۶ پاسخ

حتی خوندنش هم ادمو خوشحال میکنه چ نعمتیه مادرشدن 🥲دلم حرری میریزه وقتی تصورمیکنم ی روز منم این حسو قرارع تجربه کنم چشام از ذوق پرمیشه🥹🥹انشالله همه چشم انتظارا ی روز دامنشون سبز بشه .منم نینیمو صحیح وسلامت بغل بگیرم برا منم با اون دل پاکت دعا کن عزیزم الان تو برا هرکی دعا کنی زود مستجاب میشه

ای عزیزمممم قربونت که بالاخره این حس قشنگ تجربه کردی😍😍

منم وقتی پسرمو رو صورتم گذاشتن کلی گریه کردم🥲🥲

عزیزم کمتر دستت گوشی بگیر یکم استراحت کن مینویسی

ای جان دلم چ حس خوبی
زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ بشه انشاالله 🥰🥰

اخی عزیزم خداروشکر خدا حفظش کنه 🥺❤️

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان Lena👶🏻💗 مامان Lena👶🏻💗 ۴ ماهگی
بهم یه سرم دیگه وصل کردن اومدن برای گذاشتن سوند تنو بدنم لرزید گفتم میشه تو بی حسی بزنید برام گفتن نه دیگه چون سزارین اجباری شدی باید قبل بی حسی بزنیم برات بین پام کلی بتادین ریختن خودمو شل گرفتم پامو بیشتر باز کردم بعدش خانمه سریع سوند گذاشت یلحظه سوختم ولی بعدش اوکی بود
بعدش با ویلچر بردن اتاق عمل بی حسی زدن برام سرمو شونه هامو خم کردم خودمو شل گرفتم بی حسی رو زدنی درد نداشت ولی پای چپم یهویی تیر کشید
بعد زدن بی حسی سریع خوابوندنم پام شروع کرد به گرم شدن و گز گز کردن بعدش جلوم یه پرده کشیدن کل شکممو بتادین زدن بعدش شروع کردن به برش دادن من فکر میکردم برش میدن بچه میاد بیرون دیگه ولی یکی اومد از بالای شکمم با دوتا دستش فشار میداد حالت تهوع گرفته بودم میخاستم بالا بیارم جلوی دهنم ماسک گذاشتن گفتن نفس بکش الان دخترت میاد
انقد حس منگی و تنگی نفس و حالت تهوع داشتم فقط منتظر گریه های دخترم بودم
بعد چند دیقه صدای گریه دخترمو شنیدم خودمم باهاش گریه کردم🥺
اوردن برای نشون دادن و تماس پوستی دیدم یه دختر کپی همسرم سفید با لپای صورتی 🥺😍😂
انقد حس خوبی بود اون لحظه که نمیتونم توصیفش کنم
بعدش بردن ریکاوری تقریبا ۲۰ دیقه ام‌ اونجا بودم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن
پرستاره بهم یه امپول تو سرمم زد که لرزشم کم شه
بعدش منو بردن سمت اتاقم تو راهرو دیدم مامانمو خالم و مادرشوهر و خواهرشوهرم منتظر منو دخترمن کمک کردن منو گذاشتن رو تخت بعد که همسرم اومد شروع کردم به گریه کردن 🥲😂
دست خودم نبود فقط دلم میخاست گریه کنم تا خالی شم
مامان ماهوین 🌙 مامان ماهوین 🌙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
همون لحظه دختره دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت شل کن،اونلحظه فهمیدم سفت کردن شونه هام کارو خراب کرده و دیگه بعدش سوزن وارد شد و مواد رو تزریق کرد،از دردش بخوام بگم خیلییی درد کمی داشت اصلا اونجوری که فکر میکردم و میترسیدم نبود و درد انژیو از این بیشتر بود، چند ثانیه بعد تزریق پاهام شروع کرد گرم شدن و کم کم اومد تا بالا تنه، بعد درازم کردن رو تخت و پرده رو کشیدن،من حس کردم نفسم داره میگیره و گفتن چون امپول رو از بالاتر تزریق کردن این حس سنگینی رو رویه سینه دارم و بهم اکسیژن وصل کردن، حین عمل هیچ دردی حس نمیشد ولی حس کشش و فشار کامل حس میشد،یجایی که شکمم رو فشار دادن تا ماهوین بیرون بیاد رو قشنگ فهمیدم و بعدش صدای گریه دخترم اومد،کل زمان دراوردن نی نی ۵ دقیقه بود و بعدش تا بخیه بزنن خیلی طولانی تر بود،از همون لحظه که دخترم دراوردن بشدت لرز گرفتم،آمپولم زدن ولی آروم نشدم،دخترمو آوردن چسبوندن صورتم و بعدش دکتر همونجا ماساژ رحمی انجام داد و ساکشن زد و بخیه تموم شد بردنم ریکاوری
بهم پمپ درد هم وصل کردن