سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۴ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان جان من مامان جان من ۱۲ ماهگی
همه ریختن تو اتاق دکتر چک کرد و گفت سریع اتاق عمل سرییییع
طفلی همسرم دم اتاق خشکش زده بود
از شانس ما اتاق عمل ها پربود و حتی دکتر هم صدازدن اتاق عمل
گفت ببین نهایت نیم ساعته بچت بغلته الان من باید برم اتاق عمل
یکم معطل شدم که کارای سز رو کردن سوند و تغییر لباس و ...و ساعت ۵و ۵۰دیقه من از اتاق زایمان طبیعی بردن بیرون و باسرعت راه رو و ریکاوری طی شد و رسیدیم اتاق عمل
خیلی ترسیده بودم خیلیییی بشدت میلرزیدم دندونام میخورد بهم
کادر اتاق عمل عالی بودن دکتر بیهوشی کلی باهام شوخی کرد و بی حس شدم و ماماهمراهم همچنان پیشم بود
منو خوابدن و من شروع کردم به التماس که من حس میکنم توروخدا عملم نکنید😂
خلاصه کنم عمل شروع شد و من این صدارو شنیدم دو دور بنده ناف
چقدرم محکمه...
ساعته ۱۸:۱۰دقیقه پسرم بدنیا اومد و دلیل اون بی تحرکی معلوم شد ولی تو هیییییچ سونویی بنده ناف نبود حتی روز قبل زده بنده ناف دور گردن مشاهده نشد
شکرخدا الان پسرم سالمه و بغلمه ولی شماحتما به صدای دلتون و حس مادرانتون اعتناد کنید که هیچ وقت دروغ نمیگه...
و خیلی استراحت کنید بعد سزارین من الان سه تابخیم بازشده و بشدت درگیرم
مامان ِ علی اکبر💙 مامان ِ علی اکبر💙 روزهای ابتدایی تولد
وقتی راهی اتاق سزارین شدم کلی درد داشتم داد میزدم، بدنم میلرزید چون قندم افتاده چون از روز قبل چیزی نخورده بودم، اتاق هم سرد بود، وقتی رفتم اتاق عمل نمیتونستم بشینم و دراز بکشم، میخواستن آمپول بی حسی بزنن، گفتم خانم بزار من دردم آروم شه بعد بزن ، بعد همون موقع توی اتاق عمل بالا اوردم، از بس گرسنگی کشیده بودم
آمپول زدن و منو دراز انداختن، از پاهام داشت بی حس میشد ولی من هم چنان میلرزدم
از شدت حال بدم، توی دلم میگفتم قراره بمیرم بچم چی میشه، بغض میکردم چون مرگو با اون سرم و آمپول فشار جلوی چشام دیدم، با آمپول بی حسی که زدن کل بدنم بی حس شد بجز دستام و سرم، داشتم هلاک میشدم، تموم حال بدی توی هم جمع شده بود که یهو صدای پسرم اومد
عمل من ۵ دقیقه هم نشد، پسرم داشت گریه میکردم ک ساعت تموم شدن سزارین رو بهم نشون دادم ۹:۱۳دقیقه ۱۳ شهریور
پسرم داشت گریه میکرد، آوردن گذاشتن کنار صورتم که ساعت شد، با حال بدم داشتم اشک می‌ریختم و نازش میکردم🥲😭🌹باورم نبود شدم یک مادر
و اون لرز بدن که بعد عمل هنوز همراه من بود خیلی عذاب آور بود🥲
پارت ۳