گفت پول بفرست تا بیام منم دو تومن بود ریخم براش
بعد موقعی ای که گفت بستری منم گفتم شناسنامه هارو بدم همسرم نمیزاشن به زور اومدم پایین به همسرم زور کردم ببرم خونه دوش بگیرم اومدم دوش گرفتم شوهرم از این ور دعوام میکرد خطر ناکه از این ورم بیمارستان هی زنگ میزد بهم خانواده هامون هم تو راه بودن فاصله شود دو ساعت بود تابیان منم استرس که هیچکس نداشتم استرس شدید برای زایمان هم داشتم رفتم بیمارستان بستری شدم چقد غر زدن که نیومدی چرا کجا رفتی
بردنم اتاق زایمان سرم و اینا زد کیسه آبمم پاره کرد
دیدم ماما همراه اومد گفت سه سانتی من یکم آروم شدم دیدم اومد
بیمارستان گفته سه سانتم ورزش و اینا بهم داد من درد نداشتم زیاد
تا ی ساعت ورزش کردم خسته شدم از خوردم 5دقیقه یکبار ی دردی می‌گرفت ولی انقدر شدید نبود خودم گفتم فکر نکنم باز شده باشم ماما اومد معاینه کرد گفت 8سانت شدم انقدرررر خوشحال شدم
تو ی ساعت ک بستری شدم از دو سانت رسیدم 8
دیک از تخت نداشتن پایین بیام به فاصله نیم ساعت دخترم دنیا اومد
اصلا باورم نمیشد زایمان دوم راحت باشه انقد البته وزنش هم سه کیلو بود

۵ پاسخ

عزیزم بسلامتی مبارک باشه کدوم بیمارستان رفتی بعد قبلش ورزش اینا زیاد داشتی؟ پیاده روی میکردی

بیمارستان کجابو

خداروشکر عزیزم من ک چقد درد کشیدم

بسلامتی مبارکه زایمان اولت سخت بود؟

واسه منم دعا کن راحت باشه

سوال های مرتبط

مامان نورا خانوم مامان نورا خانوم ۲ ماهگی
تجربه زایمان دوم .
40 هفته تموم کرده بودم و اصلا دردی نداشتم رفتم دکتر بهم نامه بستری داد که با سوزن فشار زایمان کنم . بازم معاینه تحریکی کرد و اومدم خونه . یکم استرس داشتم که با آقام رفتیم بیرون تا یکم از استرسم کم بشه . تو ماشین که نشسته بودم یهو یه دردی اومد سراغم خیلی شدید بود ولی بعد چند ثانیه خوب شد . دیدم کم کم هی درد های کمی به کمرم وشکمم وارد میشد که محلش ندادم . اومدم خونه یکم ورزش کردم پله بالا و پایین رفتم و هی دردم بیشتر شد . تو هر ده دقیقه یه درد شدید . یکم خوابیدم که فردا انرژی داشته باشم خدود دو ساعت خوابیدم . ساعت سه نصف شب دیگه از درد بیقرار بودم . بازم ورزش کردم کمرم و تکون میدادم اسکات زدم و ... دیگه درد کشیدم تا نماز صبح . نمازم و خوندم . ساعت گرفتم دردام دقیقا شش دقیقه یه بار شده بود بازم ورزش . دوش آب گرم . اسکات و پله. به ماما همراه پیام دادم گفت هفت و نیم بیمارستان باشم . خیلی دردام شدید بود رفتم بیمارستان سریع اومد و معاینه کرد هفت سانت بودم دیگه رفتیم بلوک زایمان و سریع رحمم باز شد فقط یکم بچه بالا بود که ورزش داد بهم و کمکم کرد و بچه اومد پایین و بعدشم که به دنیا اومد .
مامان طاهاو پارسا 💙 مامان طاهاو پارسا 💙 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
6مهر‌40هفته و سه روز بودم و به حساب انتی تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم به اسرار شوهرم رفتیم زایشگاه خیلی استرس داشتم که قراره چی‌بشه.رفتم اورژانس مامایی گفت بخواب معاینت کنم معاینه کرد گفت نزدیک سه سانتی باید بستری شی دهانه رحمت خیلی نرم بود فکر کردم ده سانتی تا غروب زایمان می‌کنی ساعت یازده رفته بودم. خلاصه به شوهرم گفتم کارای بستری رو انجام داد ماما اومد منو برد اتاقم بعد معاینه ریز ریز درد داشتم که بلافاصله بعد بستری سرم فشار وصل کردن و من دردام شروع شد از ساعت یک دیگه فاصله دردام پنج دقیقه یکبار بود تا ساعت سه همون‌جوری خودم تو اتاق درد کشیدم ماما هم نیومد بالا سرم ساعت سه به بعد دیگه دردام شدید شد ماما اومد معاینه کرد گفت بزار کمکت کنم زایمان کن از اینجا به بعد دیگه خیییلی اذیت شدم مامای کثافت اصلا منو نبرد رو صندلی زایمان ‌بخاطر همون موقعی که دردم میومد به خودم میپیچیدم نمی‌تونستم پاهامو کامل باز کنم بچه دو باره بر می‌گشت ماما هم می‌گفت زور بزن زور بزن دیگه جونی برام نمونده بود فقط داشتم می‌لرزیدم انقد زور زده بودم خودشم ترسیده بود گفت بچه تو کاناله سزارین هم نمیتونی بری ضربانش داره افت می‌کنه زود باش زور بزن. دیگه همه زور مو زدم دیدم صدای گریه اش‌دازه میاد ‌یه زور دیگه هم زدم. بدنیا اومد گذاشتن رو سینم ولی من حتی جون نداشتم دست بزنم بهش کل بدنم بی حس شده بود همین که دیدم سالمه دردامو فراموش کردم ولی زایمان اولم راحتتر از این بود
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن