ادامه سزارین و nicu
فردا گفتن راه برو اگه خوب بودی ببریمت پیش دخترت،با هر زوری بود پاشدم راه رفتم ،صورتمو شستم موهامو مرتب کردم گفتم دخترم نگه چه مامان شلخته ای☹️با ویلچر بردنم بالا،اخ بمیرم براش چقد قشنگ بود ولی کلی لوله و سرم و دستگاه بهش وصل بود،لوله از طریق دهنش ولرد ریه ش شده بود که به این حالت میگن اینتوبه،اون لحظه من نمیدونستم اینتوبه چقد بده،خیلی ناراحت بودم ولی چون شدتشو نمیدونستم همش میگفتم ایشالا تا فردا خوب شه ببریمش خونه😭😭😭بچمو بخاطر همون لوله ها دارو زده بودن بخوابه هم برای اینکه کمتر اذیت شه هم تکون نخوره که دربیاد،یه لحظه بیدار شد داشت گریه میکرد ولی بخاطر اون لوله ها هیچ صدایی نمیومد فقط حالت صورتش گریه بود،همونم اومدن دارو زدن دوباره خوابید😭😭😭منو بردن بخش،راستی من درمورد بخیه یادم رفت بگم که بخیه م هنوز نمیدونم جذبی بود سا چسب ولی خیلی تمیز بود،من که اومدم بخش انگار دخترم حالش خوب نبوده دکتر ریه به شوهرم میگه(ما بیمارستان خصوصی بودیم و هزینه nicu شبی ۷۰ میلیون ماهم بیمه تکمیلی نداشتیم)به شوهرم گفته بود بیار فلان بیمارستان دولتی هم تجهیزاتش خوبه تو بخش nicu هم اینکه همیشه دکتر هست ولی اونجا همیشه دکتر نبود
ادامه پارت بعد

۱ پاسخ

وای چ سخته اینروزا. منم بچم دنیا اومد بستری بود

سوال های مرتبط

مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من فردای زایمانم مرخص شدم ولی نرفتم خونه با شوهرم دوتایی موندیم بیمارستان چون اتاق مادران کسی نبود دوتایی اونجا موندیم(اینم بگم تو اتاق مادران wcنبود منم نمیدونستم کجاس و بشدت احتیاج داشتم مجبوری رفتم ایرانی اخ نگم از دردش که نشستم ولی نمیتونستم پاشم فقط دعا میکردم نیفتم زمین چون تنها بودم وکسی هم پیشم نبودبا بدبختی بلند شدم )،شوهرم گفت دکتر اینجوری میگه فردا انتقالش بدیم اون بیمارستان من میگفتم خطرناک نباشه گفت نه از طرفی اگه مجبور باشیم ۱۰ روز هم بستری نگه داریم اینجا میشه ۷۰۰ میلیون کلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم انتقال بدیم،دوشب بیمارستان خصوصی nicu شد ۱۴۰ میلیون ،فرداش امبولانس کد گرفتیم یعنی امبولانسی که دکتر و تجهیزات داره برای انتقال بیمار،اومدن و بردیم بیمارستان دولتی،من با اون بخیه ها با اون درد وحشتناک دنبال امبولانس دوییدم که فقط برسم به بچم هنوزم که هنوزه نمیدونم خدا تو اون لحظه چه توانی بمن داد که من اونجوری میدوییدم
ادامه پارت بعد
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۲ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین
وقتی دیدمش فقط خداروشکر میکردم
بهترین و زیباترین لحظه تمام عمرم رو تجربه کردم و قشنگترین روز زندگیم شد
بعد منو بردن تو ریکاوری،پاهام رو حس نمیکردم ،میگفتن پاهات رو باید تکون بدی تا ببریمت تو بخش ،پسرم رو آوردن و بهش شیر دادم ،بعد که تونستم پاهام رو تکون بدم منو بردن تو بخش ،من بیمارستان عرفان سعادت اباد زایمان کردم ولی اصلا راضی نبودم از خدمات بیمارستان با اون همه هزینه ای که از ما گرفتن ،لباسی که تن من کردن جنسش پلاستیکی بود و ادم بو می‌گرفت، چون اتاق هم گرم بود ،تختی که داشتن تشک و رو اندازی که داشت پشم شیشه بود ،اصلا یه وضعی، ادم خیس عرق می‌شد با اون حالش،‌تخت همراه از این صندلی های تاشو بود که قراضه بود و طفلک مامانم که همراهم بود کمر درد گرفت روی اون خوابید چون تخته لق میزد، لباسی که به نوزاد دادن هم افتضاح بود،پرستارها هم که باید ۴،۵ بار صدا میکردی تا بیان به دادت برسن،دمپایی که به من دادن سایز ۳۷ بود ،فکر کن پای من سایزش ۴۰ عه ، با اون همه ورم باید ۴۵ میدادن 😄 ولی به همه ۳۷ دادن ،بنجل بازار رو برای پک بیمارستان جمع کرده بودن ،غذا هم که نگم براتون...
بخاطر همین میگم اصلا بیمارستان خوبی نبود ،تازه خصوصیه و کلی پول گرفتن،اگه برگردم عقب هرگز این بیمارستان نمیرم ،البته تخت کناری من هم همین نظر رو داشت و واقعا عصبی کرده بودن ما رو
ولی دکترم رو واقعا دوست داشتم و خیلی راضی بودم از کارش،
ادامه پارت بعد...
مامان آوینا مامان آوینا ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
سلام دوستان وقتتون بخیر
من برای زایمان بیمارستان انصاری پیش دکتر بنی فاطمه رفتم خواستم تجربه ام رو بگم شاید به درد دوستان باردار بخوره
دکترم کارش فوق العاده عالی بود با اینکه ماه آخر رفتم پیشش رسیدگی و پیگیری خیلی عالی بود زایمان هم وقتی فهمید از طبیعی میترسم قبول کرد که سزارین انجام بدم بدون اینکه زیرمیزی بگیره
بیمارستان هم رسیدگیش خوب بود و تمیز بود و نسبت به بقیه بیمارستان های خصوصی تاپ قیمتش مناسب بود
من بیمه تکمیلی دانا داشتم که کل هزینه با اتاق خصوصی و پمپ درد شد ۴۸ میلیون که ۲۸ تومنش رو بیمه تکمیلی داد البته اگر بیمه تامین اجتماعی هم داشته باشید یه بخش دیگه اش رو هم اون میده برای من چون بیمه خدمات درمانی بود و زایمان اولم بود اون هزینه ای نداد
دکتر بنی فاطمه درمانگاه حضرت ابوالفضل نیروی هوایی تهران و درمانگاه حرم شاه عبدالعظیم میشینه و بیمارستان های انصاری و خمینی و خاتم الانبیا هست تا جایی که من میدونم فوق العاده دکتر خوبیه امیدوارم که شما هم تجربه خوبی از زایمانتون داشته باشین واسه من که خاطره خیلی قشنگی شد خداروشکر
در ضمن اینارو نوشتم که هم به خانم های باردار کمک بشه هم تشکری باشه از دکترم که تو این دوره زمونه که همه دکترا زیر میزی میگیرن ، این دکتر بی چشم داشت کار میکنه
مامان کمند مامان کمند ۷ ماهگی
آها اینم بگم که جیغ میزدم میگفتم وروایی من بخاطر تو دکترمو عوض کردم 🤣🤣🤣🤣نمی‌دونم ساعت چند بود گفتن پاشو بریم دو تخت زایمان دو سه نفری بلندم کردن به زور تکونم میدادن اصلا نمی‌تونستم راه برن بردنم رو تخت ...تندتند نفس می‌کشیدم. میگفتن نفس عمیق بکش
نفس عمیقی می‌کشیدم سرش میومد نفسم کم میومد سرش دوباره می‌رفت پس تا دکتر گفت اینجور نکن دختر الان بچه ت خفه میشه اینجوری گردنش می‌شکنی اینو که شنیدم دو سه نفس عمیییییق کشیدم سرش اومد بیرون 😍😭 یهو کشیدنش بیرون و گذاشتنش رو شکمم وااااایییی خدا اون لحظه چقدر قشنگ بود یعنی تموم دردام یادم رفت دستم که بهش میخورد جون می‌گرفتم گریه میکردم و قربونه صدقه ش میرفتم
سر کننده زدن که بخیه ها رو بزنن اما اون لحظه انقد حالم خوب بود که اصلا درد بخیه ها رو حس نمی‌کردم خانم وروایی هم کمند گرفته بود و سینه م گذاشته بود دهنش بخیه ها رو زدن پاشدم رفتم رو ویلچر بردنم رو تخت و یه شبم نگهم داشتن
خیلیا دیدم اینجا که میگن بیمارستان متعضدی اصلا خوب نیست رسیدگی نمیکنن اینا
واقعا واقعا همچین چیزی نیست من دوست شوهرم تو بیمارستان بیستونه خواستم اونجا زایمان کنم گفتش اینجا نیا من چند ساله اینجام واسه زایمان هیچ بیمارستانی واسه زایمان مثل متعضدی نیست واقعا همینطور هم بود دکتر پرستار های خیلی خوب و مهربونی داشت خیلی خیلی هم رسیدگی کردن بجز اون دختره که برا شیفت شب بود که ای کاش حالا میدیدمش 😂😂
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
بردن ریکاوری کم کم بی حسیم داشت میرفت،گفته بودم پمپ درد میخوام،هنوز وصل نکرده بودن از طرفی خوابم میومد از یطرف هنوز مثه بید میلرزیدم از یطرف نگران بچه بودم مدام تو دلم با خدا حرف میزدم التماس میکردم،دردم هم شروع شده بود با اه و ناله به پرستارا فهموندم دردم شروع شده چون توان حرف زدن نداشتم انقد گریه کرده بودم و لرزیده بودم،پمپ درد وصل کردن ولی هیییییچ تاثیری نداشت تمام بدنم درد گرفته بود لرزشم بیشتر شد انگار جدا از لذزش خودم تاثیر داروی بیهوشی هم بهش اضافه شده بود بهم گفتن پتو بیاریم گفتم نه سردم نیست اصلا،یکمی نگه داشتن و بردن بخش،همسرمو دیدم یادم نیست چی گفت فقط تنها جمله ای که ازش یادمه پرسیدم دیدیش؟گفت دیدم چقد خوشگل خوووشگل خوشگل(با ذوق و کلی اب وتاب گفت،اخه همیشه میگفت نورادا اصلا قشنگ نیستن شبیه قورباغه ان ولی واقعا دختر من خوشگل بود ماشالا💗😭)رفتم تو اتاق کلی دوستام و خانوادم اومده بودن من باز گریه م گرفت که بچم خیلی خوشگل بود ولی بمن فقط یه وانیه نشون دادن بچم پیشم نیست کلی گریه کردم،دردم هم که خیلی زیاد بود شوهرم اجازه نمیداد حرف بزنم و سرمو تکون بدم مامانم مدام نسکافه میداد بخورم که سردرد نگیرم
ادامه پارت بعد
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ ماهگی
خب دیگه تو اتاق عمل خیلی استرس حال خودمو وبچمو داشتم همش دعا میخوندم بعد دکتر گفت وای چقد چسبندگی داری با یه سزارین سونو چسبندگی رفتی ؟گفتم آره رفتم ولی گفت خوبه سونوت گفت نه سونو نشون نمیده خیلی چسبندگی داری گفت اگه خواستی دوباره بچه بیاری باید بری بیمارستان قائم مشهد اینجا نیا تو دلم گفتم اولا من غلط کنم دوباره حامله بشم دوما اگرم شدم غلط کنم بیام اینجا که تو عملم کنی😅
خلاصه بچه رو که برداشت من نمیدیم یهو شنیدم گفت سلام چطوری دختر هم نیستی بگم روز دخترمبارک پس روز دوست دخترت مبارکه 😂😂آورد اینطرف گریه میکرد اما تنفسش مشکل داشت بردنش که بهش اکسیژن وصل کنن حالم یجوری بود بردنم ریکاوری گریه میکردم پرستاراومد گفت چیشده عزیزم؟
گفتم پسرمو بردن کجا حالش خیلی بده گفت نه بابا اصلا نگران نباش خیالت راحت یه چندروزی بهش دستگاه وصل باشه حالش اوکی میشه یکم آروم شدم بعدنیم بردنم بخش حالم بد بود دم دراتاق فقط شوهرم بود اومد پیش گریه میکردم بخاطر حالم بچم گفت نگران نباش خوب میشه بعد بردنم داخل بخش بعدمادرم اومد پرستاراومد شکمموفشار داد همون اولش دردی نداشت چون بی حس بود بعدش رفت
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۱ ماهگی