سوال های مرتبط

مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۷ ماهگی
خب من از تجربه زایمانم بگم: پارت ۱

روز دوشنبه ساعت ۷ صبح بیمارستان بودیم بیمارستانم دولتی بود
کارهای بستری رو انجام دادیم
و ازم nst گرفتن ، که دوتا انقباض شدید نشون داد هی میگفتن درد نداری میگفتم نه
بعد بردنم ی جای دیگ سوند گذاشتن باز nst و باز انقباض شدید
سوند درد نداشت اصلا بیشتر حس بدی داشت
بردنم اتاق عمل و با همه خداحافظی کردم بدجور استرس داشتم ولی
دم در اتاق عمل دکتر ضربان و fhr قلب بچه هارو خواست حدود نیم ساعت منو دراز کش گذاشتن رو تخت اما پیدا نمیکردن برا یکی از قلا رو که دیگ من یهو دیسک کمرم گرفت و هر کار کردم نتونستم از رو تخت بلند شم و چندتا از مردای اتاق عمل اومدن بردنم
خب اونجا دکترم اومد و خیلی ام مهربون بود و کلی حرفای قشنگ زد
وددرد کمر من سر ب فلک کشید یهو
که امپول بی حسی رو زدن و درد انچنان غیر قابل تحملی نداشت ولی بعد زدن امپول حالت تهوع و تنگی نفس و احساس فشار زیادی تو سرم اومد که نفسام ب شماره افتاد اخرش
عملم نیم ساعت طول کشید و صدای گریه ی بچه هامو ک شنیدم خودم رفتم نمیدونم خوابم برد یا بیهوش شدم وقتی هوشیار شدم تو ریکاوری بودم بچه هامو اوردن پیشم و گرمای صورتشون ک ب صورتم خورد تمام غمام تموم شد و تمام زندگی همون یک لحظه بود برام
لرز من شدتش خیلی زیاد بود ک دکترا اومدن بالا سرم و گفتن فوری دستگاه اکسیژن وصل کنید ،و یک ساعتی بهم دستگاه وصل بود
ماساژ شکمیو وقتی دادن ک هنوز بیحس بودم و درد نداشتم
وقتی بردنم تو بخش شوهرم نبود و رفته بود کریر بیاره
مامان مموش مامان مموش ۳ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،
مامان کیان 💙 مامان کیان 💙 ۵ ماهگی
پارت 4..
نمیدونم چقدر طول کشید بخیه زدن تموم بشه با آرام بخش هایی که بهم زده بودن داشتم سنگین میشدم و خوابم میومد بدنم کاملا بی حس بود ولی می‌فهمیدم چند بار تو اتاق عمل شکممو فشار داد و بعدش منو بردن ریکاوری خیلی سرد بود و منم همچنان لرز داشت بدنم تو ریکاوری هم چند بار محکم شکممو فشار دادن ولی چون بی حس بودم درد زیادی رو متوجه نمیشم تا اینکه بعد یک ساعت بردنم تو بخش همش سراغ بچمو می‌گرفتم که دکتر گفت چون بچه نارس هست و منم آمپول ریه نزده بودم باید چند روز ان ای سیو بستری باشه خیلی گریه میکردم ولی خداروشکر میکردم بچم سالمه و همینکه میدونستم چند روز دیگه قراره ببرمش خونه بهم آرامش میداد...
توی بخش هم دو سه بار پرستار شکممو ماساژ داد که درد داشت و چون اثر بی حسی داشت می‌رفت خیلی محکم فشار نمی‌دادن خودشون..
ساعت یازده شب منو بردن بخش و تا صبح گفتن هیچی نباید بخوری همش نگاه ساعت میکردم زودتر صبح بشه بلند بشم برم بچه مو ببینم ساعت هفت صبح اومد اول سوند رو کشید من قبلش یه شیاف گذاشتم که وقتی میگه پاشو راه برو زیاد درد نداشته باشم.. سوند رو که کشید صبحونه خوردم و پاشدم که راه برم چون خیلی دستشویی داشتم..اصلاااا اونقدری که فکرشو میکردم درد نداشت یعنی توی تصوراتم دردش خیلی بدتر بود ولی برای من واقعا قابل تحمل بود..
رفتم دستشویی و بعدش رفتم آن ای سیو بچمو دیدم تا عصر که مرخصم‌کردن سه‌چهار بار رفتم پیش بچم ..
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂
مامان 𝓚𝓪𝓿𝓪𝓷🦢🍷 مامان 𝓚𝓪𝓿𝓪𝓷🦢🍷 ۴ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...