تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘

۹ پاسخ

آخی عزیزم چقدر سخت بوده برات🥺خداروشکر که الان همه ی اون سختی ها تموم شد و هردوتاتون سلامتین😍
ولی چقدر زود کیسه ابت رو پاره کردن معمولا ۷_۸سانت به بالا اگه کیسه اب پاره نشه خودشون پاره میکنن

بیمارستان دولتی همینه فقط فرتو فرت ادمو معاینه میکنن عوضیا خیلی بد اخلاق هم هستن منم زایمان اولم کلی بدبختی کشیدم از دست نادونی و گاو بودن اینا باز خداروشکر به خیر گذشت عزیزم

مبارک باشه عزیزم ، قدم پسرت پر از خیر و برکت باشه واستون💕
خیلی متاسفم برای تجربه تلخی که داشتی
بیمارستان کمالی کشتارگاهه، کاش میرفتی البرز

چرا خب زود کیسه ابتو پاره کردن😑
بیمارستانت دولتی بود؟ ماما همراه از خود بیمارستان بود؟

عزیزدلم چقد زجر کشیدی بخدا وقتی داشتم میخوندم یا همین الان ‌ک دادم مينويسم انگار ی گره تو گلومه چشمام پر از اشک شد چون خودمم ۱۵ روزه زایمان کردم

خدا لعنتشون کنه کیسه رو پاره کردن بیچاره کوچولوت. اونجا که شکمت رو پاره میکردن و بچه رو بیرون می‌کشیدن متوجه می‌شدی؟ صداها رو میشنیدی؟ که دکترا با هم حرف میزدن و اینا؟

تو واقعا قوی و خوش‌انرژی هستی. خداروشکر ک الان خوبید 😍💝

بیشتر وحشت کردیم خدایا خودت کمکمون کن.مرسی که تجربه تو گفتی از الان دردم اومد

خدارو شکر و به مبارکی
زیر سایه پدرو مادرش بزرگ بشه و موفقیتاشو ببینید

سوال های مرتبط

مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۲ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۷ ماهگی
پارت ۳ زایمان سزازین
ساعت ۵و نیم بود بردنم اتاق عمل و چون شلوغ بود گفت برو بشین تا اتاق رو برات اماده کنیم دکتر اونجا رو دیدم و بهش کفتم من پمپ درد میخوام گفت نداریم دیگ خلاصه رفتم دراز کشیدم و استرس من شروع شد امپول بیحسی رو زدن رو اصلا درد نداشت یهو بدنم گرم شد دراز کشیدم و اومدن جلوم پرده انداختن اومدن تا شروع کنن من حالت تهوع گرفتم هیچی تو معدم نبود زرداب بالا اوردم دکتر گفت ما هنوز شروع نکردیم چرا بالا اوردی نگو داشتن ب شگمم فشار میاوردن یهو صدای دکتر رو شنیدم ک گفت این چرا رحمش اینجوری خیلی سفته اسپاسم گرفته باید عضلاتش رو ببریم یهو حس کردم دارن چند نفری شکمم رو تکون میدن رحم انقدر ک سفت بود بچه رو نمیتونستن بردارن ی چند لحظه گذشت صدای گریه پسرم رو شنیدم اون لحظه فقط داشتم دعا میکردم بچم سالم باشه هیچیش نشه بچه رو دیدم گذاشتن تو ی دستگاهی و دوتا دکتر بهش اکسیژن وصل کردن و تمیزش میکردن دکتر رو گفتم بچم سالم گفت اره خیالم راحت شد یهو دیدم میخوام بالا بیارم پرستاری ک بالای سرم بود ظرف گذاشت بغل دهنم ولی هیچی ته معدم نبود ولی عوق میومد منو
دکتر گفت خانم عوق نزن داریم شکمت رو میدوزیم دکتر دیگم گفت خانم میدونستی رحمت دو شاخه ای شدی گفتم چی نزاشتن ادامه بدم از حال رفتم دیدم تموم شد پزستار ها پرده رو زدن گنارگفتن تموم پرسیدم یعنی چی دوشاخه ای شده گفت چیز خاصی نیس بردنم ریکاوری من دیگ بچه رو ندیدم تو ریکاوری درد شدید معده داشتم و لرز بعد یک ساعت بردنم بخش شوهرم بیرون اتاق عمل منتظرم بود تو بخش ک بردنم دردام شروع شد خیلی وحشتناک بود خیلی بچه اولم راحت تر بودم
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان ارسلان مامان ارسلان ۵ ماهگی
تجربه من از سزارین ارژانسی
قرار بود ۹ اسفند زایمان کنم ولی ....
۱۸ رفتم برای چکاپ حاملگی پیش دکترم همه چی نرمال بود ولی وقتی فشارم و گرفت گفت فشارت بالاست نوشت برام ک برم بیمارستان بستری بشم و منم همون روز رفتم ...
وقتی رفتم بیمارستان منو مستقیم بردن بلوک زایمان منم استرس گرفته بودم نمیتونستم هیچ کاری بکنم یک روز کامل منو تو بلوک نگه داشتن هی هرازگاهی معاینه میکردن و میگفتن ن بستس و میرفتن ... بعدش اومدم بخش و ۶ روز اونجا موندم ....
۲۵ همچنان فشارم بالا بود و دکتر ختم دادبهم‌ گفت ک بچه رو دنیا بیارم همون روز منو بردن بلوک زایمان ... بهم سرم زدن و داخل سرم امپول فشار بهم زدن تاطبیعی زایمان کنم اما وقتی امپول رو زدن بعد از چند دقیقه یهو همه ریختن بالا سرم و گفتن قلب بچه افت کرده من داشتم میمردم از ترس ... سرم و قطع کردن وقتی درست ک شد دوباره وصلش کردن دوباره بعد چند دیقه همه اومدن و گفتن ک افت داره و منو سریع اماده کردن و بردن سزارین منم ک تجربه اولم بود از استرس داشتم میمردم و اینجوری شد ک ۲۵ بهمن با این همه سختی پسر قشنگم دنیا اومد ❤️❤️
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان شاهان مامان شاهان ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان 👼🏻vanill🧸 مامان 👼🏻vanill🧸 ۶ ماهگی
پارت ۳
رسیدیم بیمارستان ان اس تی گرفتن حرکت هاش خوب بود ضربان قلب عالی خداروشکر ولی باز خونریزی داشتم نگاه کردن گفتن باید دکترت بگیم بیاد زنگ زدن به دکترم سریع ی دستوراتی داد تا خودش میرسه من با سرم و دارو خونریزی هام کم شد رو به قطع شدن رفت دکتر اومد نگاه کرد و ی کارایی کرد بعدش رفت سر عمل هایی ک داشت من دیگ داشتم سرم میگرفتم
تا ساعت ۱ نصف شب دکتر اومد از اتاق عمل بالا سرم گفت در چ حالی گفتم خونریزی باز شروع شده و درد هامم داره میاد درد پریودی داشت شروع می‌شد گفت باید معاینه کنیم من ترسیدم و خجالت کشیدم چون خونی بودم دیگ معاینه کرد اصلا هم درد نداشت
گفت ۳ سانت بازی من ریسک نمیکنم حتی تا فردا بمونی اینجوری هی دردات بیشتر میشه خونریزی هم داری خطر داره رفت اتاق عمل آماده کرد و گفت امپول ریه بزنین سوند وصل کردن ک اونم اصلا نفهمیدم
بعدش رفتیم اتاق عمل اونجا فقط هی بی حس نمیشدم ساعت ۲ ۱۰ دقیقه شب اتاق عمل رفتم ۲۰ دقیقه طول کشید تا بی حس بشم
پارت ۴ بعد
مامان دلوینکم🧸🩷 مامان دلوینکم🧸🩷 ۱ ماهگی
پارت سوم🙈
درازم کشیدمو
دیگ دکترم اومد و پر انرژی اومد پیشم باهام کلی حرف زدیم
ولی من هر ضربان قلبم بالا بود هم هم فشارم چون خیلی استرس داشتم
شکممو ضد عفونی ک میکرد دکترم من ب حد مرگ رسیدم از استرس فکر میکردم داره شکممو پاره میکنه🤣
نفس تنگی گرفتم بهشون گفتم گفت اگ بیشتر شد خبرم کن کلا بالا سرم ایستاده بود حرف میزد
دکترمم حین عمل باهام حرف میزد (دکتر غواص)
دیگ همینجوری ک حالم خوب نبود یهو انگار بیحال شدم استرسم ریخت میدیدم اطرافمو متوجه هم بودم ولی انگار تو این عالم نبودم دیگ میگن برات ارامبخشی چیزی زدن
دیگ دخترم دنیا اومد همون خانمه ک اسمش سولماز بود اورد دخترمو کنار لپم بعدم سینمو گذاشت دهنش کمی بهش شیر داد😍
و دکترم بخیه میزد دیگ گفت یکم شکمت بزرگ شده بوده باز شده بوده برات بخیه میزنم ک برگرده جمع شه 😁ولی از روز ۱۴هم گن هم ببند
کارم تموم شد دکترم اومد دستمو گرفت بهم گفت عملت عالی بوده و اینجور چیزا
دیگ منو بردن تو ریکاور خیلی لرز داشتم ولی خاب میرفتم چشام میرفت خاب میرفتم دخترمم پیشم بود
ی
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۵ ماهگی
پارت آخر
بعد منو آماده کردن برا اتاق عمل برامم سرم زدن چون هرچی میخوردم ک بالا میاوردم گفت اگ سرم نزنیم فشارت میوفته تو اتاق عمل بردنم اتاق عمل دکتر بی حسی اومد کمکم کردن رفتم رو تخته و دکتره گفت تا گفتم یک دو سه برو جلو پاهاتو دراز کن گفتم باشه فک میکردم امپوله درد داشته باشه ولی اصلا هیچی حس نکردم و دکتر ک گفت رفتم جلو و دراز کشیدم مناظر صدای ماهلین بودم ک صداشو شنیدم تا ب دنیا اومد مدفوع کرد دکتره گفت اینم کادوی ماهلین خانوم ب ما🤭😂
بعد ک آوردنش پیشم اذان دادن ۱۵ بهمن روز تولد حضرت مهدی (عج ) ب دنیا اومد وقتی ک بردنش بیرون من خابم برد ولی صداس پرستارا میومد تو گوشم ک میگفتن اینقد درد کشیده ک خابید نیم ساعت بردنم تو ریکاوری و مامانم و بابام و شوهرم اومدن منو بردن بخش اصلا درد سزارین ی درصد درد طبیعی نیست فردا صبحش ک دکتر یار احمدی اومد گفت مادر همیشه میدونه ک جون بچش در خطره پرستلره گفت چطور گفت چون تا ب دنیا اومد مدفوع کرد اگ ۲ دیقه دیگه ب دنیا نمیاوردیمش مدفوع می‌خورد ولی سزارین خیلی خوبه
دکترمم عالی بود دکتر یار احمدی
خانومای همدانی شماره دکتر یار احمدی رو دارین؟
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۷ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۴ ماهگی
مهتاب مهتاب قصد بارداری
امروز میخام تجربه ام از زایمان زودرس بگم ک شما اشتباه منو نکنید
من ساعت ۱۱شب حس یوبوست داشتم هست میکردم دستشویی داره ولی میرفتم نداشتم هی حس یوبوست بیشتر میشد تا ۷صبح ک دردم گرفت ولی کم من می‌گفتم درد معمولیه ولی نبود تا ۱۰صبح ک خیلی شد زنگ زدم شوهرم اومد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۴سانت بازی ولی خونریزی داخلی کردی بردنم اول برای طبیعی ضربان قلب بچه پایین اومد سریع بردنم اتاق عمل . تو اتاق عمل بچه داشت طبیعی میومد ولی یک دفعه انقباضم قطع شد دکتر بیهوشم کرد عمل شدم بند ناف کنده شده بود ولی بچم زنده بود من بخاطر ضربان قلب بالا رفتم ای سیو بچه بردن بستری کردن . ساعت ۱۱شب حال بچم بد میشه میبرنش طالقانی بیمارستان کودکان میفهمن بچم آترزی مری داره کاش میمردم . من از هیچی خبر نداشتم فکر میکردم ریه اش کامل نیس ک بردنش اونجا همسرم خانوادم رضایت عمل میدن ۳روز بیشتر زنده نماند دفن کردن بعد ک من اومدم بخش بعدش ب من گفتن من از ای سیو ک اومدم از خوشحالی نمی‌دونستم چکار کنم ک بچمو ببینم ولی ای دل غافل ک بچم اون موقع خاک شده بود اینم قصه ۸ماه سختی من
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ ماهگی
سلام منم سزارین شدم بخوام از تجربم بگم اصلا نترسین من تو اتاق عمل گفتم وای چه راحته پرستار بالاسرم بهم خندید😂
اول اینکه بردنم داخل اتاق انتظارعمل اونجا آنژیوکت و سوند رو زدن واسم سوند اصلا دردنداشت یه حالت قلقلک بود گفت یه نفس عمیق بکش کشیدم گفت تمامه بعد ازاون بردنم اتاق عمل استرس داشتم بد ولی پرسنل انقدر بانحبت و مهربون بودن یکم ازاسترسم گرفتن دکتر بیهوشی اومد واسه بیحسی ک گفت دستاتو بزار رو زانوت شونه هاتو شل کن تا شل کردم دیدم‌پاهام داره داغ میشه فهمیدم ک امپول زد ولی من ذره ای متوجه زدنش نشدم جز داغی پاهام اصلا دردنداشت گفت یپسریع دراز بکش تا سر نشدی چندثانیه بعد سرشدم با سوزن میزد به پهلوم میگفت حس میکنی چیزی گفتم نه دیگه کارشونو شروع کردن من هیچ حرکتی روی شکمم حس نمیکردم خیلی راحت بود فقط یجا نفس داشت بندمیومد پرستاری ک بالا سرم بود گفت دارن بچه رو هول میدن ک بیارنش بیرون بعد چند دقیقه وااای صدای گریه بچم اومد خدایا نمیدونم چجوری توصیفش کنم😍 فقط تندتند میگفتم خدایا شکرت اون لحظه همه رو دعا کردم بچمو گذاشتن رو صورتم داستم از خوشحالی سکته میکردم اونجا دیگه واقعا باورم شد مامان شدم😍بعدازاونم ک اتاق ریکاوری بودم حست بعداز بیحسی خیلی باحاله انگار توفضایی انگار مسته مستی 😂😂بیمارستان بوعلی عالی بود همه چیش اتاقای تمیز پرسنل یک از یک مهربونتر 🫡