آها اینم بگم که جیغ میزدم میگفتم وروایی من بخاطر تو دکترمو عوض کردم 🤣🤣🤣🤣نمی‌دونم ساعت چند بود گفتن پاشو بریم دو تخت زایمان دو سه نفری بلندم کردن به زور تکونم میدادن اصلا نمی‌تونستم راه برن بردنم رو تخت ...تندتند نفس می‌کشیدم. میگفتن نفس عمیق بکش
نفس عمیقی می‌کشیدم سرش میومد نفسم کم میومد سرش دوباره می‌رفت پس تا دکتر گفت اینجور نکن دختر الان بچه ت خفه میشه اینجوری گردنش می‌شکنی اینو که شنیدم دو سه نفس عمیییییق کشیدم سرش اومد بیرون 😍😭 یهو کشیدنش بیرون و گذاشتنش رو شکمم وااااایییی خدا اون لحظه چقدر قشنگ بود یعنی تموم دردام یادم رفت دستم که بهش میخورد جون می‌گرفتم گریه میکردم و قربونه صدقه ش میرفتم
سر کننده زدن که بخیه ها رو بزنن اما اون لحظه انقد حالم خوب بود که اصلا درد بخیه ها رو حس نمی‌کردم خانم وروایی هم کمند گرفته بود و سینه م گذاشته بود دهنش بخیه ها رو زدن پاشدم رفتم رو ویلچر بردنم رو تخت و یه شبم نگهم داشتن
خیلیا دیدم اینجا که میگن بیمارستان متعضدی اصلا خوب نیست رسیدگی نمیکنن اینا
واقعا واقعا همچین چیزی نیست من دوست شوهرم تو بیمارستان بیستونه خواستم اونجا زایمان کنم گفتش اینجا نیا من چند ساله اینجام واسه زایمان هیچ بیمارستانی واسه زایمان مثل متعضدی نیست واقعا همینطور هم بود دکتر پرستار های خیلی خوب و مهربونی داشت خیلی خیلی هم رسیدگی کردن بجز اون دختره که برا شیفت شب بود که ای کاش حالا میدیدمش 😂😂

۳ پاسخ

عزیزم وای من اصلا در خودم نمیدیدم این همه‌درد بکشم و زور کنم خیلی سختی کشیدی من سزارین اختیاری بودم بعدش خیلی درد کشیدم اما استرس خودمو داشتم هرچند دندم شکست حین زایمان اما باز برگردم سزارین میکنم نمیتونم اصلا طبیعی

منم معتضدی بودم فکر کنم اونموقعه اگه اشتباه نکنم دکتر امیری تازه ریس بیمارستان شده بود اون دکترم بود خودشم اومد واسه سژارزینم خیلی دستش خوب خدایی هم رسیدگیشون خوبه من که راضی بودم

اشکم در اومد دختر 🥹🥹🥹🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان 🍯آرن🐻 مامان 🍯آرن🐻 ۶ ماهگی
❌پارت 3 شرح زایمان❌
دیگه ماما که عوض شد معاینه کرد گفت 5سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نازکه افاسمانت عالیه دیگه 8سانت که رسیدم گفتن شروع کن زور زدن روی تخت عادی پاهامو بالا جمع میکردم زور میدادم دو سه بار جامو عوض کرد ماما همراهم یکم رو تخت دراز کشیده زور میزدم یکم چمباتمه رو زمین که دیگه گفت دارم موهای بچه رو میبینم چند تا انقباض دیگه زور خوب بزن بریم رو تخت زایمان دیگه ماما شیفت هم اومد خواهر شوهرم و مامانمم بیرون کرده بودن دوتایی شروع کردن کمک واسه زور زدن انگشتم میذاشتن که به انگشت زور بدم
دیگه گفت خوبی پاشو بیا رو تخت زایمان همون دو قدم فاصله رو دوبار چمباتمه نشستم به زور دادن زورا خودش میومد خیلی فشار میاورد دیگه رفتم رو تخت همش میگفت بد زور میدی کمه باید حداقل15ثانیه زور بدی اگه اینجوری زور بدی هم زیاد برش میخوری هم زایمانت طولانی میشه دیگه منم شروع کردم نفس عمیق میگرفتم زور محکم و طولانی میدادم تقریبا 5دقیقه رو تخت بودم بچه اومد اصلا حس نمیکردم موقعشه حس میکردم یه کوچولو سرش دم واژنه ولی ظاهرن برش داد و بچه سر خورد بیرون🫠اونم راس ساعت 9 تقریبا 20دقیقه هم بخیه طول کشید که فقط دو سه تا رو حس کردم یکم دردشو
اینم بگم اصلا داد نزدم فقط چند بار تو دردای خیلی شدید ناله میکردم و دست به دامن خدا میشدم
و فقط نفس میکشیدم و اصلولی نبود فقط تند تند نفس میکشیدم که بیشتر از دهان بود هم دم هم بازدم
ولی فکر کنم به خاطر اون اکسیژنه بود از7سانت تقریبا تا وقتی رفتم رو تخت زایمان اصلا چشامو باز نکردم مثل خواب بودم همه حرکت رو انجام می‌دادم ولی تماما با چشم بسته حتی اون وسط خوابم میدیدم😶و اینجوری بود که تموم شد و راحت شدم الانم همش فکر میکنم اون لحظه ها یه کابوس بوده و واقعی نبوده
مامان دلارا مامان دلارا ۳ ماهگی
پارت ۴
مامانم کمک کرد لباس بپوشم بردنم بخش زایمان دیگه درد من بدتر شد بود نمی‌تونستم تحمل کنم اصلا
اومدن معاینه کردن باز کیسه ابم پاره نشد بود هنوز
سرم اینا وصل کردن
کیسه ابم پاره کردن ساعت شد بود ۸ تا کیسه ابم پاره کردن درد من بیشتر شد جیغ داد میکردم میگفتم ببرین سزارین یک چیزی بزنید درد نداشته باشم اونا میگفتن نمیشه دیگه کم مونده هر موقع احساس فشار کردی زور بزن نفس عمیق بکش احساس فشار میکردم زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم احساس کش اومدن میکردم ولی دردی حس‌ نمی‌کردم بی حس زد برش زد زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم سر بچه که اومد بیرون سری کشید بیرون بچه رو انداخت روی سینه م بچه شروع کرد به گریه کردن دقیق ساعت ۹:۱۰ به دنیا اومد دکترم تند تند زیر شکمم فشار میداد جفتم میکشید که بیاد بیرون یکمی ماساژ داد کشید بیرون مرحله سخت ترش رسید بخیه زدن اولش درد نداشتم اصلا ولی رفته رفته بدتر میشد همش میگفتم کی تموم میشه پس از فشار زیاد دستم پاهام می‌لرزید تا ساعت ۱۱طول کشید بخیه زدن چون خیلی درد داشت یواش یواش میزد بخیه که تموم شد دخترم آوردن گفتن شیر بده بهش
چقدر خوب بود وقتی شیر میخورد داغی لب هاشو حس میکردم قشنگ اومدن باز دلارا رو بردن چون خلط داشت گلوش سخت ترین بخش ماجرا اون درد های بود که می اومد می‌رفت خیلی خیلی بد بود زور زدن اصلا هیچ دردی نداشت بنظرم بخیه زدن از همشون بدتر بود ولی خداروشکر گذشت
مامان راحیل رز تودلی مامان راحیل رز تودلی هفته سی‌ویکم بارداری
پارت چهارم ❤
خلاصه صبح شده من هنو درد نداشتم دوروز تو بیمارستان برام خیلی سخت بود ولی چاره نداشتم نزدیکا ظهرکه شد من دیدم خانمی اومد بهم گفت من هواتو دارم میام بهت سرمیزنم دوسه تا دانش جو آورد گذاشت بالا سرم با یه ماما بعد شروع کردن امپول فشار زدن اول دردام کم بودن تا دوساعتی بعد اومدن امپول فشار قوی زدن اونطوری کم کم دردام زیاد زیاد قابل تحمل نبودن بلندمیشدم ورزش میکردم
ولی نمیذاشتن همش. رو تخت دراز کشیدمو درد کشیدم
البته من چون کیست بارتولن داشتم موقع زور زدن برا زایمان سر بچه گیر میکرد تو دهانه رحمم یا واژنم هرچی سعی میکردم نمیومد... اخرش دکتر همون بیمارستان اومد بالا سرم گقت رو تخت دارید میکوشیدش ببریتش اتاق زایمان بردنم اونجا دوسه نفر افتادن رو شکمم که بچه سرش درومد و اومد دنیا این کیست لعنتی خیلی عذاب آور بود جلویی که من زایمان کنم شوهرم پول داده بود دکتر که بعد زایمان کیستمم تخلیه کنه حدود یه ساعت تو اتاق زایمان بودم رو دستگاه تا کیستمم تخلیه کردن و بخیه کردن خیلی بخیه نخوردم چون بچم ریز بود ولی تخلیه این کیست خیلی اذیتم کرد... به یاری خداوند دختر نازمو دیدم بردنم بخش و دراز کشیدنم رو تخت ولی مثل بقیه نمیتونستم تکون بخورم چون من هم کیست بود هم زایمان اینم داستان زایمان من
❤❤😘
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان لیانا خانم 😍 مامان لیانا خانم 😍 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم
اصلا تو درداتون داد نزنید بدتر میشه فقط نفس بکشید تند تند دم و بازدم ، ساعت ۱۱:۳۰ ماما اومد و رفتیم اتاق خصوصی خیلی عالی بود خانم رحیم دل بلافاصله دکتر اومد معاینه کرد گفت اینکه ۸ سانت شده 😂 تعجب کرده بود گفت خیلی خوب پیشرفت داشتی ، بعدم حس فشار داشتم خیلی درد تو کمرم بود ، هر لحظه حس میکردم الان بچه میاد بیرون خیلی حس فشار داشتم ،ساعت ۱۲:۳۰ من فول شده بودم و بعد از اون ماما گفت فقط زور بزن جوری که انگار میخوای مدفوع کنی ،زورت هم باید حساب شده باشه الکی فشار نیار به خودت ، من فقط نفس عمیق میکشیدم و زور میزدم ، توصیه من به شما اصلا جیغ نزنید تو این لحظه و فقط سینتون رو بچسبونین و نفس عمیق بکشید و زور بزنین ، فقط هم موقع درد زور بزنید ، خلاصه زور میزدم کله بچه میومد بیرون دوباره می‌رفت تو 😂😂 دیگه ساعت ۲ رفتم اتاق زایمان ، شکممو فشار دادن بچه اومد بیرون ، بهترین حس دنیا بود یعنی
من خودم به شخصه مثل چی از زایمان طبیعی میترسیدم ولی بستگی به بدنتون و آمادگی شما برای زایمان داره اونقدرا هم که برا خودم بزرگش کرده بودم سخت نبود ، تونستم کنترل کنم دردامو خداروشکر زایمانم خوب بود بیمارستان هم از لحاظ رسیدگی عالی بود ، حتما حتما مامای همراه بگیرین واقعا خیلی تاثیر داره ، دکترمم خانم سجاد نیا بودن ولی روز زایمان خانم دکتر میروکیلی اومدن بالا سرم ، و تمام 😁
مامان میرانم مامان میرانم روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی :
دیگه واقعا دردام غیر قابل تحمل شده بود اما به حرف ماما گوش دادم و فقط نفس عمیق می‌کشیدم اصلا جیغ نزدم بهش ساعت دوازده و نیم شب بود که دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم گفتم اپیدورال بزنین گفتن دکتر رفته گفتم گفتید گاز میزنید گفت شانست الان نگاه کردم تموم شده قیافم دیدنی بود
اما گفت چون دختر خوبی بودی و همکاری کردی بهم مسکن زدن خیلی دردمو کم کرد و اومد معاینه کرد دوباره گفت خیلی خوبه و باید یکم کمکت کنم تا زودتر بیاد شکممو فشار میداد و از داخلم نمی‌دونم چیکار میکرد ولی درد زیادی نداشت که گفت امادست و گفت با چندتا زور بچه میاد آماده باش
منم باهاش همکاری کردم و بدون پارگی زایمان کردم
کلا دو تا بخیه خوردم اونم گفتن بخاطر جای ادراره
ولی درکل زایمان خیلی خوبی بود و خاطره خوبی برام شد وقتی هم که بچمو دادن بغلم کل دردام یادم رفت واقعا مامای خیلی خوبی داشتم و کلی بعد زایمان دعاش کردم
جوری کمکم کرد که اصلا اذیت نشدم با اینکه بچم تو لگن نبود و سرش تو لگن نمینشست و خیلی بالا بود از هر نظر عالی بود حتی تو معاینه ها هم اذیت نمی‌کرد
خدا خیرش بده خانم توکلی رو اونم بیمارستان دولتی و اینجوری هواتو داشتن خیلیه 😍
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان آرکان🧸💙 مامان آرکان🧸💙 ۷ ماهگی
گفتم چرا اون خانم رو بردین من زودتر اومدم دارم میمیرم دیگه از سرشب اینجام گفتن چون کیسه آبش پاره شده گفتم خب مال منم پاره شد گفت اون تایم زیادی بود پاره شده بود عزیزم چند دقیقه تحمل کن الان تموم میشه دیگه نمیتونستم تحمل کنم بلندشدم تو سالن راه میرفتم و اشک می ریختم نفس عمیق می‌کشیدم ولی چون کیسه آبم پاره شده بود دردام ده برابر بود دیدم صدای نوزاد میاد رفتم نگاه اون کنم شاید یکم آروم بشم گفتم تموم نشد مال اون خانم گفت چرا دیگه این بچشه گفتم چقدر زووود گفت پنج دقیقه دیگه صبرکنی بخیه هاشو میزنه نوبت توعه اومدن گفتن آمادش کنید بیارید ولی انقد درد داشتم نمیتونستم رو ویلچر بشینم فقط داد میزدم بردنم اتاق عمل نشوندنم روی تخت آمپول بی حسی که رو زدن بهم گفتن سریع دراز بکش ولی نمیتونستم دیگه کمکم کردن دراز کشیدم میگفتم شاید برش رو که میزنه چیزی بفهمم منتظر بودم تیزی تیغی چیزی رو حس کنم که یهو صدای پسرم دراومد وای انگار دنیا رو بهم دادن همه دردامو فراموش کردم ولی نمیتونستم نفس بکشم حالم خوب نبود اکسیژن وصل کردن بهم میگفتن نفس بکش پسرمو آوردن گذاشتن کنار صورتم خیلی حس خوبی بود بی اختیار اشکام میومد الهی که این حس قشنگ قسمت همه چشم انتظارا بشه ❤️
تو بخش هم که رفتیم فقط لرز شدید داشتم که یک ساعت بعد اوکی بودم فقط روز بعدش سختیش برای من از تخت پایین اومدن بود و راه رفتن
تمام
..امیدوارم همه مامانا بسلامت کوچولوهاشونو بغل کنن ❤️
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۴
، دیگه شده بودم نه سانت و دکترمم اومده بود منم کاملا آماده شده بودم برای زایمان، ماما همراه گفت عزیزم پاشو بریم کوچولوت رو بیاریم و من خوشحال که دردا تموم میشه، رفتم روی تخت زایمان دراز کشیدم و دکتر هم بهم گفتن چندبار مثل قبل زور بزن و نفس هاتو هماهنگ کن و واقعاً برام راحت ترین قسمت زایمان همین بود ، دوبار زور طولانی زدم و سرش اومد بیرون و زور آخر هم که زدم دیگه کوچولو سر خورد بیرون و گذاشتن روی سینم الهی بگردم که چشماش باز بود ،اون لحظه اصلا جیغ و داد نزدم فقط تنفس و زور زدن درست و دعا کمک میکرد آروم باشم ، یه قلوپ شیر خورد و برذنش تمیزش کنن ، دکتر گفت چندتا سرفه کن و جفت هم اومد بیرون ، برام آمپول بی‌حسی زده بود و شروع کردن به بخیه زدن ، حس میکردم اما دردی نداشتم ، و بدون اپیدورال زایمان کردم ، بعدش که کارا تموم شد منو بردن سرویس که هم بشورنم و تمیزم کنن و کارای رفتن توی بخش رو انجام بدن ، حالم آروم آروم شده بود دیگه دردی نداشتم ، خوشگل نازم رو برده بودن به باباش نشون داده بودن ، و دوباره آوردن پیش خودم ، بهم خرما و این چیزا دادن که بخورم جون بگیرم و من اونجا تونستم چیزی بخورم اینم تجربه زایمان من ، من فقط توی انقباض ها خیلی اذیت شده بودم چون به هیچ عنوان دردی قبلش نداشتم ولی لحظه های آخر زایمان خیلی برام راحت بود
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۹ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم