف میزدن یهو یکی محکم قفسه سینمو فشار داد که حالت تهوع و درد داشت بعدم بچه رو بیرون کشیدن که کامل حس کردم، اون وسط صدای بچه نمیومد که پرسیدم چرا گریه نمیکنه که همون لحظه گریه کرد😅