تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊

۱۰ پاسخ

دقیقا چند هفته و چند روزت بود که زایمان کردی

بهترین تصمیمو‌گرفتی که وقتی نمیتونستی طببعی باشی سزارین کردی. من ۴۰ ساعت درد کشیدم و دکترم قبول نمبکرد سزارین کنه اخربارم سزارین شدم هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین.

آخی الهی عزیزم وااای یادم زایمان خودم افتادم خییییلی حس عجیبیه بخدا🥹🥹🥹

هزینه زایمانت چقدر شد
چند روز بستری بودی بیمارستان

چه وسایلی برای بچه بردی
بعد از به دنیا اومدن خودت لباس دادی یا لباس بیمارستان تنش کردن

بعد از اینکه بچه رو به صورتت چسبوندن . دوباره هم داخل ریکاوری میارن بچه رو؟

سلام
کدوم بیمارستان رفتی
اسم دکترت چی بود

خداروشکر به خاطر وجود نی نی کوچولوت کنارت
ان شاءالله زیر سایه پدر و‌مادرش قد بکشه و بزرگ شه.

کاش منم بتونم سزارین شم از طبیعی خیلی میترسم

الهی همیشه سالم و سلامت باشی عزیزم 🌹
یکم استرسم کم شد 2ساعت دیگه سزارین میشم

عزیزم مبارک باشه قدم کوچولوت😍
منم بین اسم مرسانا و هانا موندم نمیدونم کدوم اسمو واسه دخترم انتخاب کنم🥲

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۴ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۲ ماهگی
پارت ۶ زایمان
یهو دکتر خیلی جدی گف کاراشو کنید ب حرف گوش ندید تو عرض چند سانیه ازم اثر انگشت گرفتن سوند وصل کردن گذاشتن ویلچر و یهو به خودم اومدم دیدم نوشته اتاق عمل واقن استرس داشتم و درد شدید (شدیدن از بی حسی ک شنیده بودم درد شدید داره میترسیدم) رفتم داخل چشم خورد ب ساعت درست ۶بود گذاشتن رو تخت گفتن بشین گردن خم خودت شل کن یهو دیدم کمرم سوخت گفتم وای گف چیزی نیس بی حسی اصن برخلاف گفته ها درد نداش درازم کردن پرده هارو وصل کردن دستامو بستن حس سوزن سوزن شدن ک گز گز کردن داشتم بعد انقار پاهام سنگین بودن یکی داشت باهام حرف می‌زد چند هفته ایی گفتم ۳۶هفته ۶ روز اسم دخترم پرسيد نسبت فامیلی پرسید خلاصه یکم با صدای اروم سوال پرسید منم پر استرس ک چرا عمل منو شروع نمیکنن منتظر حس کردن برش شکمم بودم ک اون خانمی ک کنارم بود رفت اونور تر ساعت نگا کردم ۶و۲۰ دیقه بود داشتم ایتلکرسی میخوندم ی لحظه چشام بستم نفص عمیق کشیدم ک گفتم الان عمل شروع میکنن و یهو بهترین صدای عمرم شنیدم اول فک کردم اشتباه فقد تصور من ساعت نگا کردم ۶و۲۲ دیقه بود بعد یهو پرستار گف وای چ دختر ناز و قشنگی ک صدای بیشتر دخترم شنیدم و بهترین حس و حال دنیارو داشتم
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۴ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان پندار مامان پندار ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان(سزارین) پارت چهارم
من مثل بید میلرزیدم از ترس سوزنش نمیگم زیاد درد داشت یا درد نداشت اونم ب آستانه درد آدم بستگی داره من واقعا امپولارو ک زدن واقعا اذیت شدم درد داشت برای من دیگه زدن پاهام گرم گرم شد دراز کشیدم یه پرده کشیدن دیگه فقط صدای حرف زدنشونو می‌شنیدم یدفعه صدای گریه ای پندارم اومد انگار دنیا رو دادن بهم بهترین حس بود برام یدفعه دکتر گفت وای مامانش ب این تپلی نی نیش چقد کوچولوه😂😂😂😂آوردنش چسبوندنش ب لپم لپای نرم خیلی حس خوبی بود دیگه چون زود ب دنیا اومده بود سریع بردنش منم حالت تهوع گرفته بودم بهشون گفتم گفتن سرتو بچرخون بالا بیار دیگه یه حالت خوابالودگی بهم دس داد خوابم برد یدفعه بیدارم کردن گفتن کمک کن جا ب جات کنیم منو بردن ریکاوری همش تو فکر شوهرم بودم گفتم آلان از اتاق عمل برم بیرون کسی منتظرم نیست اون هنوز خودشو نرسونده یدفعه بردنم رو بیرون ک ببرنم بخش یهو صدای شوهرم و خواهرمو شنیدم قیافه ای من اون لحظه😍😂دیگه رفتیم بخش پرستار اومد ماساژ داد شکممو چون بی حس بودم چیزی حس نکردم چون فشارم بالا بود ۲۴ ساعت سوند بهم وصل بود و اجازه نمیدادن از تخت بیام پایین و دردام با شیاف قابل تحمل بود بعدش اولین راه رفتن واقعا سخت بود اینم از تجربه ای زایمان من امیدوارم خوشتون اومده باشه و غلط،املائی های منو نادیده بگیرین😜😘
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین»
سلام ب همه🥹🖐️
منو اهورا اومدیم تجربه زایمان سزارین براتون بزارم...
خیلی کلی میگم براتون....
سی و نو هفته بودم ک رفتم برا سز.از همون روز اول از طبیعی وحشت داشتم و با شناختی ک از خودم دارم حق داشتم...
خلاصه رفتم برا سزارین اختیاری با کلی زیر میزی دکترمو راضی کردم ب سزارین از مرحله سوند خیلی میترسیدم ولی اصلا اون چیزی ک فکر میکردم نبود خیلی راحت بود...
اما از بس منو ترسونده بودن وقتی اومد برام سوند بزارع همه بدنم می‌لرزید از شروع سوند گذاشتن تا پایان عمل و حتا بعد از اون همه بدنم استرس گرفته بود مثل بید میلرزیدم..‌
منو بردن اتاق عمل دل تو دلم نبود... آمپول بی حسی اصلا درد نداشت سرمو خم کردن و آروم برام آمپول و زدن پاهام سنگین شده بود خودشون جابه جاشون می‌کردن«سوندمو از بس ک نزاشتم پاهامو قشنگ باز کنه خوب نزاشته بود تو اتاق عمل باز شد و خود دکتر برام گذاشت وقتیکه کاملا بی حس بودم» خلاصه آمپول و ک زدن دیگه بدنم از لرزه وایستاد «من خیلی استرس داشتم و اصلا اوکی نبودم ن از درد ن از چیزی فقط میلرزیدم»
حس ک نمی‌کردم و نمی‌دیدم چون به پارچه سبز جلو چشمم زدن ولی وقتیکه شکممو باز کردن صداش میومد خش خش صدا میداد خلاصه شکممو که باز کردن یه فشار به سینم وارد شد درد نداشتااا ولی حس کردم دارن ی چیزیو ازم جدا می‌کنن خلاصه همون لحظه که سرم سنگین شد اهورام بدنیا آوردن صدای گریشو که شنیدم خود به خود اشگم اومد تو اتاق عمل دوتا پرستار کنار من بودن سعی میکردن منو آروم کنن باهام حرف میزدن مدام میگفتن حالت تهو نداری از این حرفا که نداشتم... فقط لبام رو هم نمیموند از شدت لرز منو 9 بردن اتاق عمل 9 و بیست دقیقه اهورام بدنیا اومد🥹💙🧿
ادامه پارت بعد»»»»
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۴ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان نینی مامان نینی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 2
بعد از چندشی شدن از دست سوند داشتم ثانیه هارو می‌میشماردم که زود برم اتاق عمل بی حس شم سوند لنتی رو حس نکنم خیلی میسوخت خدایی تکون ک میخوردم رو تخت کباب میشدم تا اینکه بالاخره لحظه موعود رسیددد و صدام کردن و با کمک پرستار رفتیم ک بریممم ورودی اتاق عمل مامانم اومد و بوسم کرد خیلی قشنگ بووود همسرمم دستمو گرفت و نمیدونم چرا ب بنده خدا زیاد محل ندادم 😂 یه خانوم خدمه خیلی مهربون اومد دستمو گرفت و رفتیم ب سمت اتاق عمل وارد ک شدم هیچکی نبود منو اون خانومه بودیم روی تخت نشستم سوند همچنان رو مخم بود کم کم بقیه اومدن فشارم نوار قلبم و اینا رو چک کردن و یچیزایی برای نوار قلب ب سینم وصل کردن و دکتر بیهوشی اومد دوباره گفتن بلند شو و بشین و سرتو بنداز پایین و تکونم نخور من ازین قسمت خیلی میترسیدم چون بهم گفته بودن درد داره فلان ولی خب متاسفم ک میترسونن بقیرو اصلا اونجوری درد نداشت در حد یه آمپول ساده بود و تموم شد و بعدش باز گفتن آروم بخاب و دکتر بیهوشی همش اسممو می‌پرسید و یه چند ثانیه بعد گفت پای چپتو بیار بالا پاهام خیلی سنگین و داغ شده بود و بار دوم ک خواست نتونستم بیارم بالا بی حسی هم حس بامزه ای بود انگار هر پام 300 کیلو بود 😂