۱۱ پاسخ

عزیزم از تجربه اولین راه رفتن بزار

ای جان...همین صدای گریش شیرینه...کی زایمانم برسهههه😢🥹😍

پمپ درد نداشتی ؟؟؟

اخی عزیزم چقدر مادر شدن مظلوم میشه ادم با اون همه استرست و درد با صدا بچهت خوشحال شدی ،،، میگن پاره تنته واس اینه ک عزیزه🥺

استرس خیلی بده .من امشب دل درد گرفتم ایقد گریه میکردم هم از درد هم از ترس

خداروشکر ک ب سلامتی تموم شدی

منم خیلی میترسم از بی حسی .. ی نفر میگفت وقتی شکمت باز میکنن دست میکنن داخل شکمت حس میکنی😑😑😑

دکتر بیهوشی من که اپیدورالم کرد، خیلی ناشی و نابلدبود. 3 ساله از درد کمر فلج میشم. حتی یک ثانیه هم نمیتونم به پشت بخوابم. همش به پهلو. حتی پهلو به پهلو شدن برام وحشتناکه.. هیچی از خوابم نمیفهمم چون درد دارم همش
8 ساااااااعت درد طبیعی کشیدم، آخرشم اپیدورال کردم.. حالا عوارض سزارین هم دارم
خدا نبخشدش، من که نمیبخشم

چند هفته سزارین شدی

خداروشکر برای منم دعا کن منم خیلی از بی حسی میترسم دوست دارم بیهوش بشم

به سلامتی عزیزم
گفتی بیمارستان میر بودی؟

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین‌پارت یک‌


من‌ از قبل هماهنگ‌کرده‌ بودم بی حس شم
خوشحال و شاد و خندان رفتم تو اتاق عمل پزشک بی هوشی اومد‌گفت‌وزنت بالاست ( ۹۰ کیلو بودم ) گودی کمرم داری من ریسک‌نمیکنم بی حست کنم
بی حس‌نمیشی سوراخ سوراخ میشی و آخرم مجبور میشم‌بی هوشت‌کنم
منو‌میگی ! استرسسس
بغض گلومو گرفته بود اخه من از سوند میترسیدم تو بی هوشی سوند رو قبل بی هوش شدن وصل می کنن بعد بی هوشی تمام دردها یهو‌میان سراغت ولی بی حسی کم‌کم
همه ی این بدی ها رسید به‌ ذهنم‌و‌حقیقتا‌پنیک کردم 🫠
دکتر خودم رسیده
گفتم خانم‌ دکتر دکتر بی هوشی اینطوری‌میگه‌ گفت باشه منم‌میگم‌بی حسی بهتره تو خودت باید تصمیم بگیری بگی نظر من اینه
گفتم‌خب‌ بهم‌میگه ریسک داره شاید بی حس نشی سوراخ سوراخ بشی
گفت باشه نهایتا آخرش بیهوش میشی ولی کاری که دوست داشتی رو کردیم
ولی من بازم استرس گرفتم 🫠 واقعا نمیدونستم چه غلطی کنم
دوباره دکتر بی هوشی اومد کفتم‌من واقعا میخوام بی حس شم
میخوام دخترمو ببینم
گفت خودم برات فیلم‌می گیرم ببین 😑 خلاصه که ما هرچی‌ گفتیم گفت نه بی هوش
اومدن برام سوند بذارن
من یهو از فشار و استرس بی صدا اشک‌می ریختم
یهو‌دکترم عصبی شد گفت مریض من‌‌ داره اشک می ریزه مگه زوره دلش نمیخواد بی هوش بشه به نظر من هیچ‌مشکلی نداره مریض قبلی بالای صد کیلو بود راحت هم بی حس شد
بهم‌گفت نترس خودم میرم با دکتر بی هوشیت‌صحبت‌میکنم

بارداری زایمان سزارین‌
مامان سوگند و دوقلوها مامان سوگند و دوقلوها روزهای ابتدایی تولد
مامان آرنیک مامان آرنیک ۸ ماهگی
مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 ۴ ماهگی
پارت دو تجربه سز
بهم انتخاب بین بیهوش و بی حس دادن و من نمیدونستم چیکار کنم.. خودشون توصیه به بی حسی کردن و قبول کردم.
اسونترین چیز تو کل اون مدت همون امپول بی حسی بود حتی از رگمم راحت تر زد و اندازه نیش پشه درد نداشت.
بی حس شدم و راحت شدم درد سوندم که دیوونم کرده بود تمام شد درد رگم تمام شد سنگینی شکمم تمام شد و فقط متوجه میشدم دارن شکمم برش میدن و تمام. صدای گریه آراد جان زیبا ترین معجزه اون روز بود. پمپ درد خواستم.
دکتر همچنان تو اتاق بود و رحم و لایه های زیرین رو دوخت ولی برای لایه های پوستی خودش نبود و کار دست تکنسین بود.
حالا منو بردن ریکاوری.. فشار رحمی چیزی یادم نمیاد اصلا ولی خیلی زود رفتم بخش و احتمالا بهم توی بی حسی دادن چون از تخت ها که جابحا میشدم کاملا بی حس بودم ولی خیلی ترسناک بود برام کاش یه فکری میکردن که نخان از تخت اتاق عمل تا بخش اصلا جابجا بشیم
بچه رو گذاشتن بغلم رفتیم بخش و کم کم دردام اومد... پمپ درد تا وقتی بود هیچی نفهمیدم اما همش خوابالود بودم... برا راه رفتن سرم گیج میرفت و ضعف داشتم.شب تا صبحم شیرم کم بود و پسرم مدام گریه میکرد.
مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 هفته چهاردهم بارداری
سوال: تجربه زایمان سزارین🩵
یعنی من هر موقع اومدم تجربه زایمان بذارم آقا یاسینم نذاشت الان تا خوابه سریع و مختصر بیام بگم؛ راستش من تا قبل از عمل یکم سزارین رو دست پایین می گرفتم😄 و فکر می کردم خب یه عمل سادس و نهایت با شیاف میشه تحمل کرد اما به محض ورود آمپول بی حسی همه چی برام عوض شد🤣 آمپول لی حسی اصلا درد زیادی نداشت اما انگار برق منو میگرفت و من متاسفانه خودمو سیخ میکردم و همین باعث شد سه بار سوزن و فرو کنه قشنگ نفسم بند اومده بود باهام حرف میزدن من نمی تونستم بلند جوابشونو بدم🙂 خدا خیرشون بده سوند رو بعد از بی حسی گذاشتن بعد که منو خوابوندن من هنوز حس می کرذم و پاهامو تکون میدادم داشتم مثه 🐶 ترسیده بودم حتی اون موقع که دلمو داشتن ضد عفونی می کردن من می فهمیدم میگفتم خانم دکتر من هنوز حس دارم توروخدا نبرید🥴😅 کم کم که سنگین شد پاهام صدای آب و تخلیه شدنش رو شنیدم و بعدشم صدای نازک پسرم که داشت گریه میکرد🥹🥰 آوردنش چسبوندن به صورتم گرمای وجودشو حس کردم☺️ خلاصه ادامه عمل من حالم اصلا خوب نبود همش حالت تهوع و تنگی نفس داشتم و تو سرمم دارو میزدن قشنگ دلمو فشار میدادن میفهمیدم اما دردی نداشتم.بعد که بردن تو ریکاوری انقدر من لرز کرده بودم داشتم میمردم از طرف دیگه پاهام حس نداشت ولی سنگینیشو حس میکردم خیلی اذیت بودم هی به پرستارا می گفتم پاهام درد میکنه درحالی که درد نمی کرد سنگین شده بود😮‍💨
خودم فکر می کنم حدود نیم ساعت ۴۰ دقیقه تو ریکاوری بودم بعد که داشتن می آوردن تو بخش اومدن دلمو فشار دادن
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت هفتم
آنژوکت و خیلی مثل گاو فرو کرد تو دستم دردش خیلی بی نهایت زیاد بود همون موقع یکی از خدمه های زایشگاه اومد خدا خیرش بده با خوش اخلاقی باهام‌حرف زد ک ارومم کنه ماما خواست سوند و بزاره اون خانوم مهربونه گف نه بزار من براش بزارم‌گناه داره خیلی ترسیده ماما یه اخمی کرد و گف باش دیگ سوند و برام گذاشتن و راهی اتاق عمل شدم استرسم خیلیییی بالا بود در حدی ک پاهام‌میلرزید نمینونستم سرپا باشم و اشکامم میومد خلاصه رسیدم به اتاق عمل اونجا بر خلاف زایشگاه همه خنده رو مهربون بودن و کلی ادم از استرسش کم میشد روی تخت نشستم تا سوزن بی حسی و بزنن بهش گفتم خیلی میترسم میشه بی هوشم کنید برام توضیح داد بی هوشی خوب نیست و اینا ولی گف یکم داروی خواب اور میریزم که گیج وویج بشی متوجه هیچی نشی دوتا از پرسنل اتاق عمل دستامو گرفتن و باهام حرف زدن ک اروم باش و چیزی نیست یکی شونه هامو گرف اروم ماساژ دادن یهو حس کردم سوزن و گذاشت رو کمرم ولی هیچ دردی حس نکردم فقط یکم بعدش حس کردم پاهام داغ شدن و دیگ بی حسی تمام بودم دراز کشیدم و دکترم اومد با روی خوش باهام حرف زد و عمل شروع شد دیگ سرم‌گیج بود متوجه هیچی نشدم تا چند دیقه بعد دیدم صدای گریه دخترم میاد اوردن گذاشتن کنار صورتم و بهترین حس دنیا مال من بود