۱۶ پاسخ

مبارک باشه عزیزم من فکر میکردم زایمان سختی داشتم ولی تصور ک میکنم ماله تو از من سخت تر بوده

مبارک باشه عزیز قدمش پر از خیر و برکت باشه گلم
الحمدالله الان خودتو کوچولو سلامتید

اینکه خیلی ترسناک بود

مبارک باشه قدمش
زایمان طبیعی
چطور بیهوشتون کردن میشه بیشتر توضیح بدید

دیگه تا دلتون بخواد بخیه خوردم هنوز رو بخیه هام خیلی درد میکنه دیگه اومدم تو ی بخش انقباض رحمی داشتم مثل درد زایمان میگرفتو ول میکرد اینم از تجربیات زایمان من اگه یه وقت بخوام بچه سوم بیارم اگه سزارین ۱ ملیاردم بشه قطعا سزارین میکنم

دیگه بچه رو بردن تمیزش کنن و لباس تنش کنن و ماما شروع کرد به بخیه زدن بعد بخیه هم او ماساژ های وحشتناک که خیلی درد داشت میدونم برای خوبی خودمونه ولی خیلی درد داری دیگه سه بار ماساژ دادن دیگه وقتی بخیه تموم شدو منو بردن تو ریکاوری بچمم اوردن وقتی بغلش کردم انگار تمام دنیارو بهم دادن

مبارکه بسلامتی بچه اول زایمان خیلی سخته چون بدن دخترانه اس.ولی برای دومی خیلی راحت تر انجام میشه.بچتون چن کیلو بود

دیگه انقدر جیق کشیده بودم که دیگه صدام گرفته بود ماما گفت تو هر بچه ای که بیاری سر ش تو جناق رحم گیر میکنه بخاطر همون هم زایمان اولت سخت بوده و دومی هم سخت دیگه بعد که بچه رو که گذاشتن روی شکمم و دست زدم به بدنش هی میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت

بعد بیست دقیقه دیدن نمیتونن ماما اومد و از بالای شکم هی فشار میداد هی فشار میداد که داشت ضربان قلب بچه‌میومد پایین دیگه دونفری اومدن و فشار دادن دکتر شیفت اومد گفت این همهی شکمش بچس وزن بچش زیاده
دیگه با فشار سر بچه از جناق رد شدو یه سوزشه وحشتناکی حس کردم نگو که برش نزدن و خودم پاره شدم

مبارک باشه🥲
خببب

دیگه من از بس درد داشتم فقط جیق میزدم میگفتم از کمر بیحس کنید دکار شیفت هم میگفت تو داری با دردات خوب پیش میری الان ۷ سانتی اونو بزنی زایمانت طولانی تر میشه دیگه گفتن ۸ سانتی و بردنم رو تخت زایمان دیگه دردام هی بیشتر میشد دیگه ماما میگفت زور بزن دست ماما تو بود تا سر بچه رو از جناقه رد کنه دیگه با هر زور زدن من سر بچه رو هی‌میچرخوند تا بتونه سرشو رد کنه

مبارکه عزیزم 💗
کاش منم زودتر میزاییدم

دیگه دوباره ماما و دکتر اومدن گفتن زور بزن زور بزن تا سر بچه بیاد پایین نگو که رحم من چناقش کوچیکه و زور میزدم میومد پایین و به چناق گیر میکنه

مبارکه . خب بقیه ش

خلاصه تمام اون سرمی که توش امپول فشار بود تموم شد و من دوباره درد نداشتم بعد دکتر شیفت با ماما اومدن گفتن میخوایم معاینت کنیم وای چه بد بود گفت زور بزن کیسه ابمو پاره کرد و بعد چند دقیقه درد وحشتناکی گرفتم میگرفتو ول میکرد دیگه گاز انتوکس هم بهم دادن که موقع درد بزنم از بس درد داشتم که اون هیچ فایده ای نداشت

چ زایمان جالبی

سوال های مرتبط

مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۷ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان سویل🫀👼 مامان سویل🫀👼 ۱۲ ماهگی
خب خب بلاخره بعد دو روز اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون
من جمعه ۴۰ هفته تمام میشدم اومدم بیمارستان گفتم ۴۰ هفته تمامم گفتن هم میتونی بری هرموقع دردت گرفت بیای هم میتونی بستری بشی گفتم نه میخوام بستری بشم چون هیچ درد یا علائمی نداشتم ، بهم یه برگه داد گفت اثر انگشت بزن که با رضایت خودت داری بستری میشی . بعد معاینه ام کرد گفت دو سانتی ، فرم پر کرد برام سونو ها و ازمایشامو جدا کرد گفت اینارو ببر پذیرش پرونده باز کن پک کامل زایمان بگیر و بیا .
کارای پرونده رو کردم اومدم دوباره اورژانس بهم گفت لباساتو عوض کن و برو بلوک زایمان .
لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان ساعت ۱۰ و نیم صبح بود اومدن فشارمو گرفتن معاینه ام کردن ان اس تی گرفتن . ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اوردن سرم وصل کردن بهم توش امپول تزریق کردن پرسیدم این چه سرمیه گفتن که سرم و امپول فشاره ، اولش هیچ دردی نداشتم ساعت ۲ اومدن دوزشو بیشتر کردن یکم دردم بیشتر شد . نهار اورده بودن برام چون سرم وصل بود بهم نمیتونستم بخورم گفتم میشه مامانم بیاد کمکم گفتن اره صدا کردن مامانم اومد پیشم دیگه تا لحظه اومدن بچه موند پیشم گفتن بمونه ماساژم بده.
مامان بردیا مامان بردیا ۱۳ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان Panah🪽🩷 مامان Panah🪽🩷 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک
من تو بارداری هفته ۱۸ سرکلاژ شدم و استراحت نسبی بودم و هفتگی امپول میزدم و از هفته ۳۲ دیگه امپول رو دکترم قطع کرد و سرکلاژم رو هفته ۳۷ باز کردم بعد از اون معاینه شدم و گفتن لگن خوبی برای زایمان طبیعی داری منم فقط پیاده روی کردم یک روز در میون و خاکشیر و رابطه داشتم و ۳۹ هفته و ۶ روز رفتم سونو دادم فهمیدم اب دور جنین ۶ شده که کم بود و به ماما همراهم گفتم و اونم گفت برو بیمارستان بستریت میکنن منم رفتم بیمارستان ۱۷ شهریور اونجا معاینم کرد ۳ سانت بودم بدون درد ولی اونجا پذیرش نکردن و گفتن باید بری بیمارستان امام رضا یا بیمارستان قائم منم خیلی ترسیدم ولی در نهایت رفتم بیمارستان امام رضا،از در ورودیش انقدر ترسیدم که نگم براتون خیلی وحشتناک بود رفتم اونجا همه دانشجو و داغون بودن محیط بسیار کثیف و افتضاحی بود دانشجوهاشون ریختن سرم چندبار معاینم کرد میگفتن چرا ۴ سانتی ولی درد نداری خلاصه تو همون یک ساعت خیلی اذیتم کردن
مامان دلوین🩷👶🏻 مامان دلوین🩷👶🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک

۳۸ هفته بودم رفتم دکتر گفت لگنت خوبه ولی بچه هنوز نیومده پایین
۳۹ هفته رفتم دوباره گفت بازم همونجوری اگه بخوای صبر کنی دیره امپول فشار هم بزنم خیلی اذیت میشی بیا برگ بستری سزارین بدم برا پس فردا
گفتم نه دورپزم فرصت بده اگه باز تشد بریم سزارین گفت باشه
بعد دکتر دیگه روز خوش ندیدم😂 یه عالمه پیاده روی سربالایی و رابطه تو حمومو🤣 اسکات و حرکت پروانه و پله نوردی همون شب یه کوچولو درد گرفت انقباض نبود ولی رفتم نریاژ مامایی الکی گفتم درد دارم تا معاینه کنه ببینم
امیدی هس یانه معاینه کرد گفت دو سانتی و اصلا انتظار نداشتم
زنگ زد به دکترم گفت ساعت ۲ شب بود دکتر گفت بستریش کن بیام امپول فشار بزنم رنگم شد مثل گچ😂 گفتم نه اماده نیستم برم همون دوروز دیگه میام گفتن باشه

اومدم بازم همون کارارو تکرار کردم و چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۲ ظهر رفتم گفتم اومدم بستری معاینه کرد گفت دو سانتی ولی خیلی خوبه نرمه برگ بستری داد فرستاد بلوک زایمان
ساعت ۱. کارای بستریمو کردن ساعت ۲ بهم امپول فشار رو داخل سرم زدن ۲:۳۰ دکترم اومد کیسمو پاره کرد یه اب داغی ازم اومد بیرون 😣 قلبم تند تند میزد میترسیدم که خدایا از پسش برمیام یا نه ...