تحربه زایمان طبیعی بیمارستان بهشتی کاشان پارت دو:

بعد که رسیدم بیمارستان فورا معاینه کردن برای بار اول بود معاینه میشدم اصلا درد نداشت دقیقا مثل رابطه بود فقط کافیه خودتو شل بگیری و نفس عمیق بکشی👌
معاینه کردن و گفتن دوسانت باز شدی بیا ان اس تی بگیریم
رفتم برای ان اس تی و بعد معاینه هم خونریزی هام شروع شد البته زیاد نبود در حد خون ابه بود.
ان اس تی گرفتن خوب بود کم کم کارای بستری رو انجام دادن و ساعت سه بستری شدم
زنگ زدم به ماما گفتم اینحوری گفت اصلا نگران نباش خیلیم خوبه درد نداری گفتم نه اصلا
گفت پس بهت سرم فشار وصل میکنن کم کم دردت شروع بشه
هرموقع دردت زیاد شد یا سه سانت شدی خبرم کن میام
اینجا بود که یاورم شد همه چیز تموم شد و مسافر کوچولوم قراره بیاد🥺
دیگه طبق گفته ماما یه اتاق جدا بهم دادن که همراهم هم میتونس بیاد پیشم باشه و سرم فشار رو وصل کردن خیلی اروم میرفت گفتن اروم اروم باید دردت شروع بشه به موقع زیادش میکنیم نترس
بعد گفتن خودت ورزش هات شروع کن اسکات ،پله ،بشین پاشوو...

۱ پاسخ

۰۰۰

سوال های مرتبط

مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۸ ماهگی
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۷ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،
مامان محمد مامان محمد ۲ ماهگی
تجربه سزارین من
من قصدم زایمان طبیعی بود ولی ذهنم رو برای هر اتفاقی باز گذاشته بودم که اگه طبیعی نشد و سزارین شدم تو ذوقم نخوره و هول نکنم و همین طور هم شد ۳۹ هفته و ۵ روز رفتم بیمارستان تا به خواست دکترم ی سونو فقط بدم ببینیم وضعیت بچه چطوره اصلا به قصد زایمان نرفتم بیمارستان 😅 بعد سونو هم قرار بود معاینه تحریکی بشم تا کم کم دردام شروع بشه حتی از ماما همراهم پرسیدم تو معاینه ممکنه کیسه آبم پاره بشه که گفت نه اصلا برا همین با تصور اینکه میرم و برمیگردم خونه صبح از خونه زدیم بیرون 😅 ای دل غافل ... سونو رو که دادم دکترم دقیقا همون ساعت زایمان داشت و تو بیمارستان بود بهش نشون دادن جواب رو گفت بستریش کنین. بچم ظاهرا رشتش دیگه خیلی خوب نبوده برا همین بیشتر موندنش ریسک داشت. خلاصه بستری شدم و قرص زیر زبونی بهم دادن ان اس تی هم وصل کردن ۱۱ بستری شدم کم کم دردام شروع شد ، پهلو چپم و پشت کمرم سمت چپ خیلی درد می‌گرفت کم کم زیاد شد دردا ولی ان اس تیم اصلا خوب نبود ضربان قلب بچه با انقباض های من افت پیدا می‌کرد برا همین سریع گفتن سزارین بشم . کمتر از یک ساعت درد طبیعی کشیدم ولی همون هم واقعا زیاد بود، ادامه
....
مامان روشا مامان روشا روزهای ابتدایی تولد
تحربه زایمان طبیعی بیمارستان بهشتی کاشان پارت ۳:

بعد دیگه مامانم اومد پیشم و شروع کردم اروم اروم ورزش کردن گاهی ورزش میکردم گاهی استراحت میکردم بهم گفتن پیاده روی هم بکن
ولی چون ابریزش داشتم نمیتونستم اصلا پیاده روی کنم 🥲
تا ساعت هفت صبح دوباره اومدن برای معاینه گفتن سه سانتی 😮‍💨
گفتم چند ساعته ورزش میکنم یه سانت باز شدم
باز زنگ زدم ماما
گفت دردات چجوریه گفتم کمه در حد پریودی قابل تحمله گفت عالیه همینجور ادامه بده منم تا هشت میرسونم خودمو
دیگه ساعت هشت ماما اومد شروع کرد ورزش دادن روی توپ طبق دستور هاش عمل کردم هرچی گفت مامانمم هرموقع میگفت بهم خوراکی میداد و همین جور داشت پیش میرفت تا اینکه اومدن ان اس تی بگیرن
تو ان اس تی موقع درد ها ضربان قلب بچه ضعیف میشد و اینو ماما همراه متوجه شد فورا پرستار هارو صدا کرد منم حسابی ترسیدم
گفتم میشه بگید چیشده
ماماعه توضیح داد که تو درد ضریان قلب بچه ضعیف میشه اگه اینجوری باشه مجبوریم به سزارین چون سلامت بچه برامون مهمتر هرچیزیه
گفتن باز معاینه کنیم چقدر پیشرفت کرده اینسری با ورزش های ماما شده بودم پنج سانت و گفتن دهانه رحم هم خیلی نرمه حیفه ببریم سزارین
دیگه به پیشنهاد مامابا وصل بودن دستگاه و اکسیژن باز ورزش شروع کردم حرکت روی توپ و حالت سجده
همه چی قابل تحمل بود فقط از وصل بودن اینهمه سیم بهم و همزمان ورزش کردم کلافه شده بودم اعصابم بهم ریخته بود😂
مامان ماهورا🎀 مامان ماهورا🎀 ۳ ماهگی
#پارت دوم🥹❤️
همسرم گفت مبینا اگه دکترت بستریت کرد بهم خبر بده
زنگ زدم به همسرم که گفتن بهم بستری شم
منم هم یه ترس و یه خوشحالی تو وجودم بود
با مامانم زودی ی آژانس گرفتیم که بریم بیمارستان
همچنان راه میرم و ازم آب میره😅
تن و بدنم میلرزید.
خلاصههههه رسیدیم به بیمارستان اونجا ماما گفت دراز بکش ی معاینه بکنم که ببینم در چه وضعی
بهش گفتم نه دکترم معاینه کرده 2 سانت هست بهم گفت برو بیمارستان بستری شو منم میام
خلاصه اونجا ماما گف معاینه میکنم
معاينه کرد گفت نزدیک ب 3 هستی
آوردن برام سرم و آمپول زدن
فشارمو گرفتن و ان اس تی...
بعد از اون اتاقی که بهم سرم وصل کرده بودن انتقال دادن به اتاق زایمان واییییی یه جای پر از استرس
همون سرم تموم شد
یعنی من ساعت 4 رسیدم بیمارستان و کم کم دردام شروع میشد
بعد از تموم شدن سرمم آوردن یه سرم دیگه وصل کردن ک توش آمپول فشار زده بود
ساعت شد 6 عصر دردام قابل تحمل بود همچنان آب کیسه میرفت احساس ادرار داشتم
مامانم پیشم بود بهم امید میداد انرژی میداد
شده بود قوت قلبم🥹🫀
چن دیقه ای ک می‌گذشت ان اس تی میگرفتن همین ک ساعت شد 7 دیگه دردا رو من تحمل نمیتونستم بکنم گریه میومد بهم این وسط یه دادی کشیدم که واقعا فشار خیلی خیلی خیلی زیادی روم بود حس میکردم مدفوع دارم و بچه داره با فشار زیاد میاد...
مامان هلنا مامان هلنا ۸ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .