پارت چهارم..

دیگ گفتم منو سرکنید وگرنه ‌پاهامو باز نمیکنم🤣🤣خیلی اذیتشون کردم دیگ دکتر قشنگ سر کرد یه ذره درد و فهمیدم آها راستی با یه زورم جفت هم اومد بیرون ک اونم نفهمیدم😀 دیگ منو از تخت آوردن پایین رفتم رو ویلچر چون بخش پر بود مارو همون بلوک زایمان بستری کردن وقتی وارد اتاق شدم دیدم اون خانمای ک غروب بامن بستری بودن همه زایمان کرده بودن گفتن فک کردیم رفتی سزارین دیگ رفتم رو تخت دراز کشیدم درد پریودی داشتم ک مسکن آوردن واسمون با سرم بعد بچه رو اوردن ‌پیشمون همراهمون رو صدا کردن ک لباس بچه رو بیارن و بیان بچه رو ببین دیگ بعد اون اومدن واسه ماساژ رحمی وای اون خیلی درد داشت یا معاینه کردن ولی بدیش این بود ما چون تو بلوک بستری بودیم نمیزاشتن همراه بیاد تو خودمون بلند میشیدم ب بچه ب خودمون رسیدگی میکردیم من خیلی بخیه خوردم متاسفانه 😕 ساعت 2/45دقیقه شب زایمان کردم اینم از زایمان من🥲

۷ پاسخ

دردش درسته سخته ولی وقتی بچه رو میبینی همش یادت میره. الهی قدمش پراز خیرو برکت باشه و زیر سایه مامان باباش به شادی قد بکشه

عجب یاد زایمان خودم افتادم که خیلی سخت بود خداروشکر که به سلامتی نینیتو بغل گرفتی مبارکت باشه

دقیقا ما تو شهرمون یدونه بیمارستان داریم دولتی هس ن ورزش ن همراه هیچی نمیزارن فقط میان معاینه میکنن میرن یکمم میخوای تکون بخوری داد میزنن تکون نخور نوار میگیریم من خودم کمرمو ماساژ میدادم موقع زایمان خواستم دست دکتر رو بگیرم نزاشتن همراه هم نمیزاشتن فقط بلدن داد بزنن نگو من بچم قلبش سوراخه درس نمیزنه ب من داد میزدن ک تکون میخوری نوار قلب درس در نمیاد

عزیزم مبارک باشه 😘
من خیلی تجربه زابمان خوندم و تغریبا همه زایمان ها شبیه هم‌هستن خودمم تجربه دوتا زایمان با امپول فشار دارم
نمیدونم چرا قسمت نشد من‌کیسه ابم بترکه برم بیمارستان یا دردهام‌تو خونه بکشم برم لامصب بی درد میری ادمو اجبار میکنن روی تخت درد بکشی و پدر ادم درمیاد اخه دردی نیست که دراز کشیده بشه کشید باید ادم خودشو سرگرم کنه

مبارکککک باشه گلم، اشکال نداره مهن اینه که دردا گذشتو و بلاخره زایمان کردی راحت شدی🫠
واسه ماهم دعا کن..

خداروشکر به سلامت زایمان کردی عزیزم
چقدر سخت بوده 😢😢

عزیزممم چقد درد کشیدی یعنی نمیزاشتن همراه بیاد؟ چرا برات اپیدورال نزدن؟ حین دردای زایمان توپ نبود؟ کسی نبود راهنمایی کنه ورزش بده بهت؟

سوال های مرتبط

مامان رادین🩵👶 مامان رادین🩵👶 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم..
ب همون لباس دادن پوشیدیم رفتیم تو بیبر سه تا تخت بودن وسطاش کمد بود که همدیگرو نمی‌دیدم گفتن باید بری آزمایش ادار بدی ک انجام دادم بعد وارد اتاق وای اونجا دیگ من ترسیدم بقیه رو دیدم ☹️ وارد اتاق شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم ک همون امپول فشار رو آوردن وصل کردن بعد اومدن واسه معاینه باز یه سانت بودم یکمی گذشت دیدم داره دردام شروع میشه انقباض میگیره ول میکنه زود زود میومدن واسه معاینه هم ماما هم دکتر و دانشجو من فکرکنم اون شب 20بار معاینه شدم ساعت 8/30بود ماما اومد واسه معاینه گفتم چند سانتم گفت دوسانتی هنوز خیلی مونده وای من دو سانت این همه درد داشتم خسته شده بودم از معاینه کردن چون یهویی رفتم بیمارستان نهار نخورده بودم پاشدم یکم آب وخرما خوردم دیدم وای دردام داره شروع میشه اتاق بغلی جیغ میکشیدن منم ترسیده بودم شدید دیگ نمی‌دونم ساعت چند ماما اومد باز معاینه یه دفعه معاینه کرد دیدم یه چیز عین گوش پاکن ولی بلند دستش یه دفعه معاینه کرد خیس شدم دیدم کیسه ابمو پاره کرد اون موقع درد داشت بیشتر بیشتر میشد دیگ نمیتونستم تحمل کنم رفتم سرویس اومدم رو لبه تخت نشستم هی ناله میکردم از درد کمرمو ماساژ میدادم اسم خدارو میاوردم ک اومدن دوباره واسه معاینه گفت 5سانتی درداش وحشتناک بود فقط پاهامو دستمو میکوبیدم ب تخت ازدرد شاید بگید انقدم درد نداره این ک میگه ولی من حقیقت و میگم واسه من اینجوری بود که گفتم بیاید من میخام ایپدورال بزنم ک نامردا نزدن
مامان حُسین💙🧿✨️ مامان حُسین💙🧿✨️ روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان طبیعی
خلاصه گفتن دوباره باید ان اس تی بگیریم
ان اس تی بدترین پیز بود تو اوج درد فقط باید دراز میکشیدم تا نوار قلب گرفته بشه
گرفتن تموم شد من دیگ دردام ب اوج رسیده بود ک ماماهمراه گفت برگرد و ب حالت سجده عقب جلو بشو
برام گاز بی حسی اوردن ک بیشتر خواب اور بود ی بار کشیدم تموم شد دوباره شارژش کردن
انقد عقب جلو کردم ک دیگ احساس میکردم ی میزی داره ب واژنم فشار میاره و تا معقدم احساس فشار میکردم و درد
ب ماما همراه گفتم من احساس دفع دارم بگو بیان معاینه کنن
گفت الان گفتم میان اومدن معاینه کردن گفتن عالیه بچه اینجاست سرش معلومه ویلچر بیارید ببریدش سر تخت زایمان منو میگی خوشحال ششدممممم ک دیگ اخراشه
سوار شدم رفتم رو تخت زایمان بخام از تخت زایمان بگم دیگ دردی احساس نمیکردم فقط احساس فشار بود و فشار
خوابیدم پاهام و جمع کردم تو شکمم بی حسی زدن و برش دادن و هروقت ک گفتن زور زدم گفتن عالیه با زور بعدی بغلته ی بار دیگ ی زور دیگ زدم یهو احساس کردم کل شکمم خالی شد و سبک شدم همه دردا رفت و بیحال افتادم رو تخت
لیاسمو دادن بالا بچرو گذاشتن رو شکمم داغه داغ بود
نینی گریه میکرد و من گریه میکردم
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان دلان قشنگم 💗💓 مامان دلان قشنگم 💗💓 ۸ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی🛑
فقط خدا رو صدا میزدم من دختری نبودم جیغ بکشم و پرستارا میگفتن چ دختر خوبیه و باهام مهربون بودن خدایی در حالی ک سالن صدای جیغ خانوما میومد ولی من نه.خلاصه تا 7.8سانت شدم گفتم دیگ دارم میمیرم از درد نمیتونم از حال داشتم میرفتم ک منو انداختن رو تخت زایمان دیدن دیگ جونی ندارم ‌و ب ده سانت نرسیدم خلاصه رفتم رو تخت زایمان و پرستارا ریختن سرم قبلش کیسه ابمو زدن پاره کردن. بعد گفتن درد اومد سراغت زور بزن درد میومد سراغم من زور میزنم و ب باسنم شدید فشار میومد و میگفتم مدفوعم میاد گفتن عیبی نداره مدفوع کن خلاصه درد قطع و صل میشد انگار درد ک داشتم زور میزدم باجیغغغغ🤦‍♀ بعد اون پایین گفتن برش هم دادیم اونو اصلا ندونستم چون سر کننده زدن و برش دادن.خلاصه کلا نزدیک ده بار زور زدم و سر بچه رو دیدن و یهو ک کشیدن بیرون انگاری دل و جیگرمو کشیدن بیرون بچه اومد بیرون همانا و درد و خواب من قطع شد همانا🥹 وای ک چ حس خوبی بود بچه اومد بیرون. بعد اونم فشار اوردن ب شکمم جفتم اومد بیرون و بعدشم بخیه زدن یکم بخیه رو حس میکردم ولی دردش هیچ بود پیش درد باز شدن رحم یه شب موندم و فرداش ظهری مرخص شدم ولی همونان باسنم و مقعدم درد میکنه ها
بچمم ساعت 3.15ب دنیا اومد
بااینکه سخت بود ولی شیرین بود
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۶ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان کوثر 🎀🌸 مامان کوثر 🎀🌸 ۱ ماهگی
پارت 7
اونجا هم بودم دیدم بازم شوهرم اومد دم زایشگاه گل و شیرینی اورد و با کلی نسکافه و اینا برام رفع بی حسی دیگ اونجا خواب رفتم از خستگی وقتی بیدار شدم کوثر رو اوردن شیر دادم بعد دکتر بیهوشی اومد امپول اپیدورال رو از کمرم در اورد و رفت منم اماده شدم برا رفتن به بخش
دیگ رفتم بخش اتاقم خصوصی بود دیگ دراز کشیدم استراحت کردم راستی کل لوازم بهداشتی رو هم دادن شورت نخی پریودی با کلی نوار مسواک خمیر و یه دست لباس نو برای کوثر خودشون پوشوندن و لباس های مارو قبول نکردن دیگ دم به دقیقه اومدن برای اموزش و اینا دیگ طرفای شب بود مامانم که از شهر دیگ راه افتاده بود رسید پیشم شام دادن خوابیدیم شب چند بار اومدن برای چک کردن بچه و خودم فشار گیری و اینا خیلی پیگیر بودن حتی کوثر رو میبردن خودشون عوض میکردن تمیز میکردن میاوردن صبح شد دکتر شنوا سنجی اومد گوشای بچه رو‌ نگا کرد خوب بود بعد دکتر‌ خودم اومد ویزتم کرد داروهامو نوشت رفت بعد دکتر کوثر‌ اومد ویزیت کرد گفت سالمه بچه رفت و در اخر هم ما ترخیض شدیم ساعت 4/30 بردن کوثر رو اماده کردن اوردن لباساشو عوض کرده بودن یه البوم خاطرات هم دادن و اولش هم عکسشو انداخته بودن چسبونده بودن
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘