۲ پاسخ

من و همسرم تنها رفتیم بیمارستان، مامان بابام وقتی بستری شدم خبر دادیم اومدن. الحمدالله دوساعت نشد زایمان کردم. همه دردارو خونه کشیدم

با امپول فشار زایمان کردی مگ???

سوال های مرتبط

مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 مامان ߊ‌ܣورߊ🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت سوم🗨️
من رفتم خونه و ناامید تا فردا گذروندم.. روز قبلش ماما بهم گف حالا ک اختیاری نمیتونی بری امروز برو بستری شو دکتر شیفتش خوبه و فلان.... گفتم ن فردا میرم دیگه منکه قراره اذیت شم حالا چ امروز چ فردا:/
خلاصه صبح پنجشنبه ساعت 8بیمارستان بودم یبار همون پایین منو معاینه کردن ی سانت بودم و تهش دیگه بستری شدم تا ساعت 9 ک وارد زایشگاه شدم... البته برامن شبیه جهنم بود..
تا اخرین لحظه مامانم باهام بود و من میخندیدم چون باخودم میگفتم ک من میتونم و فلان...
ولی وقتی وارد زایشگاه شدم و از شوهرم و مامانم جدا شدم اونموقع ی ترس عجیبی نشست تو دلم...
منو فرستادن تو ی اتاق ک دوتا تخت روش بود ی تخت ساده و یه تخت زایمان ک شبیه این تختای معاینس... یه نفر قبلی ک زایمان کرده بود هنوز اونجا بود و بچش تو بغلش باهاش صبت کردم ک استرسم کم شه و گفتم ک زایمانت چطور بود سخت بود یان... و اون با بی حالی تمام گف خیلیییی بد و سخت بوددد😐و اینجوری شد ک ترسم بیشتر شد... تا اینکه اون خانمو بردن و من موندم و ی اتاق و دوتا تخت.... 💬
مامان آقا فریاد🩵🧸 مامان آقا فریاد🩵🧸 ۳ ماهگی
پارت ۵🧸

ببخشید بخاطر تاخیر.

ساعت ۵ بود ک من دردام ب اوج رسیده بود با هر درد من نفس عمیق میکشیدم و جیغ میزدم.تو این تایم ک من تو اون اتاق بودم ی ماما فقط اومد بالا سرم شکممو دست زد گفت انقباض نداری.ولی من داشتم میمردم.

دقیقا هی ساعت و نگاه میکردم ک ۶ بشه و شوهرم بیادخیلی بی حال بودم.

دردم میگرفت جیغ میزدم و خود ب خود زورم میومد ماما زحمت نکشید بیاد ببینه چیه فقط داد میزد خانم زور نزن ب بچه اکسیژن نمیرسه.😐

دقیقا ساعت ده دقیقه ب ۵ بود من دسشویی بزرگ و کوچیکم باهم هجوم اورد.
تخت زایمان خیلی بلنده سرممو گرفتم بیام پایین دیدم پله نداره اینقدر وضعیتم بد بود پریدم پایین ی چیزی افتاد و صدای بدی کرد.

ماما اتاق رو ب رو پیش ی خانمه ک داشت زایمان میکرد بود.
صدا ک اومد ماما با دو اومد گفت کجا گفتم برم سرویس گفت نه بشین معاینه کنم.گفتم ن من دارم دسشویی میریزم نمیتونم گفت بدو شاید سر بچه باشه گفتم نههه من دو سانتم گفت تا معاینت نکنم نمیزارم رفتم برم رو تخت معاینه دیدم زیر اندازی ک زیرم بود تمام خون.
چون تاریک بود من ندیدم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان کوهیار کوچولو مامان کوهیار کوچولو ۶ ماهگی
پارت دو زایمان طبیعی

سونو رو انجام دادم و گفت حرکات بچه کاهش پیدا کرده برو بیمارستان بستری میشی و دور سر بچه هم به 10 رسیده بود
رفتم زایشگاه معاینه کرد و لباس بهم داد و گفت بستری میشی و معاینه هم کرد و گفت همون 2 سانتی
لباس پوشیدم و رفتم تو اتاق زایمان اونجا گفتن تو 4 مرحله قرص زیر زبونی میدن تا درد بگیره خلاصه من ساعت 4 و نیم عصر بود که رفته بودم و نوار قلب وصل کردن و هر 4 ساعت بهم قرص دادن و من هیچ دردی نداشتم 4 تا رو کردن 6 تا و 6 بار بهم قرص دادن ولی بازم درد نداشتم ساعتای 11 روز بعد بود ک دکتر اومد برام سوند گذاشت که وحشتناک درد داشت یه درد و تحمل کردم تا سوند افتاد ماما اومد معاینه کرد هنوز 2 و نیم سانت بودم و درد کم. داشتم التماس میکردم ک من و ببرن سز چون من. اصلا دردم نمی گرفت ولی گوش نمیدادن
خلاصه پاشدم دوس آب گرم و ورزش رو توپ و انجام دادم و هی میومدن معاینه میکردن ولی من پیشرفت نداشتم تا ساعتای 4 ک شیفت ها عوض شد و یه ماما اومد معاینه کرد یه معاینه وحشتناک و گفت حالا 3 رو به 4 سانتی
من درد داشتم و میوفتم لااقل زنگ بزنید ماما همراهم اونا هم با بداخلاقی میگفتن ما خودمون میدونیم کی بگیم انقد التماس ک آخر ساعتای 5 ماما اومد و من همچنان 4 بودم
ماما همراه ک اومد حالم بهتر بود ترسم کم شد شروع کرد ورزش دادن و ماساژ و رایحه درمانی من درد زایمانی نداشتم هنوز دیگه اومدن آمپول فشار زدن دردم می‌گرفت ولی نه زیاد........
مامان پناهُ دلماه🤰🏻 مامان پناهُ دلماه🤰🏻 ۱ ماهگی
پارت دوم
رفتم بالا چند نفر باهم بستری شدیم چون من کمرم درد میکرد گفتن مستقیم برو اتاق زایمان خلاصه رفتم دوتا تخت بود کلا ت اتاق اومدن رگ گیری فلان بعد دکتر گفت خیلی کم تو سرم آمپول فشار بزنین آوردن یکم زدن درد داشتم ولی نه اونقدر زیاد انگار دردای خودمم کامل داشتن میرفتن یکم بعد اومدن معاینه بازم همون دو فینگر لعنتی چند ساعت باز بازم همون🥲سرم و قطع کردن و گفتن این ک ان اس تی خوب شد ببرین اتاق دیگه یکی دیگه بیارین خلاصه بردن ت ی اتاق ک هیچکس نبود تک و تنها موندم اونجا هر ساعت معاینه ک اصلا باز نمیشدم تا صبح همین جوری گریه گریه صبح شیفت عوض شد پرستار من اومد گفت بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت شدی سه ولی هیچ دردی نداشتم میگفتن باید خودت دردات باز بیاد ک ما برات بکاری کنیم منم ک گیر داده بودم می‌خوام مرخص بشم برم من تحمل بیمارستان ندارم دیگه خلاصه تا غروب ساعت شیش همینجوری گریه کردم ساعت شیش پرستار اومد گفت دختر چته گفتم یا یکاری کنین برام یا بزارین برم از اینورم فشار میگیرن تپش قلب شدید گرفته بودم پرستار گفت یکاری میکنم تا شب زایمان کنی ت خودتو کشتی خلاصه اومد معاینه ک نگم چ معاینه ای💔🫠
مامان پـ💙ـارسا مامان پـ💙ـارسا ۱۳ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی پارت اول⛔🩸
یه هفته مونده بود تا چهل هفتم کامل بشه و من دردای خفیفی داشتم به مامام پیام دادم گف برو معاینه شی رفتم بیمارستان با ترس فراوان از معاینه🥲اخه اولین بار بود میخاسم معاینه شم
یه خانومی اومد و شروع کرد به معاینه کردن و منم هی خودمو جمع میکردم تا بلاخره تونست معاینه کنه و گفت ک یک فینگر شدم
دکتر گفت بخاطر اینکه اوایل بارداری قند مختل داشتم چهل هفته ختم بارداریه و چ درد داشتم چ نداشتم باید بستری شم
گفتن برو سه روز دیگه بیا دوباره معاینه شی
دیگه بعد سه روز دوباره رفتم دهانا رحمم همچنان همون یک فینگر بود
دو روز مونده بود تا سی و نه هفتم تموم شه رفتم خونه وو لباسامو جمع کردم مدارکامو اماده گذاشتم
۲۶ شهریور بود ک رفتم بیمارستان تا بستری شم
با شوهرمو مامانو بابام رفتیم بیمارستان و من از استرس دست و پامو گم کرده بودم دیگه رفتم اورژانس و لباس بهم دادنو من لباسارو پوشیدمو با خانوادم با کلی بغض خدافظی کردم
لحظه ی خیلی خیلی سختی بود برام بابام اشک تو چشاش جمع شده بود زود رفت بیرون
مامان Avin مامان Avin ۱۱ ماهگی
گفت پول بفرست تا بیام منم دو تومن بود ریخم براش
بعد موقعی ای که گفت بستری منم گفتم شناسنامه هارو بدم همسرم نمیزاشن به زور اومدم پایین به همسرم زور کردم ببرم خونه دوش بگیرم اومدم دوش گرفتم شوهرم از این ور دعوام میکرد خطر ناکه از این ورم بیمارستان هی زنگ میزد بهم خانواده هامون هم تو راه بودن فاصله شود دو ساعت بود تابیان منم استرس که هیچکس نداشتم استرس شدید برای زایمان هم داشتم رفتم بیمارستان بستری شدم چقد غر زدن که نیومدی چرا کجا رفتی
بردنم اتاق زایمان سرم و اینا زد کیسه آبمم پاره کرد
دیدم ماما همراه اومد گفت سه سانتی من یکم آروم شدم دیدم اومد
بیمارستان گفته سه سانتم ورزش و اینا بهم داد من درد نداشتم زیاد
تا ی ساعت ورزش کردم خسته شدم از خوردم 5دقیقه یکبار ی دردی می‌گرفت ولی انقدر شدید نبود خودم گفتم فکر نکنم باز شده باشم ماما اومد معاینه کرد گفت 8سانت شدم انقدرررر خوشحال شدم
تو ی ساعت ک بستری شدم از دو سانت رسیدم 8
دیک از تخت نداشتن پایین بیام به فاصله نیم ساعت دخترم دنیا اومد
اصلا باورم نمیشد زایمان دوم راحت باشه انقد البته وزنش هم سه کیلو بود
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۱۵ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۸ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی

دوباره من و آوردن بخش اورژانس سرم و اکسیژن بهم وصل بود ک حرکات بچه کم نشه دکتر بخش اومد بالا سرم و گفت و ک نه سونو و نه حرکات بچه هیچ کدوم خوب نیست انقباض هم داری امکان داره بچه تو شکمت مدفوع کنه و این اصلا خوب نیست
هرجور بود قانعم کردن که برم بستری بشم واسه زایمان ولی من حتی ساک خودمم نبسته بودم مامانمم کنارم نبود ب مادرشوهرم گفتم بره خونمون و چند تا وسیله برام بیاره و ب مامانمم زنگ بزنه
منو بردن بخش زایشگاه یه لباس بهم دادن و گفتن همه رو در بیار و اینو بپوش منی ک ۱۸ سالمه و کلی استرس دارم و مامانمم نیست و گوشیمو هم گرفتن تو یه اتاق تنها شدم ک از هر طرف و از هر اتاق یه صدای جیغ میومد
ولی خودمو نباختم در همین حین که اومدن آمپول فشار و سرم بهم وصل کردن من تو اتاق پیاده روی میکردم و ساعتای حدود ۱ بود ک نهار آوردن و نهار خوردم از ساعت ۲ دردام داشت شروع می‌شد خیلی کم و قابل تحمل بود مثل دردای پریودیم بود
یه دانشجو گذاشته بودن بالاسرم که مثل فرشته بود برام و خودش زیر نظر ماما کیسه آبمو پاره کرد ک بعد پاره شدن کیسه آب انقباضام منظم شد
مامان یزدان مامان یزدان ۱۰ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم