پارت پنجم

روزی ک تو بخش بستری بودم پرستار شیردهی اومد بالا سر مامانا ک آموزش بده ک بهم گفت بچت کجاست گفتم بالا بستریه ک گفتش عه فلانی تویی
چرا همینجوری دراز کشیدی شیرتو بدوش من امروز بچتو دیدم حالش خیلی بهتر شده بود شیرتو بدوش ببر ک به بچت بدن
ینی این حرفو ک زد انگار دنیا رو بهم دادن من قبل این هیچ امیدی نداشتم
زودی شیشه شیر خریدم هی شیرمو میدوشیدم می‌بردم ک به بچم بدن
خلاصه دکترش گفت تنفسش خوب شده دستگاه اکسیژن بهش وصل نیس فقد یکم زردی داره و باید ده روز داروی آنتی بیوتیک بهش وصل باشه ک هنوز ۳شبش مونده بود ک ما خودمون دیگه مرخصش کردیم بعدش بردیم متخصص اطفال ک خداروشکر گفت سالمه فقد یه نوار مغز از بچه بگیرید ک ایشالله سالمه
و حالا بچم خداروشکر کنارمه و دلم آروم شده از وقتی اوردیمش خونه
فقد وقتی شربت یا قطره ای چیزی میدم خیلی حالش بهم میخوره ک منو میترسونه و گرنه دیگه حالش خوبه
خدا حالشو بهتر بهتر کنه ولی من مرگو به چشام دیدم وقتی هیچ امیدی به بچم نداشتم💔🥲☹️

۸ پاسخ

شکر خدا تن خودت بچه سالم خدا نگهدارت باشه

خداروشکر ، انگیزه پیدا کردم با تاپیک به زایمان طبیعی 😂

عزیزم از اینکه حال بچت خوبه خوشحالم برات انشالله دومادیش و ببینی 🩵🧿

💫🧚🏻‍♀️الاهی عزیزم خسته نباشی مامان خانم تولدخودت وپسریت باهم مبارک باشه انشالله پاقدمش پراز خیروشادی باشه واستون😊💞

عزیزم انشالله صاحب الزمان (عج) نگه دارش باشن🥰

عزیزم ایشلله همیشه سالم و تندروست باسه

عزیزم انشالله قدم بچه پر‌خیر و‌برکت باشه
بازم خداروشکر نظر امام رضا زود خوب شده و‌مرخصش کردن😍

الهی عزیزم😥😥

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۱ ماهگی
پارت چهارم 🥴☹️

بچه رو نشونم داد گفت ک نگاه بچت سالمه داره گریه می‌کنه فقد تنفسش کمع دیگه بچمو بردن و من موندم با یه عالمه فکرو غصه و گریه
دیگه دکتره اومد بخیه زد
بخیه های داخلی ک درد نداشتن
اما امان از بخیه های بیرونی ک هر نخی ک میکشیدن من صدا می‌رفت تا آسمون میگفتم یکم بیحسی بزنید میگفتن زدیم اثر ندارع آخ😑😑
بخیه زدن و جمع کردن وسایلاشونو
و رفتن هر چقدر از حال بچم میپرسم هیچکی هیچی بهم نمیگه
من اون شب رسماً تو زایشگاه مردم دکترا یجوری نگام میکردن فک میکردم خدا نکرده بچمو از دست دادم
هر چقدر بهشون میگفتم منو ببرید بخش میگفتن تخت خالی نداریم
شب ساعت ۱۲:۱۰دیقه زایمان کردم صبح ساعت ۱۰منو بردن بخش ک مردم حتی گوشیم باهام نبود ک زنگ بزنم همسرم حال بچه رو بپرسم
یه پرستاره به شوهرم گفته بود ک هم حال بچت خرابه هم حال زنت
اونم حالش بد شده بود
خلاصه اوردنم بخش مادر شوهرم باهام بود گفت منو نزاشتن اما شوهرت رفته بچه رو دیده
حال بچه رو پرسیدم از شوهرم گفت ک تنفس مصنوعی بهش وصله امید به خدا تو زیاد فکر نکن
اینقدر گریه کردم ک دیگه داشتم دیوونه میشدم
مادر شوهرم هی میگفت گریه نکن امید به خدا چرا اینقدر دیوونه ای ایشالله بچت سالمه
بچم ۶شب تو ان ای سیو بود و منی ک هزار تا فکر و غصه تو ذهنم بود یساعتش نمی‌گذشت درد و بخیه های خودمو ک اصن از یادم رفت فقد میگفتم خدایا بچمو سالم ازت می‌خوام سالم از اونجا بیاریش بیرون🥲🥲
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘
مامان یزدان مامان یزدان ۹ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۱ ماهگی
1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۱ ماهگی