سوال های مرتبط

مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۴ ماهگی
مامان mahlin👶🩷🤰 مامان mahlin👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
مامان نیلا 🎀 مامان نیلا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
اتاق عمل رسیدم ، همه پرسنل شاکی بودن برا عمل اورژانسی ، خلاصه رفتم رو تخت ، از استرس کل بدنم یخ کرده بود ، و مثل یک ادمی که از خودش دفاع نداره 😁دراز کشیدم و با بیهوشی هماهنگ کردن ک بیاد و ماما ک بیاد برا اخرین بار صدا قلب بچه بزاره ، بعد بچه ها اتاق عمل متوجه شدن رگمم خرابه داغ کردن😂 و زنگ زدم پرستار بخش و شستنش ، خلاصه همشون افتادن ب جونم برا رگ گیری نزدیگ ب چهار بارم اونجا سوراخ شدم و فقط تحمل میکردم ، ماما اومد صدا قلب گذاشت ، دکتر بیهوشی گف دیگ این اخرین بار از تو شکمت میشنوی ، منم گفتم بهتر درش ببارید خسته شدم از بارداری دیگ 😁 ، امپول بی حسی هم برا من دردناک بود و مثل یک سوزن معمولی ک مامانا میگفتن نبود ،،، سریع درازم کردن پاهام داشت گرم میشد پرده رو کشیدن و بتادین زدن گفتم ک من هنوز حس میکنم بیهوشی گف طبیعیه کم کم بی حس میشی ، تیغ زدن و شکمم پاره کردن و اینک داشتن شکممو میکشیدن کامل حس کردم و داد زدم یا امام حسین ، من دارم حس میکنم ، تکنسین گف این حس کشیدن طبیعیه داد نزن بزار کارمون بکنیم ،، بعد یهو احساس کردم رمقی برام نمونده و مث کسی ک داره جون میده و نمیتونه حرف بزنه شده بودم و نفس نمیتونستم بکشم ،،،
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۲ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)