پارت آخر از تجربه زایمان من

خلاصه آخرش تو ۳۴ هفته و ۳ روز به خاطر مسمومیت بارداری سزارین شدم. از عملم راضی بودم دردم با شیاف کنترل نی شد قسمت سختش فقط اونجاست که بار اول می‌خوای بلند شی راه بری. بعدش با شکم بند اوکی میشه. تنها درد من این بود که بچم دستگاه بود و من ندیدمش... اونم سه روز طول کشید. من خودم بستری بودم و بازم کلی سرم بهم می زدن. خلاصه بعد از سه روز که بهتر شدم. تایم ملاقات که شلوغ بود سوار ویلچر شدم و با خواهرم رفتیم بخش nicu اینم بگم که رفتن و رسیدن به بچم خودش یه فیلم سینمایی بود. چون هم شلوغ بود هم آسانسور ها پر و طبقه رو اشتباه رفتیم و... یادمه محرم هم بود تاسوعا عاشورا... یه حال عجیبی بود. خلاصه رفتم nicu بچم تو دستگاه بود و دیدمش... یه دختر کوچولو و ریزه میز ولیییی سفید و صورتی و خوشگل که آروم خوابیده بود.🥺
وقتی با گریه صداش زدم: ماهلین دخترم!
بخدا یهو تکون خورد و لبخند زد. اونجا فهمیدم اونم منتظر مامانش بوده.
بقیه ماجرا زیادی طولانیه. از مرخص شدنم و تنها برگشتنم به خونه و حال خرابم. از این که شیر نداشتم و وقتی بیمارستان زنگ زد گفت بچه‌ات شیر می‌خواد و یهو شیر افتادم... از این که ۱۳ روز تو دستگاه بود و خودمم رفتم کنارش... از روزایی که اونجا با هم داشتیم و... خلاصه خدارو هزار بار شکر که به خیر گذشت. من همه اینا رو اول مدیون خدام بعد از بهداشت و مامای بهداشت که حتی وقتی بستری شدم هم زنگ می‌زد و حالم رو می‌پرسید.

بارداری زایمان نوزاد بیمارستان

۹ پاسخ

عزیزدلم اشکم برات دراومد. خیلی سخته ولی خداروشکر الان دختر گلت کنارته الهی زندگیتون غرق خوشی باشید و برکت بیاره براتون😢😘🤲🏻

عزیزم خداروشکر
الان شرایط خودت و نی نی چطوره؟؟؟

عزیزم الهی شکر ک یکی پیدا شده پیگیر باشه من توی ۳۰ هفته بخاطر مصمومیت بارداری بچم ازبین رفت

عزیزززززم احساساتی شدم الهی هردوتون سالم و سلامت باشین همیشه حالا اگه دوست داشتی یه عکس بزار از دخملت ببینمش انرژی بگیرم

عزیزمممم چه غم انگیز انشاالله خدا برا هیچ مادری نیاره سخته خیلی😭💔

خب پا قدمش پر‌ازخیر و‌برکت باشع.مامای بهداشت منم از دکترم بهتر رسیدگی میکنه ایقد‌سوال درمورد‌همه‌ویز‌میپرسه ک‌دکترم‌نمیپرسه میگه هروق از شب‌‌و‌روز‌مشکل داشتی بگو فقط.

خب دیگه
خیلیا میان بجای تشکر لعن و فوش میفرستن ب پرسنل خونه بهداشت 🫠

خداروشکر که به سلامت زایمان کردی
منم ۳۴ هفته زایمان کردم دختر اولم رو یه هفته توو دستگاه بود الان که داشتم داستانت رو میخوندم یاد خودم افتادم واقعن روزهای سختی بود ولی گذشت
انشالله به خوشی و سلامتی بزرگش کنی

خداروشکر بخیر گذشته....منم بشخصه از بهداشت راضیم‌ هر سری فشارمو میگیره صدای قلب وزن ...حتی ویتامین میده ولی من گفتم نمیخوام از بیرون تهیه میکنم....نکته و اموزش و خیلی چیزای دیگه درصورتی ک دکترم‌تا حالا ن از فشارم‌پرسیده ن وزنم....

سوال های مرتبط

مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۳ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍
مامان پرنسس سلنا مامان پرنسس سلنا ۴ سالگی
سلام مامانا تجربه زايمان سزارين شنبه يك اذر
جمعه سي ابان دكترم بهم پيام داد كه ساعت ٤.٥حتما بيمارستان باشم خلاصه يادمه اشب قبلش اصلا خواب به چشمام نيومد وسايل ني ني رو برداشتم رفتيم بيمارستان وقتي رسيدم يادم افتاد مدارك نياوردم يه اسنپ گرفتيم به مادرم كه پيش سامي بود گفتم مدارك بده كه بياره بيمارستان يه ربع بعد مدارك دستمون بود تو ترياژ بيمارستان بودم كه گفتن گروه خوني او منفي ندارن و بايد از بانك خون در خواست او منفي بدن در صورتي كه دو روز قبل به من زنگ زدن بودن همه شرايط من حتي گروه خونيم پرسيده بودن و حتما بايد اقدام ميكردن از مركز براي در خواست خون خلاصه سونود وصل كردن بهم سرم زدن و مني كه از ساعت ٤عصر روز قبل ناشتا بودم تا ساعت ٢.٥با زور دعوا خواهرم همسرم چرا اينطور ميكنين ما از صبح اينجا هستيم من رو بردن بخش اتاق عمل اونجا من رو تخت دراز گشنه چشم انتظار شد ساعت يه ربع به سه رفتم تو بعد دكترم اومد يه فيلم براي خودش گرفت دكتر بي هوشي اومد من نشستم امپول زد من دراز كشيدم به من گفت بايد پات داغ بشه گفتم اره داره ميشه گفت حالا پاتو جفت بيار بالا من اوردم بالا دوباره بعد گفت من اوردم بالا بعدش گفت بيار بالا من تو دوبار سوم ديگه نتونستم بيارم ولي بد ماجرا اينجاس كه سر نشدم و با عذاب شكم منو باز كردن اون عذابي كه من كشيدم خدايا براي دشمنم هم نميخوام من با بي حسي با درد سزارين شدم زجه زدم درد كشيدم جون دادم من تو بيمارستان عرفان نيايش جون دادم مردم تو اتاق عمل وقتي دست ميكردن تو شكمم همه رو حس ميكردم انقدر بد بود جونم تو دهنم بود نميتونم وصف دردي كه تحمل كردم رو بگم فقط اميدم به اون نقطه بود كه دخترم ببينم همين قصه دردناك ترسناك من بود
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۴ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام