پارت 5 زایمان طبیعی
ساک و لوازم هم نبرده بودم باخودم بهش گفتم ک بره وسایلو برام بیاره خود پرسنل اونجا هم یه لیست دادن شوهرم برام بیاره
اینم بگم از وقتی ک وارد زایشگاه شدم یه خانمی همش داد میزدو جیغ من بیشتر ترسیدم ب ماما گفتم استرس دارم میترسم از این صدا ترسم بیشتر میشد دکترهم بهم میگفت نترس این بچه اولشه ماماخصوصی هم گرفته بود هفته اش هم رد شده رحمش بسته اس برای همین بستری شده هیچ کمکی هم ب خودش نمیکنه ک زایمان کنه خلاصه من لباس عوض کردم رفتم تو اتاق اون بیمارستان اتاقاش وی ای پی بودن و مجهز سرم وصل کردن برام تو این ساعتای ک بستری بودم شوهرم وسایلو اورد کلی خوراکی هم اورده بود من صبحونه در حد دولقمه خورده بودم ساعت 4بود دوتا امپول فشار زدن و یه سرم دیگه وصل میکردن انقباض داشتم کم کم درد هم داشتم کم بود هر رب ساعت میومدن دوز سرم میبردن بالا منم دردام بیشتر میشد اونور هم صدای جیغ اون خانم تمومی نداشت منم اینور درد میکشیدم دعا میکردم پرستارا میومدن 5دقیقه ب 5دقیقه چک میکردن حالمو میگفتن براشون دعا کنم ساعت 6شد ک دکتر اومد کیسه اب پاره کرد منم 5فینگر رحم باز بود درداش قابل تحمل بود از اونجایی ک تحمل درد من بالاس کیسه اب ک پاره شد حالت زور زدن و درپ بیشتر میشد اوناهم بالا سرم بودن معاینه میکردن چون رحمم داشت پیشرفت میکرد ساعت 8شد دردام تو اوج بود دیگه همه چیز اماده بود بالاسرم بودن ضعف کردم چشام تار میدید چون چیزی نخورده بودم از صبح بطری اب ریختم روسرم و سینه نفسم داشت بند میومد ک اومدن برام اکسیژن وصل کردن چون واقعا داشتم نفس کم میوردم دردم ک میومد زور میزدم اوناهم معاینه میکردن تا8ونیم زور میزدم ودردام تو اوج بود غیر قابل تحمل ولی خدا قدرتشو میداد

۳ پاسخ

سخته خیلی؟؟🥺
میترسممم

🥺🥺🥺 عزیزم

عزیزم مبارک باشه بالاخره زایمان کردی وراحت شدی

سوال های مرتبط

مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی

دوباره من و آوردن بخش اورژانس سرم و اکسیژن بهم وصل بود ک حرکات بچه کم نشه دکتر بخش اومد بالا سرم و گفت و ک نه سونو و نه حرکات بچه هیچ کدوم خوب نیست انقباض هم داری امکان داره بچه تو شکمت مدفوع کنه و این اصلا خوب نیست
هرجور بود قانعم کردن که برم بستری بشم واسه زایمان ولی من حتی ساک خودمم نبسته بودم مامانمم کنارم نبود ب مادرشوهرم گفتم بره خونمون و چند تا وسیله برام بیاره و ب مامانمم زنگ بزنه
منو بردن بخش زایشگاه یه لباس بهم دادن و گفتن همه رو در بیار و اینو بپوش منی ک ۱۸ سالمه و کلی استرس دارم و مامانمم نیست و گوشیمو هم گرفتن تو یه اتاق تنها شدم ک از هر طرف و از هر اتاق یه صدای جیغ میومد
ولی خودمو نباختم در همین حین که اومدن آمپول فشار و سرم بهم وصل کردن من تو اتاق پیاده روی میکردم و ساعتای حدود ۱ بود ک نهار آوردن و نهار خوردم از ساعت ۲ دردام داشت شروع می‌شد خیلی کم و قابل تحمل بود مثل دردای پریودیم بود
یه دانشجو گذاشته بودن بالاسرم که مثل فرشته بود برام و خودش زیر نظر ماما کیسه آبمو پاره کرد ک بعد پاره شدن کیسه آب انقباضام منظم شد
مامان 💞محمدوداداشش🫂 مامان 💞محمدوداداشش🫂 ۱۱ ماهگی
2️⃣تجربه زایمان طبیعی2️⃣




خلاصه دردای من غیر قابل تحمل شد ماماگفت سرم فشار ک ازت جدا میکنیم دردات میره ولی من دردام نمیرفت زیااادم میشد چون رحمم خود به خود داشت باز میشد و امپول فشار تحریکش میکرد
هر نیم ساعت حس دسشویی داشتم هی سرم و دستگاه جدا میکردن میرفتم دسشویی و میومدم باز وصل میکردن.
شیفت عوض شدو بازم معاینه های پرتکرار و بازم میگفتن ۲سانت😳ولی دروغ میگفتن چون دردام غیر قابل تحمل بود نفسم داشت بند میومد اون پرستاره ک معاینه میکرد خیلی ظریف و لاغربودبعد ماما ک قرار بود منو بزایونه معاینه کرد و داشت به اون پرستاره نم دانشجوه آموزش میداد ک گفت ۴سانته و دهانه رحمش خوب داره پیشرفت میکنه.
وااای یادم میاد دردامو موی تنم سیخ میشه نفسم داشت بند میومد دیگه حس میکردم دارم خفه میشم همش یطرف شکمم سفت میشد بچه از شدت درد اشاره کردم به دانشجوه ک دستمو بگیره و دستشو داد گرفتم و فشار دادم انگار دلگرمی بهم میداد همشم پیشم بود و میگفت چجوری دردامو کنترل کنم هی میگفت دردت ک شروع شد نفس عمیق بکش و بده بیرون منم همینکارو میکردم بعد ماما وسایل اورد و داشت اماده میکرد برای زایمانم منم اینجا مطمئن شدم ک بیشتر ۴سانتم چون واقعا درد داشتم و همش به کمر خوابیده بودم چون دستگاه و سرم وصل بود نمیشد تکون بخورم و همین دردمو بیشتر میکرد .وسایل ک اماده کردن اومد معاینه کرد گفت ۷سانت من حس مدفوع داشتم بهشون گفتم حس مدفوع دارم گفتن اشکال نداره این سر بچه اس داره به پایین فشار میاره
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان جواد و اسرا مامان جواد و اسرا هفته بیست‌ونهم بارداری
پارت دوم
بهم لباس بستری دادن همراهم صدا زدن لباسام بهشون دادم
سنوم چک کردن گفتن ک وزن بچت کمه 2کیلو 750 گرم سنو 37 هفته داده بودم خب خلاصه منو بردن داخل زایشگاه ساعت 8 بهم سرم زدن تقویتی با ان سی تی گذاشتن تا ساعت 10 شب بعد ساعت 10 امپول فشار شروع کردن ولی خیلیییی یواش یواش میرف من ساعت 12 شب تقریبا دردام شروع شد در حد کم پریودی بود 1نیم شب سرم قطع کردن گفتن استراحت کن صبح ساعت 6 امپول فشار دوباره وصل کردن نیم ساعت بعد معاینه کردن 2 سانت بودم نیم ساعت بعد ک ب 3 سانت رسیدم کیسه ابم را پاره کردن و دردام شروع شد امپول فشار بیشتر کردن ساعت 7نیم صبح ب 5 سانت رسیدم دردام قابل تحمل بود ساعت 9نیم دردام زیاد شد بدجور وحشتناک فق راه نجات میخاستم پرستارا خیلییییی کمک میکردن بهم پمپ گاز دادن ک یکم بی حس بشم ولی فایده نداشت خیلییی معاینه تحریکی میکردن خیلییی کمک می‌کرد پرستارا واقعا خوب بودن کمک میکردن بعد بهم امپول تو پام زدن ک روند زایمان زود پیش ببره
مامان جانا مامان جانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳


دیگه رسیدم بیمارستان ساعت ۱۲نیم بود اونجا معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم بسته هست سر بچه هم توی لگن نیست بالاعه🤦‍♀️ من اینقدراسترس میگرفتم پرستارا میگفتن ما موندیم چرا کیسه آب تو‌پاره شده دیگه شوهرم دلداریم میدادمادرم دلداریم میداد دیگه تا بستری شدم ساعت شد ۲شب اومدن بهم سرم وصل کردن نوار قلب بچه رو گذاشتن بعد نیم ساعت دردام شروع شد میگرفت ول میکردم ولی کاملا قابل تحمل بود دیگه یه دکتر خوش اخلاقم بالا سرم بود همش دلداریم میداد میومد بهم سرمیزد خیلی زن خوبی بود هرموقع دردم کم میشد میخوابیدم دردم که میگرفت بیدارمیشدم شاید سرهم دوساعت خوابیدم ساعت ۶صبح اومد معاینه کرد گفت هنوز یک‌سانته🤦‍♀️
من‌خیلی نگران شدم اومد دوباره سرم زد بهم آمپول زد توسرم این دفعه دردام بیشتر میگرفت و بیشتر درد میکرد
ولی من همش میرفتم تو‌دستشویی آب گرم میریختم پیشه خودم خیلی خوب بود دردم رو کم میکرد ساعت شد ۸صبح اومدن معاینه کردن گفتن دوسانت باز شده ولی نرمه




بقیه پارت بعدی
مامان ماهلین💕✨ مامان ماهلین💕✨ ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲🖇👇

بیمارستان ساعت ۶ونیم عصر رسیدیم و رفتیم برا معاینه ک دیدن ۳سانت بودم و سر بچه داشت فشار میومد و دهانه رحمم نرم نرم بود و گفتن تا چن ساعت دیگه زایمان میکنم و رفتم برا نوار قلب
نوار قلب گرفتن و انقباض نشون داد ولی من درد نداشتم هنووز
لباسامو تنم کردم و رفتیم بخش زایشگاه
اونجا منو بلن کرد رو تخت و معاینه کرد دیدن ۴سانت هستم و سر بچه فشار داشت میومد
معاینه تحریکی کردن ک بشدتتتت درد اور بود خیلی درددد داشت
و رفت و سرم بهم وصل کردن و ساعت۸بود ک امپول فشارو بهم تو سرم زدن و قطره قطره داشت رد میشد
و دردای من کم کم شروع شد و از ساعت ۱۰ببعد دردام هر ۱۰دقیقه شدو و دردناک تر از قبل
و ساعت۱۱اینا بود دردام شدید شددد ک هر ۱ساعت دکتر میومد معاینه تحریکی میکرد و میرفت و منو با هر معاینش میکشتتت از درد
و ساعت۱۲بود کیسه ابمو ترکوند و دردام شدید و شدید تر شددد خیلییییی بددددد و دکتر هر ۱ساعت معاینه میکرد ب ۶سانت ک رسیدم دردام قابل تحمل نبود اصلاااا
ساعت۱بود باز معاینه کرد و رفت ساعت ۱ونیم شد و من خیلیییییی درد داشتم هیییی صداشون میکردم ک دارم میمیرمممم
دکتر اومد معاینه کرد و ۷و۸سانت بودم
و وسایلای زایمانو اماده کرد لباساشو تنش کردو من خیلی درد داشتممم و داد میزدم اومد گفت خر وقت درد داشتی زووور بزن
منم ک دردام جوری بود ک هی پشت هم بود و نفص بزور میکشیدم و هر بار ک درد میگرف زوور میزدم نفص کم اوردمو یهو از حال رفتم سریع اب دادن بهم و باز شروع شد
هییی زور بزن گفتن هی زور زدم ک ی پرسنل اومد گفت سرتو بزار رو سینت با فشاااار ب مقعدت زور بزن..

ادامش پارت بعدی 👉
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۳ ماهگی
پارت ۲ زایمان
تاسفانه شیفت شب افتاد اومدن معاینه کردن گفتن صفر نمیدونم باید بالون بزاریم اومدن اون چیزای شیشه ایی چیه اسمش 😅 بدنم باز کردن یه چیز زرد رنگ باریک داخل بدنم کردن چون انتر بودن نمیتونستن داخل بزارن ک اون چیز شیشیه ایی داخل بدنم شکست و دوباره امتحان کردن واقن خیلی درد داشت یه سرم دیگ وصل کردن ب اون بالون ک مستقیم بره داخل رحم زودتر باش بشه تا ساعت ۸ من دردام زیاد شده بودن حالم داشت بد میشد تنها تو اتاق چشم همش ب ساعت ک کی میخاد تموم شه هر یک ساعت هم میومدن معاینه ک واقن درد ناک بود بعد هر معاینه دلدرد شدیدی میگرفتم ساعت ۸ چون حالم بد بود مامانم صدا کردن داخل زایشگاه کنارم بود موقع درد ک می‌گرفت ماساژ میداد شکم و کمرم و بعد ول می‌کرد یکم اروم میشدم تا ساعت ۱۲ شب همچنان ادامه داشت تند تند داشتن معاینه میکردن ک عذاب آور بود دیگ ساعت ۱۲ خوده پزشک اومد معاینه کرد همچنان صفر بود بعد ک خوده پزشک رف یهو داخل شکمم چیزی ترکید و اب از من ریخت آنقدر دردناک بود ک ناخداگاه جیغ زدم پرستارا اومدن بالون بود ک تو بدنم ترکید
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم