پارت چهارم 🥴☹️

بچه رو نشونم داد گفت ک نگاه بچت سالمه داره گریه می‌کنه فقد تنفسش کمع دیگه بچمو بردن و من موندم با یه عالمه فکرو غصه و گریه
دیگه دکتره اومد بخیه زد
بخیه های داخلی ک درد نداشتن
اما امان از بخیه های بیرونی ک هر نخی ک میکشیدن من صدا می‌رفت تا آسمون میگفتم یکم بیحسی بزنید میگفتن زدیم اثر ندارع آخ😑😑
بخیه زدن و جمع کردن وسایلاشونو
و رفتن هر چقدر از حال بچم میپرسم هیچکی هیچی بهم نمیگه
من اون شب رسماً تو زایشگاه مردم دکترا یجوری نگام میکردن فک میکردم خدا نکرده بچمو از دست دادم
هر چقدر بهشون میگفتم منو ببرید بخش میگفتن تخت خالی نداریم
شب ساعت ۱۲:۱۰دیقه زایمان کردم صبح ساعت ۱۰منو بردن بخش ک مردم حتی گوشیم باهام نبود ک زنگ بزنم همسرم حال بچه رو بپرسم
یه پرستاره به شوهرم گفته بود ک هم حال بچت خرابه هم حال زنت
اونم حالش بد شده بود
خلاصه اوردنم بخش مادر شوهرم باهام بود گفت منو نزاشتن اما شوهرت رفته بچه رو دیده
حال بچه رو پرسیدم از شوهرم گفت ک تنفس مصنوعی بهش وصله امید به خدا تو زیاد فکر نکن
اینقدر گریه کردم ک دیگه داشتم دیوونه میشدم
مادر شوهرم هی میگفت گریه نکن امید به خدا چرا اینقدر دیوونه ای ایشالله بچت سالمه
بچم ۶شب تو ان ای سیو بود و منی ک هزار تا فکر و غصه تو ذهنم بود یساعتش نمی‌گذشت درد و بخیه های خودمو ک اصن از یادم رفت فقد میگفتم خدایا بچمو سالم ازت می‌خوام سالم از اونجا بیاریش بیرون🥲🥲

۶ پاسخ

خب بعد چی شد الان چطورع

ای خدا چقدر سخت بوده ایشلله سلامت باشه

اینقد دیربه دیر میزاری ماجریان ویادمون میره. بازمیریم قبلیومیخونیم تایادمون میاد،حالاشکرخدا فرزندت خوبع؟

شما هفته چندم زایمان‌ کردی

الهی عزیزم. ان شاءالله دومادی پسرتو ببینی.
اسم آقا گل پسرو چی گذاشتی؟

چند هفته مگه زایمان کردی کدوم بیمارستان

سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۱ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۴ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۷ ماهگی
#زایمان پارت سوم: زنگ زدن ب دکتر اومد بالا سرم باز شرح حال پرسید و بهش گفتم ک سرکلاژم و گفت اول باید سرکلاژت رو باز کنیم بعد بری سنو ببینیم بچت هنوز بریچه یا سفالیک چون بهشون گفتم بار اخری بریچ بود و من چقدر اون لحظه دعا کردم ک بچم بریچ باشه ک سزارین کنم خلاصه منو بردن سنو دادم از شانس گندم دوباره بچه سفالیک شده بود😭😭
منو اوردن ک سرکلاژم رو باز کنن وووای ک چقدر دردم گرفت بی مروت دستشو تا ته کرده بود اون تو و هی میچرخوند ک گره نخ رو پیدا کنه و قیچی هم تو دستش بود ک من هرلحظه امکان داشت بیهوش بشم از ترس و از درد ک دیدم گفت دستم ب نخ نمیرسه و اسم یه وسیله گفت ک برن براش بیارن ک با اون باز کنه 😖😖😖
تا پرستار بره دستگاه رو بیاره من کلی گریه کردم و التماس دکتر کردم ک منو سزارین کنن چون واقعا بزرگ ترین آرزوم این بود ک سزارین کنم 🥺🥺
اینو بگم اونجایی ک با امبولانس رفتم بیمارستان مادر شوهرم اومده بود بام و نزاشت شوهرم بیاد و شوهرم رفت دنبال مادرم ک باهم بیان.
دکتره ک انگار از خداش بود گفت چرا میخای سز کنی گفتم میترسم و کلی بدم میاد ک اونم بعد کلی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن قبول کرد منو سز کنه😍😍😍😍
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۳ ماهگی
پارت پنجم

روزی ک تو بخش بستری بودم پرستار شیردهی اومد بالا سر مامانا ک آموزش بده ک بهم گفت بچت کجاست گفتم بالا بستریه ک گفتش عه فلانی تویی
چرا همینجوری دراز کشیدی شیرتو بدوش من امروز بچتو دیدم حالش خیلی بهتر شده بود شیرتو بدوش ببر ک به بچت بدن
ینی این حرفو ک زد انگار دنیا رو بهم دادن من قبل این هیچ امیدی نداشتم
زودی شیشه شیر خریدم هی شیرمو میدوشیدم می‌بردم ک به بچم بدن
خلاصه دکترش گفت تنفسش خوب شده دستگاه اکسیژن بهش وصل نیس فقد یکم زردی داره و باید ده روز داروی آنتی بیوتیک بهش وصل باشه ک هنوز ۳شبش مونده بود ک ما خودمون دیگه مرخصش کردیم بعدش بردیم متخصص اطفال ک خداروشکر گفت سالمه فقد یه نوار مغز از بچه بگیرید ک ایشالله سالمه
و حالا بچم خداروشکر کنارمه و دلم آروم شده از وقتی اوردیمش خونه
فقد وقتی شربت یا قطره ای چیزی میدم خیلی حالش بهم میخوره ک منو میترسونه و گرنه دیگه حالش خوبه
خدا حالشو بهتر بهتر کنه ولی من مرگو به چشام دیدم وقتی هیچ امیدی به بچم نداشتم💔🥲☹️
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
طبیعی پارت چهار
و حالا رسیدیم ب مرحله جفت در اومدن ک گفت سرفه کن سرفه کردم و یکی هم اومد شکمم فشار داد و جفت و خون اومد بیرون اما یه جا خونریزی داخلی میکرد ک باند جا دادن داخل واژنم ک جلو یه بخشی از خون هارو بگیره و گشتن دنبال اونجایی ک خونریزی می‌کرد طوری خونریزی بود ک میپاشید تو صورت ماماها ک پیدا کردن و جلوشو گرفتن و میخاستن بخیه کنن ک گوشت من فوق العاده گوشت بد و شلی هست ک نگم براتون پنج بار داخلی هارو بخیه زد و هی باز شدن ک من سر بخیه زددددن آتیش گرفتم و خیلی خیلی اذیت شدم و بار آخر دیگه یه آمپول ریختن رو گوشتم ک گوشتمو سفت کنه بتونن داخلی هارو بخیه بزنن ک بخیه زدن و رسیدیم ب بخیه های بیرونی ک بخیه بیرونی هم ۴تا خوردم اما داخلی خیلی زیاد نگفتن بهم و من ساعت ۱۰ زایمان کردم و تا ۱۰:۵۰دقیقه بخیه میزدن و باند رو از واژنم در آوردن و گفتن ک الان پرسنل میاد جمع و جورت میکنه میبرتت بخش بچم تنش لباس کرده بودن رو تخت اونوری بود ک دیگه اماما اومد دوباره با بخیه ها معاینه کرد گفت بواسیرت زده بیرون ک من کلی تو ذوقم خورد و آنقدر درد دارم ک خدا میدونه بواسیر و بخیه ها خیلی خیلی دارن اذیتم میکنن نه خواب دارم نه میتونم بشینم نه راه برم همشون ب زور و کارم شده گریه اما خداروشکر میکنم دخترم سالمه و پیشمه ارزشش داشت اما خیلی داغون شدم هنوز برا یه نشستن گریه میکنم
مامان حسین مامان حسین ۹ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان کایا مامان کایا ۵ ماهگی
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۱ ماهگی
طبیعی پارت سه
گفتم من دسشویی دارم یه حس مدفوع بزرگ همراه با درد زیاد گفت مدفوع نیست سر بچست دور دهانه رحم گرفته فقط زور بزن ک نمیشه استراحت کنی یه زور محکم یه نفس که من یدونه زور محکم زدم و دو سه نفری ریختن رو شکمم ب فشار دادن وایییی دردناک بود ولی باید اینکارو میکردن من میگفتم الان نفسم میره میگفت زور بزن نباید بچه تو خشکی باشه دیدم یکی از ماما بخش اومد سوزن بیحسی زد و قیچی زد منو تا قیچی زد یه جیغ بلندی زدم چون کامل بیحس نشدم و حسش کردم سوزن یه حس سوزش بود اما هیچی سوزشش بیشتر بود اما درد برابر دردی ک داشتم هیچ نبود این قیچی زدنه بعدددد گفتن حالا باید زور خیلی محکم بزنی همونجوری ک ب دسشویی رفتن میزنی ک منم دوتا زور بنفش زدم ک صورتم کاممممممل بیحس شد و گوشام کیپ شد هیچی صدا نمیشنیدم ک دیدم سر بچه اومد و با یه زور دیگه یکم بیشتر اومد ک دیگه گرفتنش مرحله رد کردن شونه هاش خیلی دردناک بود ک کشیدنش بیرون و گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن گریه هم میکنه ک دوتا زدن پشت سرش و دماغشو پاک کردن صداش در اومد و من هی قربون صدقه اش میرفتم دردام رفته بود فقط میخاستم بچمو بغل کنم یکم گزاشتن رو سینه ام دیدمش بعد بردن کنارم ک پاکش کردن و لباس تنش کنن
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۷ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۹ ماهگی
چشامو ک باز کردم نزدیک ۱۱بود
یکم ک فک کردم دیدم تو اتاق عمل نیستم و از ناله های تخت کناریم ک یه اقا بود متوجه شدم تو ریکاوریم
پرسیدم پسرم کو ک یه خانم پرستا از پشت میز اومد بیرون و گفت اینجاست یه تخت نوزاد پایین پام از تکون خورد پتو متوجه میشدم ک پسرم بیداره و یکی دوبارم گریه کرد آوردش یکم شیرش دادم البته همه کارو خودش کرد بعدم منو بردن بیرون و از روی تخت جا به جام کردن و رفتیم بیرون میلرزیدم همراهیامو دیدم محمدم ک بازم بغض داشت و تو گوشم گفت مامان یزدان من مرسی😍
دیگه رفتیم تو بخش و از همسرجان خواستن کمک کنه بازم جا ب جایی تخت و بعدم پرستار بخش اومد با یزدان و آموزش شیردهی و چقد پرسنل عالی بودن همه مهربون همه صبور واقعا از بیمارستان ناجا همچین انتظاری نداشتم و نگران بودم تو انتخاب بیمارستان از همون اول ک رفتم برای تشکیل پرونده چقد باهام حرف زدن شوخی کردن تا لحظه ای ک مرخص شدم فقط دونفر اون وسط اعصاب نداشتن🤣ک از اونجایی ک منم پاچه گیرم پاچه ی اونارو گرفتم و دیگه کاری ب کارم نداشتن🤣
مامان آراز کوچولو مامان آراز کوچولو ۹ ماهگی
ادامه تاپیک قبلی
سمت راست دقیق موازی با صورتم تخت بچه رو گذاشته بودن و یه خانومی پسرمو تمیز میکرد و وزن و قدش رو محاسبه میکرد منم تو اون لحظه ها نفس های سنگینی می‌کشیدم با کمک ماسک تنفس و اشکم میومد و پسرمو تماشا می‌کردم و با حال بد انگشت های دست و پاهاش رو میشماردم
بعد ک‌ ‌پسرمو بردن چند لحظه منم کارم تموم شده بود و منو جاربجا کردن رو یه تخت دیگه با پرسنل اتاق عمل خدافظی کردم و همه میگفتن پسرت چقدر خوشگله
بعد هم منو پسرمو بردن اتاق ریکاوری
میلرزیدم از سرما و نفس هام بهتر میشد
پرستار اومد و سینمو خودش درآورد و به آرازم شیر داد و بهترین حس دنیا بود
بعدم هم منو پسرمو بردن تو راه مادرم و دیدم و پرسیدم ک‌پسرم قشنگه و مامانمم خیلی تعریف کرد و گفت ک همسرم دیده و رفته دنبال مادرش اینارو بیاره
بعد هم داخل بخش شدم بی حسی ک متوسط شد تا دم ظهر اومدن برای ماساژ رحمی خیلی درد داشتم بهم مسکن و شیاف دادن ک بهتر شدم
اون شب پسرم خیلی گریه کرد چون گرسنه بود و شیرم کافی نبود
به همه پیشنهاد میکنم برای ساک بیمارستان شیر خشک ببرن
و اینه فرداش هم مرخص شدیم و اومدیم خونه
بهترین تجربه عمرم بود با تمام درد و سختی هاش شیرین و لذت بخش
امید وارم بدردتون خورده باشه...
❤️❤️❤️💙💙💙🧿🧿🧿