سوال های مرتبط

مامان نور مامان نور ۷ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان علی🩵 مامان علی🩵 ۲ ماهگی
پارت ۷
🩵💙🩵💙🩵
وصل کردن سوند اصلا درد نداشت من که هیچی حسش نکردم نمیدونم حالا چرا بعضیا مارو از سوند وصل کردن میترسونن باید بگم که هیچ دردی نداره خیلیم راحته اتفاقا
بهشون گفتم دارین چکار میکنین مگه زایمانم طبیعی نبود؟ سوند برای چیه؟
یه کلام گفت سزارین میشی
حالا من نمیدونم بخاطر چیزی که‌ تو سرم زدن بود یا ترس ولی یهو لرزم گرفت یه جوری که دندونام رو هم نمیموند🥶
از تخت بلند شدم منو سوار ویلچر کردن و به سمت اتاق عمل بردن
اتاق عملم بدتر از زایشگاه ترسناک تر بود😅
موقع زدن آمپول بی حسیم خیلی استرس داشتم خیلی شنیده بودم می‌گفتن درد داره و .. ولی باید بگم اینم مث همون سوند اصلا برام دردی نداشت اصلا حسش نکردم خداروشکر ولی همون اول بسم الله که رو تخت خوابیدم دستامو بستن خیلی ترسیدم😂
کم کم دیگه حس می‌کردم پاهام خواب رفته مور مور میکرد انگار دیگه توش جون نبود
دیگه خانوم دکتر وارد اتاق عمل شد و می‌خواست عملم شروع کنه معلوم بود چقدم شاکین که مجبورم اورژانسی منو عمل کنن چون همش می‌گفت خب از اول یه نوبت عمل میگرفتی😒🦖
مامان آیه مامان آیه ۱۰ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۳ ماهگی
ادامه تجربه زایمان و nicu
ساعت ۵ بعدازظهر منو بردن اتاق عمل،شب قبلش از درد غذا نخورده بودم،صبحم از درد صبحانه نخوردم فقط چون فک میکردم مشکل از معدمه عرق نعنا و قرص معده خورده بودم،تقریبا ۱۸ ساعت گشنه بودم و از صبح که گفتن درد زایمانه تشنه
خلاصه رفتم اتاق عمل خیلی از امپول بی حسی میترسیدم تمام بدنم داشت میلرزید از ترس و به شدت گریه میکرد،هم بخاطر ترس امپول هم نگران دخترم بودم راستش خیلی حس خوبی نداشتم به زایمانم زودم،انقدر گریه میکردم که دکترم دستمو گرفته بود دلداری میداد،دکتر بیهوشی باهام صحبت میکرد دوتاپرستارهم گرفته بودنم که کمتر بلرزم،دکتر بیهوشی میگفت درد نداره ولی خب میترسیدم ولی از ترس اینکه بیهوشم نکنن سعی کردم کمی اروم باشم اندازه یه دقیقه اروم شدم دکتر بی حسی رو زد و واقعا راست میگفت اصلا درد نداشت،نمیگم حسش نکردم ولی حتی از یه امپول معمولی هم دردش کمتر بود من چون کمرم درد میکرد خودشون کمکم کردن دراز کشیدم و دوباره لرزش بدنم شروع شد،پاهامو کم کم دیگه حس نکردم ولی بالاتنم که میلرزید باعث میشد پایین هم تکون بخوره یه پرستار گذاشتن کنارم که کمتر بترسم و کمی نگهم داره لرزشم کم شه،من درخواست کرده بودم سوندو تو اتاق عمل بزنن،و وقتی بی حسم کردن پرده رو جلوم کشیدن و حتی نفهمیدم کی سوند وصل کردن متوجه شدم دارن یه کارایی میکنن سمت پام ولی هیچ احساسی نداشتم
بقیش پارت بعد
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان پسر اَدایی مامان پسر اَدایی ۱ ماهگی
تجربه سزارین من
پارت۲
ساعت ۷ عصر بود که رفتم مطب دکترم تا فهمید لکه بینی دارم نامه بستری داد گفت همین الان برو بستری شو فردا صبح زود میام عملت میکنم.
خلاصه با کلی استرس رفتم خونه وسایل برداشتم و دوش گرفتم و رفتم بیمارستان.از استرس که اصلا خوابم نبرد تا صبح
ساعت ۷ صبح اومدن گان لباس عمل تنم کردن و بردنم اتاق عمل
من درخواست خون بندناف هم داده بودم با رویان هم هماهنگ کردم نیرو فرستادن
توی اتاق عمل سوند برام زدن که درد نداشت و چون از قبل به بی حسی اسپاینال حساسیت داشتم، بیهوشی کامل گرفتم.وقتی به هوش اومدم خیلی درد داشتم چون به مسکن و شیاف دیکلوفناک هم حساسیت داشتم .ولی دردش قابل تحمل بود ۱۲ ساعت اول که سوند بهم وصل بود بعدش که سوند در اوردن(دراوردن سوند درد داشت یکم) به سختی با کمک همراهم بلند شدم لباسمو عوض کردم و یکم در حد جزئی راه رفتم .خیلی درد داشتم اصلا کمرم صاف نمیشد.اینم بگم تا ۱۲ ساعت بعد از عمل همچنان نباید چیزی بخوری و بعد از اون باید کم کم با مایعات شروع کنی
مامان ahora🧸🍼 مامان ahora🧸🍼 ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین #پارت دوم
برام سروم و آرامش بخش اینا زد من همینطور تو خواب و بیداری بودم... یهو اومدن گفتن دکترت اومده وقت نداریم سریع سوند رو زدن(درد نداشت ولی من چون شوکه شده بودم خودمو سفت کردم خیلی افتضاح شد دردش) بعدش به سمت اتاق عمل رفتیم وقتی قبلش نگاهه همسرم و مادرمو دیدم گریم گرفت پرستارها هم وقتی دیدن دارم گریه میکنم نذاشتن دسته مادرمو بگیرم منم یه جیغ بلندی کشیدم گفتم من میرم پیش مامانم ولی نذاشتن😂🤦🏻‍♀️خدایی پرسنل بیمارستان خیلی هوامو داشتن همش سعی میکردن منو بخندونن ولی انقد استرس داشتم نمیتونستم🤣🤣بعد تو اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد دید من گریه میکنم گفت دخترجون تکون نخور ...زندگیت تو دستای منه تکون بخوری یه سوزش اینور اونور بشه فلج میشی 😂😂🤦🏻‍♀️منم جیغ و داد و گریه ک تورو خدا بیهوشم کنید😂😂گفتن ن و فلان بچتو میبینی ...منم داد زدم گفتم نمی‌خوام بچمو ببینم 😂😂 دیدم همه این شکلی شدن😐😐گفتم ن منظورم اینه بعدا میبینمش... خلاصه دکتر قانعم کرد ک پروسه سزارین حساسه باید بی حس باشم ک دکترا با دقت کارشون رو انجام بدن وگرنه با بیهوشی سریع باید جمعش کنن ک به بچه نرسه مواد بیهوشی..)بعد ک نشستم برای آمپول همینطور پاهام از استرس بالا پایین میشد یهو دیدم دکترم اومد گفت این همه سرو صدا از توعه؟😂😂 دوباره گریم گرفت گفتم بخدا میترسم.... اومد بغلم کرد گفت مگه به من اعتماد نداری؟همه چی خوب پیش می‌ره قول میدم.... همینطور ک تو بغلش بودم دکتر بیهوشی گفت خانوم دکتر نگهش دار من آمپول بزنم ....سه تا آمپول به کمرم بزنم 😐