تجربه سزارین پارت ۳ :)
اومدن بهم سوند وصل کردن من خیلی از سوند میترسیدم اما خب یه لحظه سوختم و تموم شد و رفتم تو اتاق عمل
بهم توضیح دادن که چجوری هست و قراره همه چیو حس کنم به جز درد
و روی تخت نشستم و خانمه گفت خودتا شل کن به سمت جلو و شونه هاتو به سمت جلو ول بده و اصلا نترس و خداییشم هیچی حس نکردم و بعد از ۲ دقیقه پاهام گرم و بی حس شدن و دراز کشیدم و یه پرده جلو صورت و شکمم کشیدن
و دوتا خانم اول تا اخر عمل دستامو گرفته بودن و بهم دلداری میدادن و توضیح میدادن که دارن چیکار میکنن و من قشنگ همه چیز و حس میکردم فقط درد نداشتم بعد از چند دقیقه صدای گریه دختر قشنگم اومد و بعد آوردن کنار صورتم که ببینمش و بوش کنم
بعد از یه ربع بردنم ریکاوری که اونجا هم یخورده وقت طول کشید چون یکی از پاهام دیر حس اومد
و تو ریکاوری دوبار ماساژ رحمی شدم که چون بی حس بودم زیاد حس نکردم
اما موقع جابه جا شدن از تخت یکم سختم بود
بعد از چند دقیقه بی حسیام کم کم داشتن میرفتن و دردام شروع شدن اما قابل تحمل بود دوباره اومدن ماساژ رحمی دادن که خیلی درد داشت چون حس میکردم
بعد از چند ساعتم گفتن مایعات بخورم و راه برم که خیلی سختم بود و موقع بیرون آوردن سوند هم یه کوچولو سوختم
و الانم یکم درد دارم اما قابل تحمل هست و خیلی ترسناک نیست

تصویر
۲۰ پاسخ

سلام مامان رستا بسلامتی مرخص شدی ؟؟

ماساژ رحمی که بار دوم انجام دادن دردش قابل تحمل بود یا نه میگن خیلی ترسناکه

عملتون بی هوشی بود یا بی حسی ؟

اسمشو چی گذاشتی

چ بیمارستان خوبی بودی . من ک عین سگ بام رفتار کردن تو اتاق عمل ن داداری ای هیچییی

ماساژ رحمی زساد طول کشید

ماساژ رحمی رو نمیدونستم یا خدا😬منم حساس چرا انجام میدن اخههه🥺

مبارکه عزیزم قدمش پر خیر و برکت😍🫶

ای خداا چه حس قشنگی بسلامتی❤❤

مبارک باشه عزیزم خوش قدم باشه برات

مبارکه عزیزم 🌹
برای ما هم دعا کن🙏🏻

عزیزم کدوم بیمارستان بودی و هزینش کلا چقدر شد

عزیزم وزن بچت چقد بود؟

عزیزم برسلامتی برای خواهرم دعا کن ب سلامتی زایمان کنه الان دعات مستجاب

قدم نو رسیده مبارک پدر روزی

خداروشکرعزیزم بسلامتی به دنیااوردی انشاالله ماهم مثل شمابسلامتی زایمان کنیم

والا این جوری خیلی خوبه

سخترین بخش سزارین ماساژ رحمیشه ادم جونش در میاد

خداروشکر

سند گذاشتن چقدر درد داشت دردش مثل چی بود من از سند میترسم کاشکی تو اتاق عمل برام میزاشتن

چه دختر قشنگی ماشالله
خدا حفظش کنه برات عزیزم🩷
خداروشکر که زایمان سختی نداشتی و همه چی اوکی بوده

سوال های مرتبط

مامان ماهورا مامان ماهورا ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۴
زیاد نموندش یه دو دقیقه نشونش دادن بهم و بردنش منم خیالم راحت شد همون اتاق عمل خوابیدم 🫠😂
خوابه خیلی بهم حال داد یه نیم ساعتی فکر کنم چرت زدم ولی خوب صداهارو می‌شنیدم همچنانا دکترم و اون یکی که کمکش بود داشتن میگفتن مادر خوابیده بعد از رحم دوشاخ بودن میگفتنو های میگفتن خسته شدم چقدر طول کشید گشنمه تمومم نمیشه و از این حرفا من فکر کنم یکساعت شایدم بیشتر اتاق عمل بودم خیلی طول کشید واقعا کارشون تموم شد ملافه هارو زدن کنار همه رفتن یه آقا و یه خانم لایه تخت اومدن منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه هنوز بی حس بودم منو بردن ریکاوری بچمو اوردن گذاشت رو سینم و بچم یکم شیر خورد یه ربع همینجوری رو سینم بود بدنمم از بعد تموم شدن عمل فقط داشت میلرزید فکم تند تند میخورد بهم نمی‌تونستم کنترل کنم یکم تو مخم بود یکم ماساژ رحمی دادن که اونم چون بی حس بودم اصلا درد نداشت چیزی حس نکردم ساعت ۲و نیم مارو از ریکاوری در آوردن و رفتیم سمت اتاق با چشم هعی دنباله شوهرم می‌گشتم اونم اصلا نبود هیجا حتی تو خودت اتاقم نبودن 😐
دو باره منو از اون تخت کشیدن روی تخت دیگه اون و حس کردم درد داشت دیگه بی حس داشت می‌رفت یکم دیگه ماساژ رحمی داد و رفتن ۵ دقیقه بعد شوهرم با بغض اومد🫠
مامان ملوری🦢 مامان ملوری🦢 هفته چهاردهم بارداری
#تجربه سزارین

زایمان من اختیاری بود با اینکه زایمان دوم بود ولی زیر میزی دادم
روز زایمان خیلی استرس داشتم با همسرم و خواهرم رفتیم بیمارستان چون مادرم بچه هامون و نگه داشته بود اول همسرم کارای بستری رو انجام داد بعد من رفتم بلوک زایمان لباسامو عوض کردم بهم سرم زدن خیلی از سوند میترسیدم ولی درد نداشت فقط حس بدی بهم میداد مثل کلافگی رفتم طبقه بالا اتاق عمل خیلی ترسیده بودم سردمم بود بعد از پرسیدن چندتا سوال مثل گروه خونی و نداشتن بیماری بردنم اتاق شماره ۲ البته من فیلمبردارن داشتم و مدام از همه جام داشت فیلم و عکس میگرفت🤣نشستم روی تخت اتاق عمل اومدن برام امپول بی حسی بزنن یه لحظه حس کردم برق از توی پام رد شد به ثانیه نکشید بی حس شدم اون حس بد سوندم از بین رفت واقعا اونقدر درد و ترسی که میگفتن نداشت سریع خوابوندنم روی تخت یه پرده کشیدن جلوم از ترس شروع کردم به گریه کردن ولی همه دلداریم میدادن که نترس چیزی حس نمیکنی واقعا هم چیزی حس نکردم فقط انگار یکی داشت شکممو ناز میکرد حس خوبی داشتم یه دفعه صدای گریه دخترم اومد وای بهترین لحظه عمرمو برای بار دوم تجربه کردم اوردنش پیشم کلی بوسش کردم بعد از بخیه شکممو دوبار فشار دادن که بازم دردی حس نکردم بعد بردنم ریکاوری بعد از ۱۰ دقیقه بردنم توی اتاقم تا ۸ ساعت باز ناشتا بودم فقط سرم بهم میزدن بعد از ۸ ساعت گفتن مایعات فقط بخور بعدم اومدن سوندمو کشیدن من بلند شدم راه رفتم اولین بلند شدن واقعا یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۹ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان نیلا خانوم💗 مامان نیلا خانوم💗 ۱ ماهگی
پارت 5️⃣

به طرز عجیبی استرس نداشتم و آروم بودم. تا اون لحظه من و دکترم همدیگه رو ندیده بودیم. یهو دیدم یه خانم میانسال با لباس اتاق عمل از دور اومد سمتمون و فامیلم رو صدا زد و خودش رو معرفی کرد. خیلی مهربانانه باهام احوالپرسی کرد و بهم گفت خیلی عمل راحتیه اصلا نگران نباش. بهش گفتم من فقط از آمپول بی حسی یخورده میترسم. گفت اصلا چیز خاصی نیست. خیلی حس خوبی ازش گرفتم. چند دقیقه بعد یکی از پرسنل اتاق عمل اومد و منو برد اتاق عمل. بهم گفتن برم روی تخت دراز بکشم و لباسمو در آوردن و تند تند شروع کردن به مالیدن بتادین به شکمم. اونجا بود که یهو یه استرسی اومد سراغم. تازه فهمیدم کجا اومدم😅
یکی از پرستارها بهم گفت خودتو شل بگیر میخوایم برات سوند بزنیم. پرسیدم درد داره؟ تا اومدن جواب بدن دکتر گفت خودم براش میزنم. واقعا هم درد نداشت فقط یه سوزش خیلی کم حس کردم ‌که اصلا چیزی بود. بعد دکتر بیهوشی اومد. بهم گفت بشین و تا جایی که میتونی به جلو خم شو. با اون شکم گنده واقعا خم شدن به جلو کار سختی بود🤭
به نظرم آدم از هرچی بترسه ترسناک میشه. من فقط از این آمپول میترسیدم، یخورده هم برام دردناک بود.بهم گفتن تا بی حس نشدی سریع بدنتو روی تخت توی وضعیت مناسب قرار بده. یک دقیقه بعد احساس کردم پاهام دارن گرم میشن.
مامان بردیا مامان بردیا ۱۰ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
2️⃣تجربه سزارین پارت دوم :

راستش لحظه ای که وارد اتاق شدم ترس بند بند وجودم رو گرفت
ولی اینقدر پرسنل بیمارستان خوب بودن که نگم
دکتر بیهوشی اومد قشنگ بهم توضیح داد همه چی رو
که مرحله به مرحله قراره چیکار کنه و سعی میکرد آرومم کنه
و تنها راهی که بهم گفت این بود که سعی کن خودت رو رها کنی تا هیچی نفهمی
و واقعا هم همین شد تو یه لحظه سعی کردم رها کنم و واقعا چیزی نفهمیدم
حتی در حد سوزش نیش و اینا هم که میگن چیزی نفهمیدم و تموم شد
و کم کم پاهام شروع شد سنگین شدن
خوابوندنم و دستام رو دو طرف گذاشتن شروع کردن به آماده کردن وسایل

ولی حس میکردم دارن چه کارایی انجام میدن که به دکتر گفتم من دارم حس میکنم و گفت درسته حس میکنی ما درد رو ازت گرفتیم که احساس درد نداشته باشی.

و عمل شروع شد و فک میکنم ۷/۸ دقیقه شد که صدای گریه پناهِ من اومد و بعد از شستن و تمیز کردنش گذاشتنش گوشه صورتم.

و خب حقیقتا میفهمیدم دارن شکمم رو میدوزن ولی خب هیچ احساس دردی چیزی نداشتم و به محض تموم شدن بردنم ریکاوری .
موقع جا به جا شدن از تخت به تخت کمی اذیت شدم و درد حس کردم ولی خب اینقد ذوق داشتم که میتونستم تحمل کنم.

نیم ساعت یا یک ساعتی ریکاوری بودم
که اومدن شکمم رو فشار دادن
واقعا نمیگم درد نداشت درد داشت ولی خب چون هنوز بی حسی بود کاملا قابل تحمل بود.

و بعد از بی حسی منتقلم کردن اتاق خودم و خب بازم موقع جا به جایی تخت به تخت یکم درد داشتم.
مامان 🌻نور دخت☀️ مامان 🌻نور دخت☀️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین::
با دکترم هماهنگ کردیم نهم شهریور ۷ صبح رفتم بیمارستان عسگریه اصفهان و تشکیل پرونده دادم و امادم کردن برای عمل، ازمایش گرفتن، اومدن سوند وصل کردن که درد نداشت درحد یه سوزش خیلی ضعیف ولی همش حس ادرار داشتم که اذیت کننده بود، بعدم امادم کردن برا اتاق عمل که دکترم ۸ اومد ، گفتم بی حس از کمر میخوام که قبول کردن و خیلی خوب برام امپول بی حسی زد خانوم دکتر بیهوشی، پرسنل اتاق عمل خیلی مهربون و باحال بودن، بعد بی حسی سریع خوابوندنم و دیدم پاهام دیگ حس نداره و عملو شروع کردن، یک دقیقه بعد دخترم بدنیا اومد و گریه میکرد صورتشو گذاشتن رو صورتم اروم شد😍 بعدم حدود ۴۰ دقیقه بخیه هام طول کشید، بعدعمل هم بردنم ریکاوری که دخترمو اوردن گذاشتن لخت روی سینم و یه لباس دورخودمو دخترم کشیدن همونجوری بردنم تو بخش، بی حسی که رفت درد خیلیییییی زیادی کشیدم، اشتباه کردم پمپ درد نگرفتم از اول، با شیاف و مسکن دردم ساکت نمیشذ، ماساژ رحمی هم فقط تو اتاق عمل ک بی حس بودم دادن بعدش دیگ ندادن، شبش هم راه رفتم که سختترین و دردناک ترین راه رفتن زندگیم بود💔فرداش هم مرخص شدم و اومدم خونه
مامان آرن مامان آرن روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه زایمان
بچه های اتاق عمل عالی بودن و ملی با انرژی مثبت بامن حرف میزدن مدام بهم آرامش میدادن و با اینکه استرسی نداشتم اما سعی میکردن حالمو خوب کنن خلاصه نشستم و دکتر بیهوشی آمپول بی حسی رو برام زد بدون اغراق بخوابم بگم اندازه یه آمپول نرپبیون درد داشت یعنی خود سوزن قلبل تحمل بود یکم موادش داخل میرفت درد داشت اما اونم قابل تحمل بود و دردی نبود که حتی خم به ابرو بیاری بعدش دراز کشیدم و پارچه جلو کشیدن که عرض چند دقیقه پاهام سنگین شد و بی حس شدم از زمان ورودم به اتاق عمل تا خروجم کلا یک ربع طول کشید تا پاهام بی حس شد یه پرستار بامن حرف میزد و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم نفسم تنگ بود منتظر بودم شروع کنن که یهو دکترم گفت موهای بچتو دیدیم هنوزم باورم نمیشه با چه سرعت عملی بریده بودن و به بچه رسیده بودن که من فکر میکردم هنوز شروع نکردن اینجای کار که رسیدیم یکی از دکترا از بالا شکمم رو فشار میداد که فشار رو حس میکردم اما فقط در حد حس کردن دردی نداشتم و اذیت نبودم اما یکم نفسم کم میومد و سرم سنگین بود خلاصه چند ثانیه بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق که اون لحظه غیر قابل توصیفه