سوال های مرتبط

مامان نور مامان نور ۵ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان آیه مامان آیه ۸ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان 🎀فینگیلی🎀 مامان 🎀فینگیلی🎀 هفته سی‌ام بارداری
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان ahora🧸🍼 مامان ahora🧸🍼 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین #پارت دوم
برام سروم و آرامش بخش اینا زد من همینطور تو خواب و بیداری بودم... یهو اومدن گفتن دکترت اومده وقت نداریم سریع سوند رو زدن(درد نداشت ولی من چون شوکه شده بودم خودمو سفت کردم خیلی افتضاح شد دردش) بعدش به سمت اتاق عمل رفتیم وقتی قبلش نگاهه همسرم و مادرمو دیدم گریم گرفت پرستارها هم وقتی دیدن دارم گریه میکنم نذاشتن دسته مادرمو بگیرم منم یه جیغ بلندی کشیدم گفتم من میرم پیش مامانم ولی نذاشتن😂🤦🏻‍♀️خدایی پرسنل بیمارستان خیلی هوامو داشتن همش سعی میکردن منو بخندونن ولی انقد استرس داشتم نمیتونستم🤣🤣بعد تو اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد دید من گریه میکنم گفت دخترجون تکون نخور ...زندگیت تو دستای منه تکون بخوری یه سوزش اینور اونور بشه فلج میشی 😂😂🤦🏻‍♀️منم جیغ و داد و گریه ک تورو خدا بیهوشم کنید😂😂گفتن ن و فلان بچتو میبینی ...منم داد زدم گفتم نمی‌خوام بچمو ببینم 😂😂 دیدم همه این شکلی شدن😐😐گفتم ن منظورم اینه بعدا میبینمش... خلاصه دکتر قانعم کرد ک پروسه سزارین حساسه باید بی حس باشم ک دکترا با دقت کارشون رو انجام بدن وگرنه با بیهوشی سریع باید جمعش کنن ک به بچه نرسه مواد بیهوشی..)بعد ک نشستم برای آمپول همینطور پاهام از استرس بالا پایین میشد یهو دیدم دکترم اومد گفت این همه سرو صدا از توعه؟😂😂 دوباره گریم گرفت گفتم بخدا میترسم.... اومد بغلم کرد گفت مگه به من اعتماد نداری؟همه چی خوب پیش می‌ره قول میدم.... همینطور ک تو بغلش بودم دکتر بیهوشی گفت خانوم دکتر نگهش دار من آمپول بزنم ....سه تا آمپول به کمرم بزنم 😐
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۲ ماهگی
پارت چهارم داستان زایمانم :

انقد استرس و ضعف و گشنگی داشتم دستام دیگه میلرزید
تا بالاخره اومدن برای سوند وصل کردن
انقدددد حس بدی داشت ک واقعا قابل وصف کردن نبود یه سوزشش بدجور و همش حس میکردم میخاد ادرارم بریزه ولی تازه رفته بودم دستشویی 🥲من نمیدونم واسه بقیه چطور بوده ولی من خیلی برای سوند اذیت شدم
گذاشتن منو رو ویلچر ک ببرن سمت اتاق عمل دو طرفمو گرفتن گذاشتن رو تخت تکون خوردن با سوند واقعا درد اور‌ بود دکتر بیهوشیم اقا بود ک محکم کمرمو و سرمو فشار داد پاینن کفت نباید تکون بخوری اینجا دیگ گریه شدم
خالم دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست همراه من گریه میکرد
دیگه تا بی حسی و زد اولین جایی بی حس شد همون جای سوند بود انگار با بی حس شدنش ی جون ب جونام اضاف شد
دیگ گریم بند اومد راحت شده بودم منو خابوندن رو تخت اتاق عمل
لباسمو دادن کامل بالا یه مایع بد رنگی و ریختن رو شکمم و ماساژ دادن
دیگه بعدش سریع پارچه گذاشتن جلوم
کم کم پاهام داشت خیلی سنگین میشد خیلییی زیاد در حدی ک انگار روی هر کدوم یه تریلی گذاشتن
چندتا چیز ب سینم وصل کرده بودن و ی دستگاه اکسیژن به صورتم وصل کردن ولی بد گذاشته بودنش بیشتر راه نفسمو گرفته بود
هرچی میخاستم بگم بدجوره نفسم در نمیاد ولی صدام بالا نمیومد
تا یکی از خودشون اومد چک کرد دید ماسک کجه و درستش کرد
چند دقیقه بعدش قفسه سینم هم مثل پاهام سنگین شد
نفس کشیدنم سخت بود چ برسه‌تکون خوردن
مامان فاطمه مامان فاطمه ۲ ماهگی
از اون طرف پدرم و شوهرم اومدن چون گفته بودن احتمال عفونت مادر و بچه وجود داره و اگر عفونت کنی رحمتو هم درمیاریم پدرم گفت بلند شو برو زایمان کن صدتا بچه قربون خودت ،با گریه و زاری رفتم رضایت دادم ،یه دکترم اومد معاینه کرد بازم تست انتی گرفت این بار تستم مثبت شد و گفت 2سانت و نیم باز شدی خلاصه ساعت 5آمپول فشارو وصل کردن یواش یواش انقباضام شروع شد درد زیادی نداشتم مثه پریودی بود ولی از اون وحشتناکتر خلاصه تا ساعت 10هی زیاد کردن آمپولو دردم بیشتر میشد ولی وقتی معاینه میکردن میگفتن 1سانتی و اصلا پیشرفت نکرد ساعت 12دکتر اومد بازم 1سانت بودم گفتن نمیشه که کشت وضعیتش وخیمه ساعت 4بریم واسه اتاق عمل ،دیگه فشار آمپولو کم کردن وگلاب به روتون من اسهال شده بودم و از ترسم نمیرفتم دسشویی میگفتم بچه میوفته ساعت 4اومدن رضایت گرفتن و سوند وصل کردن سوند درد نداشت و سوزش بود انگاری یه چیزی گیر کرده بود اون تو خیلی اذیت میکرد رفتیم اتاق عمل 35هفته شده بودم