تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊

۱۰ پاسخ

دقیقا چند هفته و چند روزت بود که زایمان کردی

بهترین تصمیمو‌گرفتی که وقتی نمیتونستی طببعی باشی سزارین کردی. من ۴۰ ساعت درد کشیدم و دکترم قبول نمبکرد سزارین کنه اخربارم سزارین شدم هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین.

آخی الهی عزیزم وااای یادم زایمان خودم افتادم خییییلی حس عجیبیه بخدا🥹🥹🥹

هزینه زایمانت چقدر شد
چند روز بستری بودی بیمارستان

چه وسایلی برای بچه بردی
بعد از به دنیا اومدن خودت لباس دادی یا لباس بیمارستان تنش کردن

بعد از اینکه بچه رو به صورتت چسبوندن . دوباره هم داخل ریکاوری میارن بچه رو؟

سلام
کدوم بیمارستان رفتی
اسم دکترت چی بود

خداروشکر به خاطر وجود نی نی کوچولوت کنارت
ان شاءالله زیر سایه پدر و‌مادرش قد بکشه و بزرگ شه.

کاش منم بتونم سزارین شم از طبیعی خیلی میترسم

الهی همیشه سالم و سلامت باشی عزیزم 🌹
یکم استرسم کم شد 2ساعت دیگه سزارین میشم

عزیزم مبارک باشه قدم کوچولوت😍
منم بین اسم مرسانا و هانا موندم نمیدونم کدوم اسمو واسه دخترم انتخاب کنم🥲

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمان سزارین
روز چهارشنبه ساعت ۶ صبح رفتیم بیمارستان اول رفتم زایشگاه ازم nstگرفتن گفتن خیلی انقباض داری درد نداری ک نداشتم بعد بردنم بهم انژیوکت وصل کردن و کلی شرح حال گرفتن و بعد سوند وصل کردن من از سوند خیلی میترسیدم و خودمو سفت میکردم ولی اصلا اونجوری ک‌فکر میکردم نبود ساعت ۸ گفتن آماده ای بریم اتاق عمل رفتم رو‌ولیچر بردنم اتاق عمل یکم محیطش برام ترسناک بود چون اولین بارم بود ولی زیاد استرس نداشتم کلی آدم اونجا بود هرکسی مشغول ی کار بود دکترمم اومد کمک کردن رو تخت نشستم گفتن کمر و گردنت رو خم کن آمپول بی حسی بزنیم من ترسی نداشتم از اون ولی چون دریچه نخاعی من تنگ بود یکم اذیت شدم و چند بار سوزن زد تا تونستن جای درستی پیدا کنه وقتی تزریق تموم شد پام شروع ب داغ کردن کرد درازم کردن و جلوم پرده کشیدن سرم وصل کردن حس میکردم چیزی روی شکمم میکشن گفتم من بی حس نیستم هنوز شکمم رو پاره نکنید گفتن نه نترس هنوز داریم بتادین می‌زنیم بعدش دیگه نفهمیدم کی شکمم رو پاره کردن صدای گریه بچم پیچید و دنیا مال من شد تمیزش کردن آوردن کنار صورتم بوسش کردم بعد بردنش لباس تنش کنن..بعد حس کردم حالت تهوع دارم گفتم بهشون ی آمپول تو سرم زدن اما خوب نشدم و بالا آوردم بعدش باز گفتم سردردم بهم آرامبخش زدن دیگه چیزی نفهمیدم یهو چشامو باز کردم دیدم چنتا مرد می‌خوان بزارنم رو تخت دیگه ببرن ریکاوری تقریبا یک ساعتی تو ریکاوری بودم دوبار اومدم شکمم رو فشار دادن ک چون بی حس بودم زیاد درد نداشت بعدش هم بردن بخش و پسرم رو آوردن برای شیر خوردن ..در کل از انتخابم راضی ام بازم برگردم عقب سزارین انتخابمه الآنم درد ندارم ۸ ساعتی شیاف میزارم تو بیمارستان هم پمپ درد داشتم که اصلا دردی حس نکردم
مامان پندار مامان پندار ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان(سزارین) پارت چهارم
من مثل بید میلرزیدم از ترس سوزنش نمیگم زیاد درد داشت یا درد نداشت اونم ب آستانه درد آدم بستگی داره من واقعا امپولارو ک زدن واقعا اذیت شدم درد داشت برای من دیگه زدن پاهام گرم گرم شد دراز کشیدم یه پرده کشیدن دیگه فقط صدای حرف زدنشونو می‌شنیدم یدفعه صدای گریه ای پندارم اومد انگار دنیا رو دادن بهم بهترین حس بود برام یدفعه دکتر گفت وای مامانش ب این تپلی نی نیش چقد کوچولوه😂😂😂😂آوردنش چسبوندنش ب لپم لپای نرم خیلی حس خوبی بود دیگه چون زود ب دنیا اومده بود سریع بردنش منم حالت تهوع گرفته بودم بهشون گفتم گفتن سرتو بچرخون بالا بیار دیگه یه حالت خوابالودگی بهم دس داد خوابم برد یدفعه بیدارم کردن گفتن کمک کن جا ب جات کنیم منو بردن ریکاوری همش تو فکر شوهرم بودم گفتم آلان از اتاق عمل برم بیرون کسی منتظرم نیست اون هنوز خودشو نرسونده یدفعه بردنم رو بیرون ک ببرنم بخش یهو صدای شوهرم و خواهرمو شنیدم قیافه ای من اون لحظه😍😂دیگه رفتیم بخش پرستار اومد ماساژ داد شکممو چون بی حس بودم چیزی حس نکردم چون فشارم بالا بود ۲۴ ساعت سوند بهم وصل بود و اجازه نمیدادن از تخت بیام پایین و دردام با شیاف قابل تحمل بود بعدش اولین راه رفتن واقعا سخت بود اینم از تجربه ای زایمان من امیدوارم خوشتون اومده باشه و غلط،املائی های منو نادیده بگیرین😜😘
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین»
سلام ب همه🥹🖐️
منو اهورا اومدیم تجربه زایمان سزارین براتون بزارم...
خیلی کلی میگم براتون....
سی و نو هفته بودم ک رفتم برا سز.از همون روز اول از طبیعی وحشت داشتم و با شناختی ک از خودم دارم حق داشتم...
خلاصه رفتم برا سزارین اختیاری با کلی زیر میزی دکترمو راضی کردم ب سزارین از مرحله سوند خیلی میترسیدم ولی اصلا اون چیزی ک فکر میکردم نبود خیلی راحت بود...
اما از بس منو ترسونده بودن وقتی اومد برام سوند بزارع همه بدنم می‌لرزید از شروع سوند گذاشتن تا پایان عمل و حتا بعد از اون همه بدنم استرس گرفته بود مثل بید میلرزیدم..‌
منو بردن اتاق عمل دل تو دلم نبود... آمپول بی حسی اصلا درد نداشت سرمو خم کردن و آروم برام آمپول و زدن پاهام سنگین شده بود خودشون جابه جاشون می‌کردن«سوندمو از بس ک نزاشتم پاهامو قشنگ باز کنه خوب نزاشته بود تو اتاق عمل باز شد و خود دکتر برام گذاشت وقتیکه کاملا بی حس بودم» خلاصه آمپول و ک زدن دیگه بدنم از لرزه وایستاد «من خیلی استرس داشتم و اصلا اوکی نبودم ن از درد ن از چیزی فقط میلرزیدم»
حس ک نمی‌کردم و نمی‌دیدم چون به پارچه سبز جلو چشمم زدن ولی وقتیکه شکممو باز کردن صداش میومد خش خش صدا میداد خلاصه شکممو که باز کردن یه فشار به سینم وارد شد درد نداشتااا ولی حس کردم دارن ی چیزیو ازم جدا می‌کنن خلاصه همون لحظه که سرم سنگین شد اهورام بدنیا آوردن صدای گریشو که شنیدم خود به خود اشگم اومد تو اتاق عمل دوتا پرستار کنار من بودن سعی میکردن منو آروم کنن باهام حرف میزدن مدام میگفتن حالت تهو نداری از این حرفا که نداشتم... فقط لبام رو هم نمیموند از شدت لرز منو 9 بردن اتاق عمل 9 و بیست دقیقه اهورام بدنیا اومد🥹💙🧿
ادامه پارت بعد»»»»
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان نینی مامان نینی ۷ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 2
بعد از چندشی شدن از دست سوند داشتم ثانیه هارو می‌میشماردم که زود برم اتاق عمل بی حس شم سوند لنتی رو حس نکنم خیلی میسوخت خدایی تکون ک میخوردم رو تخت کباب میشدم تا اینکه بالاخره لحظه موعود رسیددد و صدام کردن و با کمک پرستار رفتیم ک بریممم ورودی اتاق عمل مامانم اومد و بوسم کرد خیلی قشنگ بووود همسرمم دستمو گرفت و نمیدونم چرا ب بنده خدا زیاد محل ندادم 😂 یه خانوم خدمه خیلی مهربون اومد دستمو گرفت و رفتیم ب سمت اتاق عمل وارد ک شدم هیچکی نبود منو اون خانومه بودیم روی تخت نشستم سوند همچنان رو مخم بود کم کم بقیه اومدن فشارم نوار قلبم و اینا رو چک کردن و یچیزایی برای نوار قلب ب سینم وصل کردن و دکتر بیهوشی اومد دوباره گفتن بلند شو و بشین و سرتو بنداز پایین و تکونم نخور من ازین قسمت خیلی میترسیدم چون بهم گفته بودن درد داره فلان ولی خب متاسفم ک میترسونن بقیرو اصلا اونجوری درد نداشت در حد یه آمپول ساده بود و تموم شد و بعدش باز گفتن آروم بخاب و دکتر بیهوشی همش اسممو می‌پرسید و یه چند ثانیه بعد گفت پای چپتو بیار بالا پاهام خیلی سنگین و داغ شده بود و بار دوم ک خواست نتونستم بیارم بالا بی حسی هم حس بامزه ای بود انگار هر پام 300 کیلو بود 😂
مامان دلی🤍🌙 مامان دلی🤍🌙 ۲ ماهگی
مامان ✨سوینم🫀🧿✨ مامان ✨سوینم🫀🧿✨ ۱ ماهگی
#پارت دوم
#تجربه زایمان طبیعی
خب تا ساعت ۱۲ شب تشکیل پرونده دادیم و ۱۲ رفتم بخش زایمان
اولش نوار قلب گرفتن خوب نبود یکی دو ساعت برای نوار قلب چون بهم وصل بود نتونستم ورزش کنم
بعدش سرم و دارو زدن بهتر شد نوار قلب جدا کردن و ورزش کردم
تو اوج درد ها موقع انقباض می‌گرفت من ورزش میکردم بشین پاشو و قرکمر میرفتم
همینجور ادامه دادن تا ۵ سانت شدم و همسرم اومد پیشم تا ی ساعت کنارم بود ماساژم داد آرومم کرد و بعدش اسپاینال شدم
از کمر ب سه تا ناحیه امپولش رو زدن بیحس کردن خیلیی آروم شدم فقط دوس داشتم بخوابم و خابیدم ی ساعت

بعدش ماما همراه اومد پاشدیم ورزش کردن رفته رفته همه چیو داشتم حس میکردم در صورتی ک باید فقط حس فشار میداشتم ولی کل بی حسی پریده بود و من همهههه چیو داشتم حس میکردم کل دردام شروع شده بود شدییید شدیییدددد

همینجور داشتم ورزش میکردم ک یهو حس فشار شدییید دفع مدفوع و ادرار انگار داشتم فقط جیغ میزدم
سریع بردنم رو تخت زایمان بعد چند تا زور زدن بالاخره نینی ساعت ۶ونیم صبح دنیا اومد وقتی صداشو شنیدم 🥺 وقتی گزاشتن رو قفسه سینم بهترین بهترین حس عمرم بوووودد🥹
بچه رو بردن برا تمیزکاری و منو برا بخیه آماده کردن
خیلییی بخیه زدنش درد داشت من همه چی حس کردم وقتی سوزن فرو میکرد و نخ میکشید 🥲😩
خلاصه کارام تموم شد بعدش مامانم و همسرم اومدن پیشم و مامانم پیشم وایساد بچه رو شیرش دادم و بعد ساغت ۸ هم رفتیم بخش
مامان جوجوشهریار🩷🐥 مامان جوجوشهریار🩷🐥 ۳ ماهگی
تجربه سزارین۱
💔😣اون هنه پیاده روی و تلاش آخر ۴سانت شدم منو بستری کردن دردم با فاصله میگرف ولی زیاد بود بستری کردن بردن بعد نوار قلب بچرو گرفتن ۴.۵بار میگفتن زیاد جالب نیس فلان پرستارا بعد گف نمیتونیم ورزشت بدیم یا آمپول فشار تا ندار قلب خوب نباشه بعد دوساعت ماما شیفت عوض شد اومد با ی چیزی تو بدنم کرد محکم گف فقط زور بزن کیسه آبم پاره کرد گفتن اتاق عمل رو آماده کنید اورژانسی
بعد من گفتم جیشده نوار قلب خوب نیس گفتن ن پانشو سوند وصل کردن خیلی بد بود اونم ویلچر آوردن منو گذاشتن دیدم ی دستمال زیرم پهنه سیاهه بچه مدفوع کرده بود ک اورژانسی سز شدم تا گفتن اتاق عمل آماده بشه خود ب خود بهم شوک وارد شد دستام صورتم دستام بیشتر لرزش خیلی خیلی شدیدی گرف فقط میلرزیدم آمپول رو زدن ب کمرمو...پرده کشیدن و من همچنان میلرزیدم ماما خودم اومد دستامو گرف کنترلم کنه نمیتونست آخر دکتری ک آمپول زد ب کمرم آقا بود گف اشکال نداره آروم دستش و بگیر ماما دستامو گرف دیگ پرده کشیدن دوتا زن بودن عملم کردن وقتی آمپول و زدن بی حس شدم بعد دلم میخاس پاهامو تکون بدم نمیتونستم لرزشم ی طرف عملمم ی طرف دردی نداش فقط می‌فهمیدم ی حس کشش بدون درد
دیگ عملم تموم شد و صدای ماهلین اومد🥹🥲بهترین حس دنیا گریه میکرد گذاشتن رو صورتم اشکام ریخت همینجوری میلرزیدم
بعد منو بردن ریکاوری
ماما بچرو گذاش سینم دهنش کرد ببینه میتونه بخوره
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۵ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۵ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان پسمل کوچولو مامان پسمل کوچولو ۱ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی پارت هشت😇
شکمم خالی شد و اون احساس زور از رو واژنم برداشته شد وراحت شدم
یه کاور پهن کردن رو سینم به محض اینکه بچه اومد خوابوندن رو سینم
بهترین  حس دنیا بود ❤یکم صورتشو تمیز کردن و چسبوندن ب صورتم
گرمای پوستشو حس میکردم و اروم گرفتیم جفتمون 👼💕
و پسرم ۲۷ آذر ساعت ۱۹:۳۰ ب دنیا اومد قربونش برم😌❤
دیگ بچرو بردن و دکترم شروع کرد بخیه زدن ک اصلا هیچی حس نمیکردم
کامل واژنم بی حس بود ! بعد پسر کوچولومو آوردن و وزنش ۳۵۰۰ بود ک دکترمم تعجب کرد و گفت اگ بیشتر میموند ب ۴ کیلو میرسید و زایمانت خیلی سخت میشد بعد از یکی دوساعت  پسرمو لباس پوشیده لای پتو آوردن و خودشون کمک کردن و همونجا یکم شیر دادم بهش ...بعد از زایمان انگار یهو شیر جوشید از سینه هام چون قبلش هیچی نمیومد...بعد بردنم بخش و مامانم و شوهرم اومدن پیشم
فقط اینو میدونم ک ما زنا خیلی قوی هستیم و از عهده هرچیزی برمیایم❤و اینگونه میشود  ک بهشت زیر پای مادران است و بس👌💎
مامان فندوق کوچولوم مامان فندوق کوچولوم ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت 5
و حس میکردم بهترین کارو در حق خودم و دخترم میکنم چون دیگ خودمو گول نمیزدم خلاصه رفتم پرونده تشکیل دادم و کارای بیمارستان عصر امدم خونه و آماده شدم ساعت 5صبح بیدار شدم اصلا از حس حالش نگم ک عالی بود هم استرس هم ترس هم خوشحالی هم هیجان همش قاطی شده بود ساعت 5صبح با ابجیم و شوهرم راهی بیمارستان شدم
من از اول بارداریم ی بیمارستان دیگ تحت نظر بودم اما اون بیمارستان سز درخواستی انجام نمیداد خلاصه رفتیم داخل و اتاق گرفتیم عمومی گرفتم دوتا تخت بیشتر نداشت و زائو اون روزم فقط خودم بودم برای همین دیگ خصوصی نگرفتم خوبیش این بود ابجیم و شوهرم هردو باهام بودن😁و کسی چیزی نمیگفت خلاصه لباس اتاق عمل با ترس لرز پوشیدم ماما امد و برام سوند ادراری گذاشت واقعا اونقدرا عمیق نزاشت ولی واسه من جهنم بود از وقتی گذاشت من دیگ حالم بد شده بود و گریم گرفته بود از درد اونجا فهمیدم ک چ کار خوبی. کردم امدم سزارین😂
خلاصه منو بردن اتاق عمل و گفتن بی حسی میزنیم بی هوشی انجام نمیدیدم منم قبول کردم جو اتاق عمل اولش یکم سنگین بود بعد با رفتار پرستارها و دکترم و دکتر بیهوشی کلا تغییر کرد و جو آروم تر شد نشستم و سوزن بی حسی رو آروم آروم زد همرو یحا خالی نکرد واقعا اصلا هیچچچچچ دردی نداشت اصلا فقط خود ب خود بدنم یهو می‌پرید دیگ دوتا از پرستار هام دستامو گرفته بودن کلی امید میداد تا دکتر بی حسی ژد سریع پاهام گرم شد
آروم آروم من عقب برد خودش و خوابوندم آروم روی تخت کم کم از شکم ب پایین بی حس شدم ی حال عجیبی داشت حس سبکی بود دوست داشتم بخوابم