۶ پاسخ

گفتم حتما دولتی که این رفتارا رو داشتن

بیمارستان دولتی بود؟

الهی🥲🥲🥲
خیلی ناراحت شدم😞
الان حال خودتو بچت خوبه؟

وایی چ بیمارستان مزخرفی بود الان بچت. حالش چ طوره خوبه ؟

عزیزم دلم گرفت
منم موقع زایمان بچمو نشون ندادن بردن اونور زیر دستکاه خودم مثل تو حالم بد شد
فقط اشک ریختم تو ریکاوری و بخش تا فردا ک تونستم راه برم برم کلا یه قسمت دیگه اونجام از دور با کلی التماس دخترمو دبدم
خودمو ترخیص کردن دخترم موند بیمارستان
فکر کن با اون بخیه ها سه روز بعد زایمان هر روز یخ مسیر یکساغت و نیم میرفتم به بچم سر بزنم
میگفتن باید بشینی پشت در تا گریه کنه
چه لحظه هایی گذشت واقعا 🥲
یاد زایمانم میوفتم دلم میگیره

الهی🥰🥰

سوال های مرتبط

مامان یارا🤍🫀❤️ مامان یارا🤍🫀❤️ ۵ ماهگی
.من رفتم دستشویی با گریه و بدبختی و کمک پرستار اومدم بیرون ملاقاتیام اومده بودن من انقدر حالم بد بود بایدم راه میرفتم از دستشویی ک اومدم بیرون رفتم با پرستار ک راه برم شاید تونستم پنج تا قدم برم انقدر گریه کردم نمیتونستمم گریه کنم شکمم میگرفت نفسم در نمیومد برگشتم تو اتاق ۴نفری کمکم میکردم من اصلا هیچکسو ندیدم فقط سرم پایین بود بقیه زیر بغلامو داشتن منم گریه میکردم همه ام ساکت فقط نگام میکردن دراز کشیدم تو تخت بعد ۴_۵دقیقه بهتر شدم دیگه تازه ملاقاتیامو دیدم.از بعد اون راه رفتن خیلییی بهتر شدم جوری ک بار دوم ک خواستم برم دستشویی خودم از تخت اومدم پایین و رفتم دستشویی و راه رفتم تو راهرو.دیگه درد شدید نداشتم اصلا با پمپ درد و شیاف خیلی اروم بودم اصلا خدایی بعد راه رفتن اولیه اذیت نشدم.
در مورد ماساژ رحمی تو اتاق عمل فشار دادن اومدم تو ریکاوری ۲بار فشار دادن سر بودم هیجی نفهمیدم بعدم که اومدم تو اون اتاق دو تخته هر بیست دقیقه یکبار اومدن تا سه بار فشار دادن سریم رفته بود ولی درد نداشتم چیزی نمیفهمیدم.
اون قسمت ک گفتم سوند و زدن هی خیس میشدم اونا هی میخندیدن میگفتن هیچی‌نیست.اونجا کیسه ابم سوراخ شده بود اون اب کیسه ابم بوده نمیخواستن من بفهمم برا همین انقدر بی اهمیت رفتار میکردن.خلاصه که تا فرداش ک شد ۳۱جمعه بیمارستان بودم منو ابجیم بودیم شوهرم شب رفت خونه نذاشتن بمونه.ساعت۸صبح عکاس اومد عکاسی کرد و منم تا ۲مرخص شدم. درمورد هزینه هام بیمارستان با اتاق خصوصی شد نزدیک ۶۰تومن.با فیلمبرداری و پمپ درد.دکترمم دستمزد ۲۰۰دلار گرفته بود تو مطب خط بخیه ام اصلا ندارم هرکی میبینه تعجب میکنه هیچی‌معلوم نیست اصلا خودم ک اصلا ندیدم شکمم فعلا اجازه نمیده😅
مامان دلآنا مامان دلآنا ۵ ماهگی
مامان کیان 💙 مامان کیان 💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 4..
نمیدونم چقدر طول کشید بخیه زدن تموم بشه با آرام بخش هایی که بهم زده بودن داشتم سنگین میشدم و خوابم میومد بدنم کاملا بی حس بود ولی می‌فهمیدم چند بار تو اتاق عمل شکممو فشار داد و بعدش منو بردن ریکاوری خیلی سرد بود و منم همچنان لرز داشت بدنم تو ریکاوری هم چند بار محکم شکممو فشار دادن ولی چون بی حس بودم درد زیادی رو متوجه نمیشم تا اینکه بعد یک ساعت بردنم تو بخش همش سراغ بچمو می‌گرفتم که دکتر گفت چون بچه نارس هست و منم آمپول ریه نزده بودم باید چند روز ان ای سیو بستری باشه خیلی گریه میکردم ولی خداروشکر میکردم بچم سالمه و همینکه میدونستم چند روز دیگه قراره ببرمش خونه بهم آرامش میداد...
توی بخش هم دو سه بار پرستار شکممو ماساژ داد که درد داشت و چون اثر بی حسی داشت می‌رفت خیلی محکم فشار نمی‌دادن خودشون..
ساعت یازده شب منو بردن بخش و تا صبح گفتن هیچی نباید بخوری همش نگاه ساعت میکردم زودتر صبح بشه بلند بشم برم بچه مو ببینم ساعت هفت صبح اومد اول سوند رو کشید من قبلش یه شیاف گذاشتم که وقتی میگه پاشو راه برو زیاد درد نداشته باشم.. سوند رو که کشید صبحونه خوردم و پاشدم که راه برم چون خیلی دستشویی داشتم..اصلاااا اونقدری که فکرشو میکردم درد نداشت یعنی توی تصوراتم دردش خیلی بدتر بود ولی برای من واقعا قابل تحمل بود..
رفتم دستشویی و بعدش رفتم آن ای سیو بچمو دیدم تا عصر که مرخصم‌کردن سه‌چهار بار رفتم پیش بچم ..
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۴ ماهگی
پارت هفتم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

اونجا پرستاره پرسید که چیشد مگه بهت شیاف نزاشتن اینقدر کل بخشو گذاشتی رو سرت اما اونجا یدونه خدمه بود بهم شیاف گذاشت اما چنان تاثیر گذار نبود
فقط اونجا که من درد میکشیدم و گریه میکردم از یه طرفمم مادرشوهرم بچه رو گرفته بود دستش و هی میگفت بیا به بچه شیر بدیم و من دستشو میکشیدم و میگفتم برو اونور من دارم میمیرم ولم کن اونم اولش یکم یکی دوبار شیر داد سینم اورد جلو اما من سریع میکشیدم که برو ولم کن دیگه اخرش اینقدر اصرار کرد منم اصلا حالم خوب نبود بچه هم با دست کشیدم و اونم میگفت بچه رو میخاستی بکشی دیگه شوهرم دید حالم خوب نیس به مامانش گفت بزار این حالش خوب شه بعد که بالخره ولم کرد😐😐
و بیخیال شیر دادن شد منم بعد اون مخدر که زدن دردم یکم کم شد و قابل تحمل تر شد دردم و مثل اولش نبود
پرستاره هم میگفت اون سرم برای خودت خوب بود که رحمت جمع بشه و شکمت بزرگ نمونه اما تا تموم بشه دیگه مردم زنده شدم
اما بعد اون مخدر خوب شدم و دیگ گریه نکردم و پرستار هم میگفت گریه کنی و اینجور بیقراری کنی تا اخر عمرت سردرد میگیریا منم دیگ ساکت شدم و گریه نکردم قبلشم خودم تو کیفم شیاف دیکلوفناک گذاشته بودم که
اگه اونجا دیر ب دیر شیاف دادن خودم بزارم
اونم به مامانم گفتم ی شیاف دیگه بزار من دردم از اینم کمتر بشه اونم از کیفم برداشت و گذاشت پرستاره هم میگفت زیاد نزارید هر شش ساعت هس اون...
مامان رایسا‌ و راسان مامان رایسا‌ و راسان ۳ ماهگی
پارت دوم+))))بعد رفتم رو تخت دکتر بیهوشیم آقا بود سوزن بی حسی رو هفت بار زد تو کمرم همش میگفت بد نشستی(حس میکنم دیسک کمر گرفتم خیلی کمر درد دارم فک کنم بخاطر سوزن بی حسی هست🥲)بعد پاهام شروع کرد به داغ شدن سریع خوابوندنم دستام و پاهام بستن شروع به عمل کردن من همه چیز رو حس میکردم یهو نفسم گرفت حس میکردم داره حالم بد میشه به پرستار می‌گفت نه رو دستگاه همه چیزت اوکی هست بعد چند دقیقه حالم بهتر شد بعد پسرم به دنیا اومد اصلا نشونم ندادن گفتن بریم تمیزش کنیم بعد گفتن ناله می‌کنه باید بره تو دستگاه گفتم من می‌خوام بچمو ببینم با کلی سر و صدا آوردنش از دور یه لحظه دیدم بعد بردنش ان آی سیو من فشار عصبی بهم وارد شده بود جوری میلرزیدم تخت باهام تکون میخورد اصلا نمیتونستم صحبت کنم شوک بهم وارد شده بود دیگه تو ریکاوری بودم فشارم اومده بود پایین پایین یه پرستار بیشعور هم هی شکمم فشار میداد حس میکردم دارم میمیرم دیگه یه پرستار پسر بود دانشجو بود اومد دعواش کرد گفت ببین فشارش چقدر پایین هست ضربان قلبش ببین (با اینکه شکمم فشار میدادن درد هم زیاد داشتم هیچی نمیگفتم گریه هم نمی‌کردم 🥲) یک ساعت به تمام تو ریکاوری بودم دیگه تو گوشام سوت میکشید
دیگه اومدن ببرنم بخش فک کنین هیچکس نبود منو بزارن رو یه تخت دیگه همسرم و مامانم گذاشتنم رو تخت دیگه بعد من وزنی هم نداشتم میگفتن وضیفه ما نیست وضیفه همراه بیمار هست😐
مامان فنچ🧸🍓 مامان فنچ🧸🍓 ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۶ هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینطوری پیش بره حسابی بغض کرده بودم دلم میخواست شوهرمو مامانمو ببینم بگم منو از اینجا نجات بدین دیگه کلی اصرار کردم تونستم ببینمشون مث چی گریه کردم که من نمیخام بزام منو ببرین خونه😂😂
من گریه میکردم مامانم گریه میکرد شوهرمم دلداری میداد
ی ماما مهربونم از شانسم ب تورم خورده بود موقع درد و دل کردن با مامانم اومد پیشمون گفت بچه آوردن که به این آسونی نیست یک ساعت بزارن بغلت عزیزم مامانتم این سختی هارو کشیده خلاصه کلی گفت دیگه این بار شیر شدم رفتم تو
خلاصه این شد که من موندم تو اتاق زایمان تک و تنها
و شب زنده داری ها و دردهایی که می‌کشیدم 🫠
😂چیزی که واقعا عذابم میداد تنهایی بی اندازم بود تو بلوک زایمان تنها مریض بخش من بودم و تمام پرستارا از موقعیت استفاد کرده بودن رفتن برای استراحت 😐سالن بخش خالی انگار متروکه بود،اگه حالم اوکی بود میرفتم ی گشت میزدم 😂😐 اما متاسفانه هر ثانیه شدت انقباض هام کمتر میشد و تحمل کردن این دردا برای منی که چند شب نخوابیده بودم غیر ممکن بود هم خابم میومد هم درد داشتم و این وسط باید ورزش میکردم بماند که چقدر تنبل بازی در آوردم منی که بخودم قول داده بودم تحمل کنم این درد
موقعی که انقباض نداشتم ی دور می‌خوابیدم موقع انقباضا مثل دیوونه ها اتاق و سالنارو راه میرفتم به خودم می پیچیدم یا اینکه خودمو می‌انداختم تو سرویس رو شکم و پاهام آب داغ می‌گرفتم
درضمن اینم بگم که من وقتی با یک سانت بودن بستری شدم هیچ علائم دیگه ایی جز انقباض نداشتم و بعداز دستکاری هایی که شدم تازه ساعت۲ شب ترشح موکوسی دفع کردم و کم کم ترشح هام تبدیل به ترشح
خونی شد
مامان حسین مامان حسین ۹ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان نویانم👼🏻🩵 مامان نویانم👼🏻🩵 ۱ ماهگی
پارت دو عمل دردناکم🥲
خلاصه دوتا قرص زیر زبونی بهم دادن
عملم تمام شد منو بردن اتاق ریکاوری
اونجا نمیدونم بخاطر قرص بود چی بود
تا میتونستم بالا اوردم😓
فکرشو بکن تازه بخیه زده بودن منم تا حد مرگ بالا اوردم
دو دقیقه بعدش امدن چنان شکممو فشار دادن که دردش یادم نمیره
خباصه منو بردن بخش تا غروب با زور مسکن دردمو اروم میکردن
تا غروب که عزرائیلم امد🥲
یه پرستار امد دید ادرار برگشت خورده
رفت با یه سوند دیگه برگشت ببین یادش میافتم چهار ستون بدنم میلرزه
چون نمیتونستم خودمو شل کنم هعی میذاشتن داخل هعی در میاوردن
تا اینکه یکی دیگه رو صدا زدن دست گذاشت تو رحمم فشار داد یکی هم به زور سوند گذاشت
بعد گفتم با لخته خونو در بیاریم از رحم
ببین دست گذاشت تو چندتا لخته در اورد
من رسما مرده بودم
بعدش گفت وایسا شکمتو یع فشارم بدم
من دیگه رفتم اون دنیا از درد
تو ۱۰ دقیقه تمام این کارارو کرد
ببین نمیدونستم از کدوم دردم باید گریه میکردم
از طرفی نویان نبود پیشم از طرفی دردی که داشتم انقدر گریه کرده بودم که چشمام‌ دبگه باز نمیشد🥲
تا ۹ و نیم شب که بهم غذا دادن و راه رفتم
راه رفتن زیاد دردناک‌ نبود
برعکس انکار راه میری تمام خستگی عمل از تنت میره بیرون
مامان آرین🩵🥲 مامان آرین🩵🥲 ۱ ماهگی
پارت دو

هی میومدن نواز قلب میگرفتن هی فشارم و میگرفتن همچنان فشارم بالا بود هی میومدن معاینه میگردن دهانه رحمم از دو هفته قبل ۱.۵ سانت مونده بود بازم‌نمیشد دیگه نزدیک‌ساعتای ۱۲ بود که تازه‌مامانم اینا رسیده بودن و بیرون بلوک‌زایمان بودن پرستار اومد فشارمو‌گرفت یهو دستگاه قرمز نشون‌داد فشارم ۱۵ شد پرستار بدو‌بدو‌رفت به دکتر‌گفت و دکتر گفت من میرم اتاق عمل مریضو اماده‌کنین بیارین وای من حالم بد شدد گریه میکردم میگفتم منو‌نبرین سزارین من سزارین نمیخوام میگفتم بگین مامانم و‌شوهرم بیان داخل که حداقل شاید اونا بتونن کاری بکنن برام بکنن گفتن نمیشه بعد مهلت هم نمیدان گوشی دستم بگیرم زنگ‌بزنم بهشون پرستار لباسامو پوشوند و گفت بیا سوندتو‌بزارم گفتم بزار بمونه همون اتاق عمل بیحس کردین بعد بزار گفت نمیشه همینجا باید بزارین منم گریه‌میکردماااا دیگه با هزار بدبختی سوندو‌گذاشت و‌سوار ویلچرم کردن رفتم بیرون بلوک‌زایمان التماس میکردم‌مامان علی نزارین منو ببرین اتاق عمل مامانم میگفت بخدا نشیدم میبرنت عمل کلی خوشحال شدم نمیتونستم درد کشیدنتو‌ببینم برو‌اتاق عمل زودی تموم‌میشه میای ....