۱ پاسخ

خداروشکر🥹
این خونریزی و دردارو گرفتی از تو بارداریت امپول پروژسترون و شیاف استفاده نمیکردی؟
حال نینیت چطوره

سوال های مرتبط

مامان 👼🏻vanill🧸 مامان 👼🏻vanill🧸 ۶ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۲ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۷ ماهگی
پارت ۳ زایمان سزازین
ساعت ۵و نیم بود بردنم اتاق عمل و چون شلوغ بود گفت برو بشین تا اتاق رو برات اماده کنیم دکتر اونجا رو دیدم و بهش کفتم من پمپ درد میخوام گفت نداریم دیگ خلاصه رفتم دراز کشیدم و استرس من شروع شد امپول بیحسی رو زدن رو اصلا درد نداشت یهو بدنم گرم شد دراز کشیدم و اومدن جلوم پرده انداختن اومدن تا شروع کنن من حالت تهوع گرفتم هیچی تو معدم نبود زرداب بالا اوردم دکتر گفت ما هنوز شروع نکردیم چرا بالا اوردی نگو داشتن ب شگمم فشار میاوردن یهو صدای دکتر رو شنیدم ک گفت این چرا رحمش اینجوری خیلی سفته اسپاسم گرفته باید عضلاتش رو ببریم یهو حس کردم دارن چند نفری شکمم رو تکون میدن رحم انقدر ک سفت بود بچه رو نمیتونستن بردارن ی چند لحظه گذشت صدای گریه پسرم رو شنیدم اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم بچم سالم باشه هیچیش نشه بچه رو دیدم گذاشتن تو ی دستگاهی و دوتا دکتر بهش اکسیژن وصل کردن و تمیزش میکردن دکتر رو گفتم بچم سالم گفت اره خیالم راحت شد یهو دیدم میخوام بالا بیارم پرستاری ک بالای سرم بود ظرف گذاشت بغل دهنم ولی هیچی ته معدم نبود ولی عوق میومد منو
دکتر گفت خانم عوق نزن داریم شکمت رو میدوزیم دکتر دیگم گفت خانم میدونستی رحمت دو شاخه ای شدی گفتم چی نزاشتن ادامه بدم از حال رفتم دیدم تموم شد پزستار ها پرده رو زدن گنارگفتن تموم پرسیدم یعنی چی دوشاخه ای شده گفت چیز خاصی نیس بردنم ریکاوری من دیگ بچه رو ندیدم تو ریکاوری درد شدید معده داشتم و لرز بعد یک ساعت بردنم بخش شوهرم بیرون اتاق عمل منتظرم بود تو بخش ک بردنم دردام شروع شد خیلی وحشتناک بود خیلی بچه اولم راحت تر بودم
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت چهارم سزارین اختیاری✍️✍️✍️
تو زایشگاه ک رفتم ماما می‌پرسیدن دلیل سزارینت چی منم میموندم ک چی بگم میگفتم جفتم جلو الکی ولی بعد فهمیدن من سفارش شدم دیگ زیاد پیگیر نبودن کارای عملم زودتر داشتن انجام میدن ...آوردن سونت وصل کنن خیلی استرس داشتم ک مامانا گهواره ک میگفتن خیلی درد داره ولی اصلن احساس نکردم سوزش هم نداشتم ...مامانم ازم عکس فیلم می‌گرفت و منو راهی اتاق عمل کردن خیلی مترسیدم دور ورم با ی حس عجیب غریب نگاه میکردم در اتاق عمل ک شدم دیگ گریه هام شدت گرفته بود گریه میکردم همه میامدن چرا گریه می‌کنی الان دیگ مادر میشی ولی من مامانم شوهرم نگاه میکردم گریه میکردم تا اینکه منو بردن تو اتاق عمل من گریه هام شدت گرفته بود ...اتاق عمل با ترس عجیبی نگاه میکردم تا اینکه منو از رو تخت جاب جا کردن رو تخت عمل گذاشتن .دکتر بیهوشی منو گفت بشین پاهاتو دراز کن کمرتو ببینم من ک میدونستم میخان سرگرم کنه آمپول بی حسی بزنه ک زد من معلومم نشد فقط پا چم تکون خورد حالت بپره گرم شد ولی پا راستم بی حس نشد ک دوباره آمپول بی حسی زد دیدم بدنم گرم شد سنگین شد ولی اصلن درد نداشت من احساس نکردم .. پرده جلوم کشید ...نمیدوم تو اتاق عمل دلم ب دکتر بیهوشی گرم شد خیلی مرد خوشبرخودی بود با من فقط حرف میزد دلداری میداد ک دیدم ۵ دقیقه طول نکشید ک بچه ب دنیا آمد انگار خدا برام فرشته نجات فرستاده بود کنارم بود استرس ترس نداشتم عملم خیلی خوب بود اصلن احساس نکردم در طی عمل حال تهوع نگرفتم عملم رب دقیقه طول کشید ....بچه ام نشونم دادم سریع بردن ...تو اتاق ریکاوری ک رفتم یکم لرزم گرفت ک حالت بخاری بالا سرم روشن کردن ک دیدم پرستار با بچه درگیر با خودشون میگفتن ناله می‌کنه سر حال نیس.....
مامان پرنسس مهوا 🌸🩷 مامان پرنسس مهوا 🌸🩷 ۵ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین دیگه پاهام شروع کرد به گرم شدن و دکتر سریع برش هارو رو شکمم میزد درد نداشتم ولی میفهمیدم که دارن شکمم رو میبرن راستی از اتاق عمل هم یک نفر فیلمبرداری میکرد یک میلیون پرداخت کردیم و گفتیم فیلمبرداری کنن وقتی صدای گریه دخترمو شنیدم همه دنیا یادم رفت نفسمو رو صورتم گذاشتن دکتر بخیه رو زد و منو بردن ریکاوری از همون ریکاوری یه سوزش های ریزی پایین شکمم حس میکردم درحالی که پاهام سر بود ولی کم کم حس شکمو کمرم داشت برمیگشت بیست دقیقه بعدش بردنم داخل بخش همسرمو مامانم منتظرم بودن با دیدنم چشماشون پر ذوق شد بردنم داخل اتاق و خدمات برام پد و شیاف گذاشتن کم کم دردام شدید میشد خیلی سعی میکردم تو خودم بریزم که مامانمو همسرم استرس نگیرن ولی تا بابامو دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اشکام میومد دردا تا وقتی شکمم کار نکرد و شروع نکردم به مایعات خوردن بود ولی از بعد کار کردن شکمم کم کم سبک تر شد ولی بازم درد داشتم مخصوصا موقع بلند شدن نشستن ( ادامشو پارت بعدی میذارم)
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان یزدان مامان یزدان ۷ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم