❤تجربه زایمان سزارین ۳
سروم وصل کردن و هوشبری اومد و امپول اسپاینال رو زد باورتون نمیشه حتی اندازه وصل کردن انژیوکت هم درد نداشت یه سوزش خیلی ریز داشت چندثانیه بعدش تموم
گفت سریع دراز بکش همون لحظه پاهام شروع کرد گز گز کردن فهمیدم دارم بی حس میشم سریع رو تخت دراز کشیدم یه خانوم اومد و با بتادین روی شکمم و رون هام و کشاله رونم کشید دیگه کم کم داشتم بی حس میشدم
استرسم بیشتر شد وقتی دکتر اومد ولی کاملا بی حس شده بودم و اصلا از قسمت سینه به پایینم رو حس نمیکردم خیلی جالب و باحال بود😅 تقریبا بعد از ۵ الی ۱۰ دیقه صدای یه چیزی شبیه فیششش شنیدم انگار خون میپاشه اونجوری بود نفهمیدم چیه🤔 یهو یه صدای هیجان انگیز و جدید تو اتاق پیچید🥺 قلبم از هیجان شنیدن صداش تند تند میزد و بی اختیار گریه کردم خیلی حس قشنگی بود خیلیییی همه بهم تبریک گفتن گذاشتنش رو سینم ولی من هیچی حس نکردم فقط شنیدم دکتر گفت میخوام بزارمش رو شکمت

۶ پاسخ

چراااا من الان عر میزنممممم ای خدااااا😭😭😍😍😍

طبیعیه اشک من الان جاری شد؟!!

مرسی که اینقدر قشنگ توضیحات رو نوشتی🫶🥹😘😘

ای جانم
شبیه رمان ها شد

من از اسپاینال خیلی خیلی خیلی میترسم خدا کنه برای منم درد نداشته باشه😣

من هفته دیگه زایمانمه سوند لعنتی برام شده یه غول

سوال های مرتبط

مامان اِما مامان اِما ۴ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۲ روز وقت دارم تجربه زایمانمو بنویسم .
۱۷ ام فروردین ساعت ۶ صبح رفتم بیمارستان تا پرونده سازی کردن و دکتر اومد شد ۱۰ ونیم ، ساعت ده و نیم منو بردن اتاق عمل از آمپول بی حسی و سوند خیلی میترسیدم چون اینجا خیلی ازشون بد گفته بودن همه با سرعت شروع کردن کارامو انجام دادن خیلی عجله ای تند تند همه کارارو میکردن وقتی شروع کرد آمپول بی حسی رو بزنه تو کمرم یهو از ترس تمام بدنم شروع کرد لرزیدن که یکی از همون بچه های اتاق عمل اومد دستمو گرفت و هی باهام حرف زد که چیزی نیس و آروم باش ، برخلاف تصورم اصلا آمپولش درد نداشت
و بدنم شروع کرد گز گز کردن و حس میکردم دارم بی حس میشم بدنم گرم گرم شد تو همین حین سوند هم برام وصل کردن که اونم اصلا حس نکردم چون دیگه بی حس شده بودم تقریبا ، دکترم اومد داخل و سریع یه پرده کشیدن جلوم اما نازک بود و میدیدم چیکار میکنن فقط تنها مشکلی که داشتم هی حالت تهوع میگرفتم و نفسم میگرفت یجایی حس کردم دارم بالا میارم گفتم من دارم بالا میارم سریع سرمو چرخوندن گفت تو یقه خودت بالا بیار اشکال نداره ، منم یکم اونم آب بالا آوردم و اکسیژن برام گذاشتن ، یهو دیدم دکتر بچه رو کشید بیرون همش استرس داشتم میگفتم بچم سالم باشه ، صدای گریشم شنیدم ، بعد از چند دقیقه اومدن گذاشتنش روی صورتم 😍 دیدم یه دختر ناز و مامانی که هیچ شباهتی به خودم نداشت و کلا کپی برابر اصل باباش بود 😍😂 همه اینایی که گفتم یه ربعم نشد از لحظه اول که وارد شدم تا لحظه ای که صدای بچه رو شنیدم یه ربعم نشد، از توی اتاق عمل زنگ زده بودن و صدای بچه رو برای باباش هم گذاشته بودن .ادامه
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان ماهوین 🌙 مامان ماهوین 🌙 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
همون لحظه دختره دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت شل کن،اونلحظه فهمیدم سفت کردن شونه هام کارو خراب کرده و دیگه بعدش سوزن وارد شد و مواد رو تزریق کرد،از دردش بخوام بگم خیلییی درد کمی داشت اصلا اونجوری که فکر میکردم و میترسیدم نبود و درد انژیو از این بیشتر بود، چند ثانیه بعد تزریق پاهام شروع کرد گرم شدن و کم کم اومد تا بالا تنه، بعد درازم کردن رو تخت و پرده رو کشیدن،من حس کردم نفسم داره میگیره و گفتن چون امپول رو از بالاتر تزریق کردن این حس سنگینی رو رویه سینه دارم و بهم اکسیژن وصل کردن، حین عمل هیچ دردی حس نمیشد ولی حس کشش و فشار کامل حس میشد،یجایی که شکمم رو فشار دادن تا ماهوین بیرون بیاد رو قشنگ فهمیدم و بعدش صدای گریه دخترم اومد،کل زمان دراوردن نی نی ۵ دقیقه بود و بعدش تا بخیه بزنن خیلی طولانی تر بود،از همون لحظه که دخترم دراوردن بشدت لرز گرفتم،آمپولم زدن ولی آروم نشدم،دخترمو آوردن چسبوندن صورتم و بعدش دکتر همونجا ماساژ رحمی انجام داد و ساکشن زد و بخیه تموم شد بردنم ریکاوری
بهم پمپ درد هم وصل کردن
مامان یزدان🤰😍🩵 مامان یزدان🤰😍🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت اول زایمان سزارین
من سزارین اختیاری بودم دکترم گفته بود جمعه صبح ساعت ۵ بیمارستان باش من صبح رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادن و نوار قلب بچه رو چک کردن و فشارم رو گرفتن خداروشکر همه چی اوکی بود بعد لباس دادن پوشیدم گفتن ساعت ۸ و نیم می برن اتاق عمل بعد من از هیچی نمی ترسیدم فقط از سوند گذاشتن می ترسیدم یکم بعد پرستار اومد پرده رو کشید گفت سوند میزارم گفتم یا خدا من می ترسم خلاصه کنم سوند رو گذاشت درد نداشت ولی خیلی سوزش بدی داشت اصلا نمی تونستم بشینم همون طور که فک می کردم بده واقعا بد بود ساعت ۸ ونیم بردن اتاق عمل شدیدا استرس داشتم پرستار دلداریم میداد می گفت چیزی نیس تو اتاق عمل کولر روشن بود و من لرزش بدی گرفتم گفتم سردمه کولر رو خاموش کردن ولی لرزش من از استرس بود گفتن بشین رو تخت پاهاتو دراز کن دستات رو بزار رو زانو و خم شو تا آمپول بی حسی رو بزنیم از آمپول نمی ترسیدم و خداروشکر راحت زدن مثل آمپول سرما خوردگی که به پا میزنن هستش اصلا نترسین گفتن زود دراز بکش دراز کشیدم همون لحظه یه گرمای شدیدی اومد به پاهام و بی حس شدن تا معدم بی حس بودم اصلا چیزی نفهمیدم من فک می کردم هنوز شروع نکردن که یهو دیدم صدای گریه بچه اومد نمی تونم حسم رو توصیف کنم خیلی حس خاصی بود با صداش بغض کردم شدیدا دکتر بچه رو بهم نشون داد و برد تمیزش کنه
مامان سوگند و دوقلوها مامان سوگند و دوقلوها روزهای ابتدایی تولد
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت ۲
خانم دکتر شهریور هم اومدن تو اتاق و باهام صحبت کردن و چقدر ارامش داشتن
پرستار واسم انژیوکت وصل کرد و بعد از حدود یک ربع دکتر بیهوشی اومد و ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بی حس منم گفتم بی حس و پمپ درد هم قبلا گفته بودم میخوام ولی پشیمون شدم و اونجا گفتم نمیخوام
دکتر شهریور و یکی از پرستارها کمک کردن بشینم و دوتا دستامو از یک طرف دکتر شهریور و طرف دیگه یکی از پرستارها گرفت و دکتر بیهوشی گفت پاهات صاف باشه و شونه هات شل بگیر و سرت پایین باشه و هر کاری که انجام میداد توضیح میداد که من نترسم میگفت دارم کمرت میشورم بعد بتادین میزنم بعدش هم گفت الان میخوام امپول بزنم خودت نکشی خداروشکر اصلا درد نداشت در حد یه امپول کوچک بود که حس کردم بعدش هم سریع خوابوندنم و پرده هم جلوم کشیدن و اول سوند وصل کردن که هیچی حس نکردم و بی حس بودم
دکتر بیهوشی تا وقتی کامل بی حس نشدم نرفت و میپرسید دائم که حسم چطوره و اول مور مور شد پاهام و گرم شد حتی تا زمانی که شکمم دکتر داشت بتادین میزد و یخ میشد یه چیزایی حس میکردم که دکتر گفت طبیعیه و بعدش که کامل بی حس شد پاهام دکتر بیهوشی رفت
بعد که کامل بی حس شدم حالت تهوع و نفس تنگی گرفتم حتی با ماسک اکسیژن هم حس میکردم الان نفسم میگیره که ماسک برداشت پرستاره و گفت سرت کج بگیر استفراغ کن اشکال نداره بعد سریع یکی دوتا امپول زد تو انژیوکته بعد چند دقیقه خوب شدم ولی واقعا حس بدی بود داشتم خفه میشدم و گرمم شده بود حال غش داشتم
پرستار کنارم ایستاد دستم گرفت گفت من اینجام هیچی نمیشه و الان بهتر میشی دیگه حالم اوکی شد
موقع عمل هم حس میکردم رو شکمم دارن یه کارایی میکنن ولی درد حس نمیکردم