پارت ۱۱ زایمان زودرس ان آی سیو
۱405/5/15

💝😀💝😀💝😀💝😀

رفتم بخش
اولین کاری ک کردم کلی عکس گرفتم ازش
چرا دروغ بگم اینم ی پواَن بود برام

بخش خیلی بهتر بود
جای خالی مادران بزرگ تر بود بیشتر می‌تونستی صحبت کنی
کارای بچه رو خودمون میکردیم
شیفتی مراقب بچه هامیموندیم ک ب مامانا فشار نیاد
اونجا پیش اون مامانا تجربه قشنگی بود
ولی چی سخت بود این ک من خون ریزی شدید داشتم

یادمه روز آخر
منتظر جواب آزمایش و سونو بودم

میدونستم ترخیص میشم برا همین کارای ترخیص انجام داده بودم
داشتم لباس اوستا رو تنش میکردم

با مامانی دیگ حرف میزدم
یهو دیدم از لایه دام چکه چکه داره خون میاد
با این ک نوار بهداشتی گذاشته بودم ولی آنقدر شدید بود تا برسم ب سرویس تموم راه رو خون شده بود

از شدت خون زانوهام ب هم میخورد می‌لرزید

اومدم بیرون از سرویس ک برم بیش اوستا
دیدم مامانا پشت بند من هر کدوم اومدن بیرون تو راه رو و بخش ک خون ریخته شد بود رو با دستمال کاغذی پاک میکردن (شیف نظافت اون روز چندتامرد بود)

دستمو گرفتن بردن پیش اوستا
بلند بلند گریه میکردم از بی کسی ازین ک هیچکی کنارم نبود

با همون وضعیت کارای ترخیص هم خودم کرده بودم

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 8از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/8
🩵🩵🩵🩵🩵🩵💙💙💙💙💙💙💙

روزا داشت می‌گذشت خیلی خیلی سخت من خسته بودم انظر روحی و جسمی خیلی داغون بودم آنقدر ک نخابیده بودم توهم میزدم

خونمون تا بیمارستان خیلی خیلی دور بود اجازه همراه هم نمیدادن

ساعت 5نیم عصر بود داشتم شیر میدوشیدم
خسته بودم چشامو بسته بودم

دیدم از تریبون کد 99رو زدن چند ثانیه بد تموم دکترا بیمارستان ریختن توی بخش
رفتیم ک ببینیم چی شده
من از ترس داشتم میلرزیدم یادمه ک
برا مامانم 3بار کد 99رو زدن

(کد ۹۹رو زمانی میزنن ک مریض ایست قلبی کرد و باید احیا کرد معمولابرنمیگردن مگر این ک معجزه بشه)

ی لحظه روزای سختم با مامانم برام تدایی شد

دیدم ی خانم با حجاب دیوارو گرفته بلند بلند گریه می‌کنه پرستار داره دلداریش میده

اوستا رو سینم بود دیدم دکترا کل بخش ریختن تو ان آی سیو گفتن همه مادرا بیرون

مریض جدید داره میاد
سری بچه رو تو دستگاه گذاشتم رفتیم بیرون

دیدیم همون مادره اومد تو اتاق شیردهی

زانو هاشو گرفته بود گریه میکرد
اوردیمش داخل بهش آب دادیم گفتیم بگو چیشده
گفت بچم دختره اسمش حلماعه ۲۴روزشه
یهو دلم افتاد بیارمش بیمارستان زردی داشت
نگو زردیش از ۱۰یهو رفت روی ۳۰
کبد ریه قلب همه رو از کار انداخت
الان داره با ۲۰درصد قلبش کنار میاد ک اونم فقط با دستگاهه
طی اون چند ساعت ک باهاش حرف زدیم خندیدیم گریه کردیم چندین چند بار پرستارا دکترا اومدن بهش گفتن برو خونه کاراتو بکن دوش بگیر دخترتون آماده کن ...
ولی مادر ک قلبش راضی نمیشه ...

مامانهای دیگ رفتن من موندم اون خانم
خیلی خسته بودم آنقدر گریه کرده بودم چشام ریز شده بود
صدام کردن ک برم شیر بدم ب بچه
(تمرین داشت ک سینمو بگیره ن لوله نی رو)
مامان سورنا مامان سورنا ۴ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت ۱۰از زایمان زودرس

۱405/5/11
💙🩵💙🩵💙💙🩵💙🩵💙🩵🩵🩵


کلسیم از سرم بهش وارد میکردن

دو بار هم در هفته سونوی مغز داشت

سونو اول سر ک تشخیص داده شد کیست داره

باید بهتون قبلش توضیح بدم ب طور خلاصه
ک

کیست توی سر نوزاد اصلا ترسناک نیس
نترسید ب گریدش نگاه کنین

از 1تا 4هست

1تا 2اوکیه

3تا4وخیمه

برای همه نوزاد ها هستن برای نوزاد های ک زودرس ب دنیا میاد بیشتر گرید و به مرور کمترکمترمیشه تا بچه ب هفته 38میرسه از بین نمیره چون نوزاد کامل ترشده

برای اَوستا از 1تا 2بود

دو بار بدش ک توی یک هفته گرفتن همون اندازه بود هیچ تغییر نکرده بود
یعنی ن زیاد شده بود ن کمتر

11
12
13
14
ک رسید بیماری بخش ان آی سیو خیلی بیشتر شده بود
بهم گفتن ک بچت می‌ره تو بخش
و من ذق زده خوشحال
(توی بهش نهایت دو روز نگه دارن)

بهم گفتن ی سونو ی آزمایش کلسیم داره خوب باشه بد دو روز ترخیص میشه

خداروشکررررر انگار دنیا برام بهشت شده بود

باید ی چیزی رو پارت بعد بهتون بگم چون خیلی مهمه 🙂
مامان آیهان کوچولو👶 مامان آیهان کوچولو👶 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی ۳
انقد حالم بد بود ک یادم رفته بود ب ماماهمراهم بگم دارم میرم شهدا بنده خدا رفته بود امام رضا دیده بود من نیسم همسرم رف دنبالش آوردش شهدا اینم بگم ک از قبل گفته بود همه بیمارستانا میره جز شهدا ولی من یادم رفته بود زنگ زد بهم ک من قبلا گفته بودم شهدا نمیتونم بیام اگ میتونی برو فرقانی ولی نمیتونسم درد داشتم انقد ک دلم میخواس همونجا بمونم و زایمان کنم با اینکه از شهدا خوب نشنیده بودم حالا نمیدونم ب چ دلیلی ولی با ی مکافاتی گذاشتن ک بیاد بالا سرم خلاصه ک اون شب هیچ چیزی درست پیش نمی‌رفت و حالم خیلی بد بود و فقط گریه میکردم اونجاهم دوباره ازم ان اس تی گرفتن ک خیلی رو مخ بود باید تقریبا نیم ساعت میخوابیدی منم ک تا دردم میگرف دلم میخواس بپیچم ب خودم ک هی میگفتن صاف دراز بکش وگرن انقباض نمیفته نمیتونیم بستریت کنیم با ی مکافاتی تقریبا ۲۰ دیقه دراز کشیدم تا انقباضا بیفته تموم شد و ب همراهم گفتن برو کارای بستریش و بکن ساعت ۵ صبح بود کارای بستری ک تموم شد فرستادنم تو ی اتاق اومدن برا معاینه ک هنو ۳ سانت بودم ماماهمراهم گف ۴ سانت ک شدی بهم میگن میام بالا آخرین معاینه ۳ بودم
زایمان طبیعی بارداری
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم
مامان آلبالو🍒 مامان آلبالو🍒 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم❤️ پارت ۶🧚🏽
بعد از رفتن ملاقاتی ها چند ساعت گذشت تقریبا ساعت ۸ ونیم شب بود بهیار اومد میخواست سوندم رو در بیاره بی حسی منم به حدی رفته بود ک خروج خون با حجم زیاد از خودم رو حس میکردم ، حقیقتش خیلی برام ناخوشایند بود🥲سوند رو ک کشید بازم مقدار دیگه ای خون ازم ریخت یکمم حس سوزش داشت ولی قابل تحمل بود برای من فقط حس چندشی داشت و حس میکردم خیلی کثیفم خیلی😞بعد سونو نوبت رسید ب پلاستیک زیرم من چشمم رو دزدیدم ک نبینم حالم بد نشه همراه خودم نوار بهداشتی سایز بزرگ برداشته بودم ک مامانم دوتاشو داد بهیار هر دو رو برام گذاشت خودش + شورت یکبار مصرف ( به نظر من ک کاملا الکی بود خریدش چون همه یه سایزن کوچیک و اینکه اون حجم از نوارها رو نمیشد با اون شورت پوشوند من با خودم سه تا شلوارکی ک دیگ مصرف نداشتم برده بودم ک‌الوده شه و بندازم علاوه بر نوارها و شورت یبار مصرفی ک تا نصفه پامو گرفته بود شلوارکمم پوشوندن و بعدشم شلوار بیمارستان ، بعد این لباس پوشیدنا رسید به سخترین مرحله سزارینم🫠🔴
بارداری بارداری شیردهی شیردهی زایمان زایمان سزارین سزارین تجربه پوشک شیر نوزاد کودک
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان یزدان مامان یزدان ۸ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
پارت 7از زایمان زودرس ان آی سیو

1405/5/7
💙🩵💙🩵💙🩵💙💙💙🩵💙💙💙


گفتم خانوم اگر اجازه بدین همسرم بیاد ببینه بچه رو اونم ندیده بچشو

اجازه دادن ک بیاد

رفت ت ان آی سیو من رفتم پیش دخترم

در عرض یک رب از رفت برگشت همسرم
تا برسم بالا پیش پسرم

دیدم از دور ی چیز سفید تو سرشه
انگار ی آب یخ ریختن رو سرم
قدم هام کم کم کمترشد
رسیدم بهش دیدم آنژیو کت ک رو پاس بود الان تو سرشه

موهاشو تراشیده بودن ب سرش سرم رو وصل میکردن

خیلی سخت بود خیلی
اشکام سرازیر میشد
چرا اونجا چرا تو سرش!؟!؟
گفتن خیلی بد رگه باید از سرش رگ می‌گرفتیم
دنیا رو سرم خراب شده بود
گفتن برا این مامان خوبی هستی میخایم بهت جایزه بدیم
با صدای لرزون گفتم چی
گفت بیا بچتو بغل کن...
بد از پنج شیش روز اجازشو داشتم ک بغلش کنم

چشامو بستم گفتم مائده قوی باش عب ندارع
گان رو پوشیده بودم پیرهنم رو خوردم سینه هام کلا لخت بود اوستا هم لخت بود باید تماس پوستی می‌داشتیم ک بچه احساس کنه توشکم مادره

تو این عکس اولین عکسی بود ک از منو پسری گرفتن