پارت دو

هی میومدن نواز قلب میگرفتن هی فشارم و میگرفتن همچنان فشارم بالا بود هی میومدن معاینه میگردن دهانه رحمم از دو هفته قبل ۱.۵ سانت مونده بود بازم‌نمیشد دیگه نزدیک‌ساعتای ۱۲ بود که تازه‌مامانم اینا رسیده بودن و بیرون بلوک‌زایمان بودن پرستار اومد فشارمو‌گرفت یهو دستگاه قرمز نشون‌داد فشارم ۱۵ شد پرستار بدو‌بدو‌رفت به دکتر‌گفت و دکتر گفت من میرم اتاق عمل مریضو اماده‌کنین بیارین وای من حالم بد شدد گریه میکردم میگفتم منو‌نبرین سزارین من سزارین نمیخوام میگفتم بگین مامانم و‌شوهرم بیان داخل که حداقل شاید اونا بتونن کاری بکنن برام بکنن گفتن نمیشه بعد مهلت هم نمیدان گوشی دستم بگیرم زنگ‌بزنم بهشون پرستار لباسامو پوشوند و گفت بیا سوندتو‌بزارم گفتم بزار بمونه همون اتاق عمل بیحس کردین بعد بزار گفت نمیشه همینجا باید بزارین منم گریه‌میکردماااا دیگه با هزار بدبختی سوندو‌گذاشت و‌سوار ویلچرم کردن رفتم بیرون بلوک‌زایمان التماس میکردم‌مامان علی نزارین منو ببرین اتاق عمل مامانم میگفت بخدا نشیدم میبرنت عمل کلی خوشحال شدم نمیتونستم درد کشیدنتو‌ببینم برو‌اتاق عمل زودی تموم‌میشه میای ....

۴ پاسخ

پس منی که از ترس طبیعی ۷۰ میلیون میخوام بدم سزارین بشم. خوشبحالتون بوده که

منم 25 روز میشه زایمان کردم
سزارین

الهی عزیزم منم اولیم طبیعی بود اما این یکی الان اگ بریچ بمونه میگن سزارین.. یه ترس عجیبی دارم

الهی🥹

سوال های مرتبط

مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۴ ماهگی
زایمان پرچالشم#پارت هشتم
با ویلچر اومدن دنباام گفتند به همراهت زنگ بزن وسایل و لباساتو بیان تحویل بگیرن.بهشون گفتم میرم اتاق عمل همراهامو میبینم گفت اره تو مسیر میبینیشون ..رفتیم تاجلو در و همسرم اومد جلو در و خانومه لباسامو بهش داد ورفتیم روبه سمت یه راهروبهش،گفتم مگه نمیریم بیرون گفت نه از همینجا به اتاق عمل راه داره و این شد که قبل عمل خونوادمو ندیدم اونا هم فکر میکردن من قراره بیام بیرون و از اونجا بریم اتاق عمل و منتظرم بودن🫠😄واردداتاق عمل که شدم خانم دکتر تنها اونجا بود لباسشو پوشیده و اماده بود وقتی دیدمش گفتم خانم دکتر من خیلی میترسم گفت نگران نباش ۱۰دیقه بیشتر طول نمیکشه🫠همون لحطه ۴تا مرد و دوتا خانوم وارد اتاق عمل شدن .یکی از اقایون بهیار بود یکی دستیار پزشک یکی واسه بند ناف.همه جوان بودن و در اخر بداخلاق ترینشون که دکتر بیهوشی بود همه بادسرعت مشعول سدن با کمک خانوما رو تخت نشستم دکترم گفت پاهاتو درار کن و صاف نگه دار
#فرزندپروری
#بارداری
#زایمان
#اتاق عمل
#ترس
#مادر
#نوزاد
مامان دخمل🩷 مامان دخمل🩷 ۵ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۲ معاینه شدم همون یه سانت بودم دردم نداشتم دیگه دکترم اومد یه زایمان طبیعی انجام داد گفت تا میرم دوتا عمل دارم انجام میدم میام پیشرفت کردی ک چ بهتر نکردی میبرمت برا سزارین انقد خوشحال شدم دعا دعا میکردم پیشرفت نکنم ک برم برا عمل خلاصه ساعت ۲ دستگاه انقباضو ازم کندن ازون موقع هی دلو کمرم درد میگرفت ولی‌ هیچی نمیگفتم ک نیان معاینه کنن ببینن بیشتر باز شده هی میپرسیدن درد نداری میگفتن نه
ساعت ۳ دکترم از اتاق عمل زنگ زد گفت حاضرش کنین بیارینش برا عمل اون موقع هم استرس داشتم هم ذوق
حالا این وسط ماما ها میگفتن بزار دکتر بیاد یه بار دیگه معاینه کنه دوباره با دکترم تماس گرفتن گفت نه بیارینش دیگه اومدن سوند وصل کردن بهم یکم دردناک بود ولی تحمل کردم لباس اتاق عمل تنم کردن گذاشتنم رو ویلچر بردنم اتاق عمل چقد پرسنل اتاق عملشون مهربون بودن خدا خیرشون بده دکترمم ساعدی بود حرف نداشت ساعت ۳ ربع بیهوشیو زدن بهم ساعت ۳.۲۵ دیقم دخترم دنیا اومد بقیش تاپیک بعد
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان رامان مامان رامان ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۲
تااینکه شب دوباره اومدن معایینه کردن گفتن سه سانت رو به چهاری ولی من میفهمیدم الکی میگن چون میدیدن خیلی بی قرارم وقتی می اومدن تو اتاق دستکش برمیداشتن من از ترس تب و لرز میکردم انقدر معاینه وحشتناک بود مامانم هی کمرمو میمالید اصلا فایده نداشت تااینکه صبح شد دکتر اومد معاینم کرد گفت کی گفته این سه رو به چهاره ؟؟؟؟این هنوز دوسانته وای منو داری گفتم دیگه زنده از این اتاق بیرون نمیام بعد دکتر گفت نمیشه اینجوری نگه داریمش کانتکاشو شروع کنید بعد ی سری سرم اینا دوباره وصل کردن و ی دستگاهی بود دیدم عددشو بردن بالا ی هو دردام زیاد شد جوری جیغ میزدم از درد که پرستارا می اومدن میگفتن بیمارای فشار خونی داریم ترسیدن یا میگفتن همراهاشون ترسیدن ولی من اصلا نمیفهمیدم اونا چی میگن انقدر دردام زیاد بود بعد به پرستار میگفتم تروخدا اپیدورال برام بزنید میگفتن تو چهارسانتی نمیشه حداقل باید ۵ یا ۶ سانت بشی منم میگفتم توی چهارسانت انقدر درد دارم قطعا ده سانت بشم میمیرم به مامانم میگفتم من زنده ازاین اتاق بیرون نمیام