پارت دوم زایمان طبیعی

دوباره من و آوردن بخش اورژانس سرم و اکسیژن بهم وصل بود ک حرکات بچه کم نشه دکتر بخش اومد بالا سرم و گفت و ک نه سونو و نه حرکات بچه هیچ کدوم خوب نیست انقباض هم داری امکان داره بچه تو شکمت مدفوع کنه و این اصلا خوب نیست
هرجور بود قانعم کردن که برم بستری بشم واسه زایمان ولی من حتی ساک خودمم نبسته بودم مامانمم کنارم نبود ب مادرشوهرم گفتم بره خونمون و چند تا وسیله برام بیاره و ب مامانمم زنگ بزنه
منو بردن بخش زایشگاه یه لباس بهم دادن و گفتن همه رو در بیار و اینو بپوش منی ک ۱۸ سالمه و کلی استرس دارم و مامانمم نیست و گوشیمو هم گرفتن تو یه اتاق تنها شدم ک از هر طرف و از هر اتاق یه صدای جیغ میومد
ولی خودمو نباختم در همین حین که اومدن آمپول فشار و سرم بهم وصل کردن من تو اتاق پیاده روی میکردم و ساعتای حدود ۱ بود ک نهار آوردن و نهار خوردم از ساعت ۲ دردام داشت شروع می‌شد خیلی کم و قابل تحمل بود مثل دردای پریودیم بود
یه دانشجو گذاشته بودن بالاسرم که مثل فرشته بود برام و خودش زیر نظر ماما کیسه آبمو پاره کرد ک بعد پاره شدن کیسه آب انقباضام منظم شد

۲ پاسخ

خداروشکر این دوران بسلامتی گذشت ک دخترتو بغل گرفتی الان رفتار شوهرت چطوره؟ بعد زایمان

خبببب

سوال های مرتبط

مامان آنیتا و ایلیا مامان آنیتا و ایلیا ۷ ماهگی
پارت 5 زایمان طبیعی
ساک و لوازم هم نبرده بودم باخودم بهش گفتم ک بره وسایلو برام بیاره خود پرسنل اونجا هم یه لیست دادن شوهرم برام بیاره
اینم بگم از وقتی ک وارد زایشگاه شدم یه خانمی همش داد میزدو جیغ من بیشتر ترسیدم ب ماما گفتم استرس دارم میترسم از این صدا ترسم بیشتر میشد دکترهم بهم میگفت نترس این بچه اولشه ماماخصوصی هم گرفته بود هفته اش هم رد شده رحمش بسته اس برای همین بستری شده هیچ کمکی هم ب خودش نمیکنه ک زایمان کنه خلاصه من لباس عوض کردم رفتم تو اتاق اون بیمارستان اتاقاش وی ای پی بودن و مجهز سرم وصل کردن برام تو این ساعتای ک بستری بودم شوهرم وسایلو اورد کلی خوراکی هم اورده بود من صبحونه در حد دولقمه خورده بودم ساعت 4بود دوتا امپول فشار زدن و یه سرم دیگه وصل میکردن انقباض داشتم کم کم درد هم داشتم کم بود هر رب ساعت میومدن دوز سرم میبردن بالا منم دردام بیشتر میشد اونور هم صدای جیغ اون خانم تمومی نداشت منم اینور درد میکشیدم دعا میکردم پرستارا میومدن 5دقیقه ب 5دقیقه چک میکردن حالمو میگفتن براشون دعا کنم ساعت 6شد ک دکتر اومد کیسه اب پاره کرد منم 5فینگر رحم باز بود درداش قابل تحمل بود از اونجایی ک تحمل درد من بالاس کیسه اب ک پاره شد حالت زور زدن و درپ بیشتر میشد اوناهم بالا سرم بودن معاینه میکردن چون رحمم داشت پیشرفت میکرد ساعت 8شد دردام تو اوج بود دیگه همه چیز اماده بود بالاسرم بودن ضعف کردم چشام تار میدید چون چیزی نخورده بودم از صبح بطری اب ریختم روسرم و سینه نفسم داشت بند میومد ک اومدن برام اکسیژن وصل کردن چون واقعا داشتم نفس کم میوردم دردم ک میومد زور میزدم اوناهم معاینه میکردن تا8ونیم زور میزدم ودردام تو اوج بود غیر قابل تحمل ولی خدا قدرتشو میداد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
لباس بیمارستان بهم دادن و منو بردن توی یه اتاق و وام کردن تا چند دیقه تنها بودم
بعد یکی اومد معاینه کرد گفت ۶ سانت شدی و کیسه ابمو پاره کرد
بعد اینکه کیسه رو پاره کردم دردام بیشتر شد و دردناک تر
ساعت ۵ و نیم عصر کیسه ابمو پاره کردن و هر چند دیقه یکبار میومدن معاینه ببینن چند سانتن اخه خیلی خوب داشت باز میشد
اونقد دردام بیشتر شد که هرچی بهم سرم وصل میکردن از شدت درد میکندم همه رو ولی امپول فشار بهم نزدن چون خوب بودم خودم
یه پرستار بود خیلی ماه بود میومد و بهم ورزش میداد
گذشت تا ساعت ۶ و ۷ غروب همه رفته بودن و منم تو اتاق تنها و یه لحضه نگاه کروم دیدم داخل اتاق حمومه 🤣 فوری رفتم از شکم به پایین خودمو گرفتم زیر اب گرم و ماساژ شکم دادم و عین دستشویی ایرانی نشستم تا بچه بیاد پایین تر
یکی اومد گفت عجب بلایی هستی و کلی خندید منم در عین درد خنده ام گرفته بود 🤣🤣
دیگه دردام خفیف تر شدن زیر اب و شد ساعت ۸ ونیم و دوتا معاینه حسابی انجام دادن و من بعد اینکه از اتاق میرفتن و انقباضام شروع میشد یا حسین پاهامو به تخت
مامان 🩵آقا هامین🩵 مامان 🩵آقا هامین🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه من از زایمان

دیروز قرار بود ۱۲برم مطب ماماهمراهم ک دردادم زیاد شدن زنگ زدم بهش گفت من شیفتم ساعت ۱۱ب بعد بیا
۱۱ب بعد رفتم معاینه ام کردن گفتن ۲سانتی و اینک نشتی کیسه آب داری و من متوجهش نشده بودم چون خیلی کم بود فک میکردم ترشحه
بازم تست گرفتن برا اطمینان
گفتن ارع درسته نشتی دارم
خلاصه ۱۲رفتم بخش زایمان
۱۲/۵ماما اومد کیسه ابمو بزنه گف ب روند زایمانت کمک می‌کنه
تا کسیه آب زد گفت بچه پی پی کرده باید بری سز
دیگ ازمن و شوهرم تا رضایت گرفتن شد ساعت یک
البته دکترشیفت دکتر خوبی بودمنو سریع بردن چون ماما همراهم می‌گفت ضربان قلب جنین و حرکاتش خیلی خوب بوده هردکتری جای اون بود می‌گفت فعلا روند طبیعی رو طی کنه تا بعدش

یک سونو وصل کردم لحظه وصلش ی سوزش داشتم فک میکردم جیش دارم
هی میگفتم میشه برم جیش کنم گفتن ن از سونده یکم دیگ ک بی حسی بگیری خوب میشه
رفتیم اتاق عمل متخصص بیهوشی ی آقا بود برام بیحسی زد تو کمرم
بعد پاهام داغ شد گفت ی پاتو صاف بیار بالا ببینم میتونی یان
وقتی نتونستم شروع کردن تا ۱:۲۵دقیقه صدا گریه اش اومد انگار دنیا رو بهم دادن همه دردامو یادمو رفت
بعد آوردن کنارصورتم بوسش کردم و گفتم خوبه حالش و اینک آن ای سیو نمیره
گفتن ن خداروشکر لازم ب آن ای سیو نیس
ماساژ رحمی هم یبار تو اتاق عمل یبار تو بخش زایشگاه یبارهم دم در ورودی ب بخش زنان یبار هم تو بخش انجام دادن
اینک بگم احساس لرز خیلی شدیدی داشتم که بهم اکسیژن وصل کرد گفت تو این دم و بازدم بزن تا ارزن کم بشه
ماماها و پرستارها خیلی خوب بودن

درکل از چیزی ک میترسیدم سرم اومد(مدفوع بچه)
ولی خداروشکر ک تازه بود و نخورده بود ازش آزمایش هم گرفتن گفتن خوبه
سوالی بود در خدمتم
مامان ماهورا 🎀 مامان ماهورا 🎀 ۳ ماهگی
#پارت دوم🥹❤️
همسرم گفت مبینا اگه دکترت بستریت کرد بهم خبر بده
زنگ زدم به همسرم که گفتن بهم بستری شم
منم هم یه ترس و یه خوشحالی تو وجودم بود
با مامانم زودی ی آژانس گرفتیم که بریم بیمارستان
همچنان راه میرم و ازم آب میره😅
تن و بدنم میلرزید.
خلاصههههه رسیدیم به بیمارستان اونجا ماما گفت دراز بکش ی معاینه بکنم که ببینم در چه وضعی
بهش گفتم نه دکترم معاینه کرده 2 سانت هست بهم گفت برو بیمارستان بستری شو منم میام
خلاصه اونجا ماما گف معاینه میکنم
معاينه کرد گفت نزدیک ب 3 هستی
آوردن برام سرم و آمپول زدن
فشارمو گرفتن و ان اس تی...
بعد از اون اتاقی که بهم سرم وصل کرده بودن انتقال دادن به اتاق زایمان واییییی یه جای پر از استرس
همون سرم تموم شد
یعنی من ساعت 4 رسیدم بیمارستان و کم کم دردام شروع میشد
بعد از تموم شدن سرمم آوردن یه سرم دیگه وصل کردن ک توش آمپول فشار زده بود
ساعت شد 6 عصر دردام قابل تحمل بود همچنان آب کیسه میرفت احساس ادرار داشتم
مامانم پیشم بود بهم امید میداد انرژی میداد
شده بود قوت قلبم🥹🫀
چن دیقه ای ک می‌گذشت ان اس تی میگرفتن همین ک ساعت شد 7 دیگه دردا رو من تحمل نمیتونستم بکنم گریه میومد بهم این وسط یه دادی کشیدم که واقعا فشار خیلی خیلی خیلی زیادی روم بود حس میکردم مدفوع دارم و بچه داره با فشار زیاد میاد...
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ روزهای ابتدایی تولد
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی

از همون اول همون دانشجو خودش آمپول فشار رو برام زد تا آخر هم خودش ناف بچمو برید انقد خوب بود ک نمیتونم چیزی بگم فامیلش هم شمسکی بود خداخیرش بده هرجا هست ...
خانم شمسکی اومد و دید یکم درد دارم باهام شروع کرد ب ورزش کردن مثل یه ماماهمراه رو توپ ورزشم داد کمرمو ماساژ میداد نقاط فشاری رو ماساژ میداد کمکم کرد اسکات زدم بعد دوباره اومدن معاینم کردن ک گفتن دو فینگری و من هنوز دردام کم بود ولی از ۲ سانت ب بعد من جهشی پیشرفت میکردم دردام یهو زیاد میشد و بعد یه معاینه شدم ۴ و دوباره بعد یه موج درد سنگین دیگه شدم ۷ سانت تا قبل ۵ سانت ک دردام کم بود میگفتم اصلا آمپول اسپاینال واسه عوارض بعدش نمیخوام ولی ۵ سانت ب بعد التماسشون میکردم که بیان بزنن ولی اونا نمیزدن خلاصه که دردام از ساعت ۵ خیلی خیلی زیاد شده بود و من تند تند گاز بی دردی رو نفس میکشیدم و این باعث می‌شد ک بیشتر از حال برم و کم قوت بشم
همینجوری دردام منظم شده بود که یهو بهم احساس زور و فشار زیادی اومد داد میزدم ک زور میاد بهم این دانشجويي هم ک بالاسرم بود سریع دکتر بخش رو صدا زد اومدن بالاسرم معاینه کرد و گفت ۸ سانتی هنوز کار داری بعد از دو دیقه دوباره بهم فشار اومد و در کمال تعجب من فول شدم حتی اونقدر ی بچه سرش دیده می‌شد ک فرصت نشد منو ببرن رو تخت زایمان و رو همون تخت کناری زایمان کردم حین زایمان همش ماما بهم میگفت موهاشو میبینم یکم زور بده من انگاری همه دردامو یادم رفت فقط میخواستم تلاش کنم که بیاد بیرون بچه
مامان فندق💖 مامان فندق💖 ۴ ماهگی
ساعت ۵ونیم اومدن بهم سرم فشار زدن و معاینم کردن گفتن که دوسانت بازه دهانه رحمت ایشالا از دو سه ساعت دیگه دردات شروع میشه با این سرم .لراسامو عوض کردن و بردنم اتاق زایمان یه اتاق مخصوص که همه وسیله ای داشت برای ورزش و اینا
تنها قسمت بد ماجرا ابریزش کیسه ابم بود😑یعنی بینهایت بد بود چون واقعا نه میشد کنترلش کرد نه میشد ولش کرد اونقدرم پد و سرت عوض کردم که یهو ماما اومد و به خاطر شرت پا کردنم کلی دعوام کرد و گفت در بیار این یه چیز عادیه .
هر دوساعت میومدن معاینه تحریکی میکردن و نوار قلب و انقباضاتمو کنترل میکردن ولی دریغ از یه کم درد یا یه انقباض
ساعت حدود ۱۰و نیم بود که چارمین سرم فشار رو هم وصل کردن بهم
اصلا کل بخش تعجب کرده بودن که با اینهمه سرم فشار چرا بدنم انقد مقاومت میکنه
دکترم رو صدا زدن اومد ساعت یک معاینه کرد گفت ۳ سانتی و کیسه آبت دو بمبه شده یعنی اینطرف که کیسه ابم خالی داشت میشد اون طرف قسمتیش هی ترمیم میشد گفت که هی سرم فشار بهش بزنید و کم کم دوزش رو بالا ببرید تا عصر هم هر دوساعت معاینه کنید تا ببینیم چی میشه.
مامان رستا 🍓 مامان رستا 🍓 ۱۲ ماهگی
سر تاریخ ان تی رفتم بیمارستان گفتم حرکات بچه کم شده معاینه شدم و نوار قلب از جنین گرفتن و یک دست لباس دادن بهم رفتم بستری بشم بردنم داخل اتاق سرم فشار رو بهم وصل کردن یک ساعتی گذشت من دردای خیلی خفیف داشتم مامانم اومد پیشم کلی غذا های گرم بهم داد رفت همچنان من دردای زایمانم شروع نمیشد و سرم تموم شد شیف بعد مامای دیگه اومد پیشم و یک سرم فشار دیگه بهم وصل کردن همه پرستار و ماما ها یکی یکی می اومدن بهم سر میزدن خیلی تعجب میکردن ک من سرم دوم رو هم تموم کردم اما باز درد سراغم نمی اومد خیلی کم درد داشتم مثل تکون های بچه ک برام عادی بودن شیفت سوم شد و یک مامای جدید اومد اتاقم ک خدا خیرش بده انشاالله خیلی باهام مهربون بود یک سرم دیگه بهم وصل کرد یکم باهام ورزش کرد معاینه ام کرد دو سانت باز بودم یعنی هیچ پیشرفتی نکرده بودم صبح ک اومده بود دو ساعت بودم تا ساعت 11:30 شب هنوز همون بودم بدون هیچ دردی
با دکتر درمیون گذاشت بردنم واسه سزارین اورژانسی
از شانس منم دکتر خیلی کار بلدی شیفت سزارین کار میکرد
لگنم خیلی تنگ بود وزن بچه هم زیاد بود زایمانم هم با سه تا امپول فشار هیچ پیشرفتی نمیکرد و دردم نمیگرفت ی چیز خیلی عجیبی بودم خب خیلی سرتون رو درد نیارم امادم کردن شوهرم اومد پیشونیم رو بوس کرد و بهم گفت ک نترسم و با پدر و مادر و شوهرم خداحافظی کردم و رفتم سزارین شدم وقتی کارشون تموم شد مثل بید میلرزیدم از سرما همه پرستار جمع شده بودن دور بچم و ازش عکس میگرفتن بعد اوردن بخش و گفتن ک تا هشت ساعت نباید چیزی بخوری و بعد دوازده ساعت هم باید راه برم ک خیلی برام سخت بود ک اما زودی دردش خب شد
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۱ سالگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم