تجربه سزارين قسمت دوم:
كادر منو راهنمايي كردن كه رو تخت دراز بكشم
و خلاف انتظارم خيلي تخت سفت بود اصلا راحت نبود
همچنان استرس داشتم شديد اينو همه متوجه شدن ،تا دكترم اومد و باهام يكم صحبت كرد و دستمو گرف و خانم كه بي حسي انجام ميدادن امپول رو زد و كلااااا همه كادر انقدر مهربون و با حوصله و صبور بودن كه كلي از استرسم كم شد .
دراز كشيدم و اروم اروم ديگ پاهام داشت گرم ميشد .
كامل كه مطمئن شدن بي حس شدم يه پرده جلوم كشيدن
چند دقيقه نگذشته بود ك صداي گريه دخترم رو شنيدم
البته يه تجربه بگم من تا اين لحظه سر هيچي درد نداشتم ولي بچه رو كه ميخان در بيارن ي مقدار واقعا درد داشت
انگار قلبم داشت از جاش در ميومد نميديدمش فقط از دكتر پرسيدم حالش خوبه؟
و گف بله و داشت توصيف ميكرد
بهم گفتن تميزش كنن ميارن بغلم
انقدر كادر ريلكس بودن كه ديگ استرسم از بين رفت
دخترم رو اوردن گذاشتن بغلم واقعا حس جديد و عجيبي بود باورم نميشد اين دختر منه

۳ پاسخ

من زایمان اولم موقع درآوردن بچه احساس میکردم قلبم کنده شد تا مدت ها قفسه سینه درد میکرد ولی زایمان دومم دکترم خیلی آروم منو عمل کرد اصلا به دنیا اومدن بچه رو متوجه نشدم.

من از اول عمل تا اخرش داشتم بالا میاوردم..خیلی بد بود.خارش شدید بدن گرفتم.و کل بدم ورم کرد.و جوش زو. مخصوصا صورتم پاها و دست ها..رنگم هم شد مثل زرد چوبه

ای جانم بسلامتی انشاا..

سوال های مرتبط

مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۱ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد
مامان نخودچه مامان نخودچه روزهای ابتدایی تولد
مامان Ayhan.💙Orhan مامان Ayhan.💙Orhan ۲ ماهگی
خاطره زایمانم
پارت 3
ولی عجیب فضای اتاق آروم بود داشتم دعا میکردم برا همه با خودم میگفتم دیگه تموم شد دیگه میاد بغلم بازم میخواستم گریه کنم ولی اینبار به خودم گفته بودم گریه و استرس بی استرس می ترسیدم مثل سزارین قبلیم بی حس نشم و ببهوشم کنن برا همون خودمو کنترل کردم پرستاری که بالا سرم قرار بود بمونه اومد و باهام کلی حرف زد همشون باهام حرف میزدن خیلی هوامو داشتن کلی استرسم کم شد رفتم رو تخت و داشتم باز ایت الکرسی و می‌خوندم به پرستار گفتم دستمو بگیره چون از سوزن اسپاینال می ترسیدم ولی بر خلاف تصوراتم ترس چندانی نداشت نسبت به قبلی واقعا خوب بود وفوری پاهام گرم شد و دکترم اونجا سوندو بهم وصل کردن وهیچی نفهمیدم 😁 تا ایجاش همه چی خوب بودش منم داشتم همش دعا می‌خوندم قلبم داشت از سینم در میومد حسشو نمیشه با چیزی مقایسه کرد ولی اون فشاره که میاوردن تا بچرو در بیارن رو کامل متوجه می‌شدم حرکات پسرم توشکمم رو می‌فهمیدم از پرستار که می‌پرسیدم میگف اخرشا دیگه یه چیز عجیبی که اینجاش حس کردم اینکه قفسه سینم و قلبم درد میکرد شدیدا بطوریکه به پرستار میگفتم توروخدا قفسه سینمو ماساژ بده درد میکرد بعد اون لرز شدید گرفتم و پسرمو از شکمم در آوردن🥹
مامان دلی🤍🌙 مامان دلی🤍🌙 ۲ ماهگی
مامان ماهوین 🌙 مامان ماهوین 🌙 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
همون لحظه دختره دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت شل کن،اونلحظه فهمیدم سفت کردن شونه هام کارو خراب کرده و دیگه بعدش سوزن وارد شد و مواد رو تزریق کرد،از دردش بخوام بگم خیلییی درد کمی داشت اصلا اونجوری که فکر میکردم و میترسیدم نبود و درد انژیو از این بیشتر بود، چند ثانیه بعد تزریق پاهام شروع کرد گرم شدن و کم کم اومد تا بالا تنه، بعد درازم کردن رو تخت و پرده رو کشیدن،من حس کردم نفسم داره میگیره و گفتن چون امپول رو از بالاتر تزریق کردن این حس سنگینی رو رویه سینه دارم و بهم اکسیژن وصل کردن، حین عمل هیچ دردی حس نمیشد ولی حس کشش و فشار کامل حس میشد،یجایی که شکمم رو فشار دادن تا ماهوین بیرون بیاد رو قشنگ فهمیدم و بعدش صدای گریه دخترم اومد،کل زمان دراوردن نی نی ۵ دقیقه بود و بعدش تا بخیه بزنن خیلی طولانی تر بود،از همون لحظه که دخترم دراوردن بشدت لرز گرفتم،آمپولم زدن ولی آروم نشدم،دخترمو آوردن چسبوندن صورتم و بعدش دکتر همونجا ماساژ رحمی انجام داد و ساکشن زد و بخیه تموم شد بردنم ریکاوری
بهم پمپ درد هم وصل کردن
مامان نــیــلا✨ مامان نــیــلا✨ ۱ ماهگی
پارت دو
پرسنل اونجا همش باهام شوخی میکردن میخندیدن که جو یکم برام آروم شه ولی من کلا شک بودم گفتن بشین رو تخت نشستم گفت دراز بکش سوند بزارم من دراز کشیدم گفت اول می‌خوام شستشو بدم که عفونت نگیری نترس خودتو شل بگیر من سعی کردم خودمو شل بگیرم تا به خودم اومدم دیدم تموم شد😐
یکم احساس سوزش داشتم تا اومدم به سوزش سوند فکر کنم گفتن بلندشو بشین آمپول بی حسی بزنیم گفتن شونه هاتو شل کن سرتو بنداز پایین انجام دادم اصلااااا درد نداشت دردش در حد همون آمپوله که تو دست یا پا میزنن پاهام کم کم داغ شدن سوزش سوند ام کلا رفت کمکم کردن دراز کشیدم دکتر با بتادین کشید رو شکمم گفتم وای من که هنوز حس دارم متوجه میشم دکتر گفت هنوز میخواییم بیست دقیقه دیگه شروع کنیم دیدم پرده رو کشیدن جلوم دکتر همون موقع دست بکار شد فهمیدم که کلا دیگه بی حس شدم تکونایی که می‌خوردم رو متوجه می‌شدم ولی اصلا درد نداشتم حالت تهوع گرفتم گفتم بهشون ی آمپول زد یکم بهتر شدم دکتر گفت بچه گیر کرده دکتر بیهوشی گفت می‌خوان یکم فشار بیارن رو قفسه سینت نترس می‌خوان بچه رو هل بدن پایین فکنم دونفر بودن قفسه سینمو فشار میدادن که ی دفع قشنگ ترین صدای دنیا رو شنیدم دخترم گریه میکرد منم گریه میکردم میگفتم حالش خوبه می‌تونه نفس بکشه آخه 37هفته به دنیا اومد
مامان آرکان💙 مامان آرکان💙 ۲ ماهگی
تجربه سزارینم روبگم
12 آذر بود که ساعت 6و30دقیقه راهی بیمارستان شدیم و ساعت 7 رسیدیم بیمارستان و کارای بستریم رو کردن و گفت دکتر گفت ساعت 8و15 دقیقه مریض رو بیارین اتاق عمل و منی که خیلی استرس داشتم رفتم دراز کشیدم سوند رو وصل کردن چه دردی هم داشت لامصب 🥲
بعد ک وصل کردم منو بردن اتاق عمل و نشوندنم رو تخت و گفتن نترس بعد این که دکتر بیهوشی اومد یکم ترسیدم و پرستارا از هردو طرف منو گرفته بودن ک نترس چیزی نمیفهمی بعد این که امپول رو زد یکم درد داشت قابل تحمل بود بعد اون گفتن خانم زودی دراز بکش و من دراز کشیدم و بدنم کم کم بی حس شدم و تو. دلم آشوب بود و با خودم میگفتم الان شکمم رو برش میزنن و چطور میتوتم دردارو تحمل کنم🥲بعد اینکه یه فشار محکم به شکمم دادن تا بچه رو بیارن بیرون خیلی دردم گرفت و یهو صدای بچم تو اتاق پیچید🥹و اون گریه میکرد منم همزمان با اون اشک میریختم و دکتر اورد نشونم داد گفت اینم گل پسرت 🥹بعد اینکه خشکش کردن اوردن نشوندن رو صورتم با اون دستای کوچولوش دماغم رو گرفته و آروم شد ولی اشک شوق دوباره مادر شدن امانم نمیداد🥲همه اون دردا و استرس ها از یادم رفت و بچه رو بردن تا لباساشو تنش کنن و منم بعد ده دقیقه بردن ریکاوری و بعد چند لحظه بچه رو اوردن و گفتن گشنشه و سینمو دادن ک بخوره وای که چقدر درد داشت 🥲
بعد یه ساعت منو بردن بخش و کم کم دردهام شروع شد خیلی بد بود الا اون اولش ک از، تخت میای پایین نفس آدم میگیره 🥺من تا 8 روزگی خیلی درد داشتم ولی می ارزید به داشتن همچین گل پسری فداش بشم من🥹🫀🧿خلاصه که سزارین خیلی سخته تا طبیعی
امیدوارم همتون نی نی هاتونو بسلامتی بگیرین بغلتون🥰👶🏻
مامان ⁦👨‍👩‍👧‍👦⁩ مامان ⁦👨‍👩‍👧‍👦⁩ ۱ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۶ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......
مامان مانلی 🩷 مامان مانلی 🩷 ۱ ماهگی
پارت 3
صبح ساعت 5 اومدن صدام زدن که برام سونو بذارن ، اصلا سخت نبود فقط خودم شل گرفتم و در حد سی ثانیه سوزش داشت و بعدش برطرف شد ، بهم گفتن دکتر ساعت 9 میاد و نوبتی عمل میشین.. من رو حدود ساعت 11 صدا زدن و با کلی استرس رفتم برای عمل ...تو اتاق عمل اول پرسنل بیهوشی رو دیدم که خیلی خوش اخلاق بودن و منو روی تخت آماده کردن و باهم حرف زدن که ازم پرسید اسم دخترت چیه گفتم مانلی 🩷 گفت واییییی چه خوب دختر منم مانلیه و خیلی خوشگل و نازه مطمئن باش دختر توام همین جوره.. دیگه چند دقیقه بعد گفتن سرتو خم کن جلو و تکون نخور که آمپول بی حسی رو بزنیم اما خب قسمت بد ماجرا این بود که من بی حس نشدم‌با یه امپول و مجبور شدن 5 تا آمپول بزنن برام و اینم بگم که برای من آمپول ها خیلی دردناک بود خیلی.. بعدش دیگه بی حس شدم و دکترم اومد و شروع کرد به خوش و بش کردن و شروع کرد به جراحی ، من هیچی حس نمی‌کردم و فقط استرس داشتم که بچه مو سریع ببینم و حدود یه پنج دقیقه ای طول کشید که بچه رو به دنیا آوردن من اولین سوالم این بود که سالمه ، گفت آره خدا رو شکر سالمه خیلی هم خوشگله اینو که گفتن من از هیجان اینقدر گریه کردم که طپش قلبم بالا رفت و سردرد گرفتم همون جا برام آرم بخش تزریق کردن که آروم بشم بعدش صدای گریه دخترم اومد و من اون لحظه انگار هیچ دردی نداشتم هیچی... آوردنش گذاشتن کنار صورتم و دیدمش قلبم داشت میزد بیرون براش درسته که کوچولو بود اما شبیه فرشته ها بود و صورتش عین برف بود