تجربه زایمان طبیعی بعد تقریبا سه ماه_پارت چهارم_
خلاصه من اپیدورال نخواستم چون از عوارضش خیلی شنیده بودم اما عوضش بهم گاز اندونکس دادن ک فوق العاده بود من از پنج سانت تا موقعی که فول بشم با اون نفس می‌کشیدم و هیچ دردی احساس نمی‌کردم
فقط ی درد ریز مثل درد پریودی
اینم بگم که طرز نفس کشیدن هم خیلی تو روند زایمان مهمه..
از شانس شب قبل زایمان هم رابطه محافظت نشده داشتم..
خلاصه ساعت ۷:۱۰ دقیقه فول شدم و در عرض دو ساعت از هفت سانت شدم ۱۰ سانت و سریع بردنم اتاق زایمان و وسایل رو آماده کردن و ساعت ۷:۳۵ دقیقه روز ۲۷ بهمن آیهانم با وزن ۳۳۰۰ به دنیا اومد و گذاشتنش رو بغلم اون لحظه تمام اون درد های معده و حالت تهوع و... که تو ۹ ماه کشیده بودم و درد زایمان و اینا همش از یادم رفت و فقط پسرمو غرق بوسه میکردم..
من تو بیمارستان میلاد تهران زایمان کردم دکترمم خانوم صدرائی بودن و از زایمانم بشدت راضی بودم..
اگه برگردم عقب باز هم طبیعی زایمان میکنم.

۲ پاسخ

راحت ترین زایمان طبیعی ای که تا حالا شنیدم

مبارک باشه گلم..منم از زایمانم خیلی راضی بودم با اینکه خودم درد نداشتم دردام با آمپول فشار شروع شد زود زایمان کردم از زدن آمپول فشار تا زایمانم ۴ساعت شد

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بعد تقریباً سه ماه_پارت سوم_
رفتم بستری شدم و ماما همراه اومد خودشو معرفی کرد گفت که چون بدون درد بستری شدی و دهانه رحمت باز نیست ممکنه طی ۴۸ ساعت هم زایمان نکنی و منم از استرس و نگرانی مردم و زنده شدم
بهم آمپول فشار زدن اینم بگم که ساعت ده و نیم صبح بستری شدم و چون ضربان قلب بچه پایین بود ان اس تی بهم وصل کردن و اجازه ورزش و تحرک نمیدادن
حدود ۳ ساعت دراز کشیدم
بعد ۳ ساعت که با سرم و اینا ضربان قلب بچه درست شد گفتن میتونی ورزش کنی
بلند شدم ورزش کردم حالت سجده میرفتم آب گرم می‌گرفتم رو کمرم و رو توپ حالت دورانی ورزش میکردم ساعت ۳ اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانتی و خوب پیشرفت کردی ماما همراه ک می‌گفت ۴۸ ساعت هم زایمان نمیکنی تعجب کرده بود خلاصه دوباره ب حالت سجده هی ورزش میکردم و اسکات میزدم و اینا ساعت ۵ شدم ۷ سانت
اینم بگم ک تا ۵ سانت دردام خیلی خوب و قابل تحمل بود مثل درد پریودی بعدش بهم گاز اندونکس دادن و میگفتن وقتی دردت اومد نفس بکش با اون و بعد از رو صورتت بردار نفس رو بده بیرون...
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان دوردونم مامان دوردونم ۲ ماهگی
مامان هاکان مامان هاکان ۱۲ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان سایدا مامان سایدا ۱۰ ماهگی
پارت آخر زایمانم
#
از معاینه میترسیدم و وقتی معاینه میکرد درد هام‌بیشتر میشد و دلم میخاست بمیرم و دوباره ب بچم فکر میکردم و جیغ میزدم و ورزش میکردم از ۲ سانت یهو شدم ۵ سانت چون ورزش میکردم و درد میکشیدم از دستشون رفتم داخل دسشوی و از ترس میگفتم درد ندارم چون میترسیدم از معاینه تا این ک درد هام بیشتر شد نتونستم منی ک دکتر گفت تا چند روز زایمان نمیکنم با تلاش خودم تو چند ساعت زایمان کردم وقتی اومد دوباره معاینه کنن دید شدم ۶ سانت و همه جم شدن دورم و بهم‌میفگتن فقط زور بزن. و من ک بی جون اصلا ب هوش نبودم ب عمر خدا از کمر ب زیر انقد زور داشتم ولی چشام اصلا باز نمیشد و ماما میگفتن آفرین دختر با تلاش خودت دیگ الان زایمان‌میکنی و راحت تا تونستم جیغ زدم و درد کشیدم منی ک دکتر گفت تا ۴ روز زایمان نمیکنی تو ۵ ساعت با تلاش خودم از ۱ فینگر شدم ۱۰ سانت و بلاخره زایدم و سایدا کوچولوم گذاشتن رو دلم و همه درد ها و بی کسی ها فراموش شد و فشارم رفت ۱۷ یعنی اگه ۱ دقیقه دیر تر دخترم دنیا میومد مدفوع میکرد داخل شکمم و خدای نکرده جون دوتامون در خطر بود تا دنیا اومد یهو کل بدنم پر از مدفوع بچه شد و خودم تنها ۳ روز بستری بودم بخاطر فشار و با بخیه ها و بچه گریه میکرد و خلاصه ی مامان‌تنها تو شهر قریب بچه اول انقد فعالیت دا
مامان مریم مامان مریم ۶ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...