👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان

تصویر
۴ پاسخ

ماما همراه خوب بود حالا یانه واقعا کاری میکنه یا الکیه🤔

امپول فشار برا چیییی خدایا دارم کم کم میترسم؟؟😭😢😢😢😢

اونهمه درد کشیدی گفتن ۲ سانت بااازی یا خدااا

خیلی طولانی شد🙃

سوال های مرتبط

مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان هلنا مامان هلنا ۸ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان شاهان♥️ مامان شاهان♥️ روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
اومدم خونه تا صب دردام شدیدترشد هر ۳ با۴ دقیقه میگرف ۴۰ثانیه ول میکرد زنگ زدم ب ماما گفتم اینجور بستری نکرد گف یکم ورزش کن دوش بگیر باز تا ظهر صبرکن برو
دیگ اون بیمارستان نرفدم چون اپیدورالم نداشت گفته بودن فقط گازه
رفتم بیمارستان گفتم شاید اینجام بستری نکنه معاینه کردن گفتن هنوز یه سانتی من کلا ناامید شدم ولی بستری کردن رفتم بخش زایشگاه با کلی گریه و ترس چون واقا سابقه بستری و بیمارستان اینچیزا نداشتم خیلی تنهاحس میکردم خودمو
رفدم گفتن باید ۴ بشی ک مامات بیاد قبلش نمیاد اصلا
خلاصه اومدن امپول فشار وصل کردن
بد برام یچیز دراز مانندی ک فک کنم اسمش بالون بود گزاشتن دهانه رحمم
۵تا امپول بزرگ ک توشون نمیدونم چ داروی بود ریختن توی اون وسیله اون هی بزرگتر میشد توش دهانه رحممو باز کنه
بد نیم ساعت ۴۰دقیقه اومدن معاینه کردن گفتن شد ۴ سانت من خوشحال شدم ولی دردا زیادتر شد منظم با فاصله کم ک حتی نمیشد وسطا استراحت کرد
ناله میکردم واقا
ماما همراه اون موقع اومد
هی ورزش داد بهم اب داغ میگرف به کمرمو شکمم ماساژ میداد ولی من تا ۳ ساعت همون ۴ موندم
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۶ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان جوجه. مامان جوجه. ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم:
دیگه زنگ زدم ماما همراهم گفتم سه سانتم . اماده باشه . اونم زنگ زایشگاه هر موقع ۴ سانت شدم بعد خبرش کنن.. هر چی میگذشت فاصله انقباض ها کم کم میشد ولی کاملا قابل تحمل بود ... بعد از معاینه خونریزیم بیشتر شد ...ان اس تی ازم گرفتن و یه سرمی بهم وصل کردن که اگه لازم شد امپول فشار بزنن . منم گفتم انقباض دارم به هیچ عنوان نمیخوام برام امپول فشار بزنین ساعت شد ۱۰ نمیزاشتن از رو تخت بلند بشم میگفتن سرم تموم بشه.. دیگه به بهونه دستشویی بلند شدم و شروع کردم ورزش کردن چیزایی که یاد داشتم . حالت سجده چهار دست و پا .. پروانه .. ورزش با توپ رفتم .. تا ساعت ۱۱ .. یکم نگران شدم که چرا زنگ نمیزنن ماما همراهم یا معاینه نمیکن منو.(فکر کنم چون دادو بیدادی نداشتم و ماما همراه گفتم دارم. کسی نمیومد بالاسرم). دردام فاصله شون خیلی کم شد هر. دو دقیقه سه دقیقه میگرفت . دیگه شدتشون زیاد شدولی بازم سعی میکردم با بوی عطر و شونه ای که بین دستام بود حواسمو پرت کنم
مامان حسین مامان حسین ۳ ماهگی
سلام . اومدم تجربه زایمانمو بگم براتون خیلی خلاصه وار . من طبیعی زایمان کردم 38هفته و 1 روز دکترم ختم بارداری داد 1 اردیبهشت صبح زود رفتم بیمارستان . تا ساعت 10ونیم کارای بستری رو انجام دادیم و بستری شدم . همون لحظه نوار قلب و معاینه و کلی سرم آوردن وصل کردن ولی آمپول فشار نزدن . معاینه شدم گفتن 1 سانتی . هر یک ساعت معاینه تا دردم خیلی کم شروع شد تا ساعت 3 تحمل کردم و بعد ماما همراهم اومد توی همون یک سانت شروع کردیم به ورزش های و اسکات زدن تا ساعت 8 که تایم ماما تموم شد من 5 سانت شدم اون لحظه سرم فشار و وصل کردن آما خیلی خیلی کم چون من درد داشتم ولی با تکنیک تنفسی و ورزش کنترلش میکردم و زایاد سخت نبود. ماما که رفت .و ماما های کشیک اومدن .بهم گفتن نشین بلند شو ورزش دردام تند شده بود ولی بازم تحمل کردم و ورزش میکردم معاینه شدم 6 سانت .لحظه شروع درد من اسکات میزدم و نفس عمیق میکشیدم بعد رفتم رو تخت و سه تا سجده زدم یهو از 6 سانت توی یک ساعت فول شدم و زایمان کردم . خلاصه که کسایی که زایمان طبیعی دارید اصلا استرس نگیرید و حتما ماما همراه بگیرید و اصلا نخوابید فقط ورزش کنید تا روند زایمانتون انشاالله زودتر اتفاق بیوفته. و در آخر آرزوی سلامتی برای همه مامانا و نی نی های تو راهیتون. شماهم دعا کنید نینی منم زودتر ترخیص بشه بچم بخش مراقبت های ویژست🤍❤️
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان 💢
خلاصه رفتم نامه بستری آوردم لباس داد و گفت برو فلان جا اومدن آنژوکت زدن و گفتم هم ماما همراه میخوام ، هم اتاق خصوصی هم اپیدورال
خیلی گفتن که ماما لازم نیست ولی گفتم میخوام
من خابوندن به سرم غذایی زدن و گفتن که این باید تموم شه ، گفتم از همراهم قرآنمو بگیرین بهم بدین این حرفو چندین و چند بار تکرار کردم ، وقتی سرمم از نصفه رد شده بود دیدم خواهرم با قرآنم اومد یکم نشست و صحبت کردیم بعد من سوره مریم و انشقاق خوندم و خواهرم رفت ...
هم خواهرم رفت گفتن چایی نبات میخوای گفتم اره واسم ریخت بهم داد منم خوردم گفت بخواب معاینه کنم اومد معاینه کرد و گفت هنوز دوسانتی ، تحریک کرد و رفتن
۱ ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفت شدی ۳ سانت ، اومد با یه سیخی کیسه آبمو ترکوند و یه عالمه آب گرم شرررر شررر ازم میرفت ، خیلی حس بدی بود ، نفس میکشیدم شرررر ازم آب میرفت
من از همون موقع انقباض داشتم ولی الانش شده بود ۳ دقیقه ۳ دقیقه با درد فراوانننن
مامان آریان مامان آریان ۱۳ ماهگی