سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...

۲ پاسخ

سلام به نظر من کلا زایمان طبیعی سخته حالا چ دولتی چ خصوصی باید اون روند معاینه وزایمان انجام بشه 🤦🥲

عزیزم هزینه زایمانت چقدر شد؟دکترت کی بود

سوال های مرتبط

مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۵ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان Angel Kocholo مامان Angel Kocholo ۱۱ ماهگی
پارت دوم روز زایمان
پنجشنبه ۱۶ مرداد بود از زیر قرآن رد شدیم رفتیم بیمارستان(امام حسین) دست و پاهام داشتن میلرزیدن از استرس یکم سردم بود نمیدونستم چی داره میشه آخه من خواهر ندارم تا حالا روند زایمان کسیو ندیده بودم برا همین خیلی میترسیدم نمیدونستم چی داره به سرم میاد
۳۹ هفته و ۲ روز بودم
ازم تست آمینوشور انجام دادن مطمئن شدن نشتی کیسه آب دارم بستریم کردن درحالی که حتی یکسانت هم باز نبودم
ماماهای شیفت بهم میگفتن خیلی زود اومدی شاید تا فردا طول بکشه زایمانت. بهم دستگاه nst وصل کردن و سروم اینا زدن بهم همه چی اوکی بود بعد حدود ۱ ساعتی که از رسیدگی هاشون گذشت دستگاه رو باز کردن گفتن پاشو راه برو تا دهانه رحمت باز بشه. بیمارستان خلوت بود یک یا دو نفر به جز من تو بلوک زایمان بودن
هم راه میرفتم هم اسکات میزدم تا ساعت حدودای ۱ الی ۱ونیم بود که معاینم کردن گفتن ۳_۴ سانت شدی زنگ زدن ماما همراهم اومد. تا برسه ساعت ۲ونیم شد کم کم دردام داشت شروع میشد ماما همراه بهم ورزش داد. سر بچه تو کشاله ران سمت راستم بود با ورزشهاشون سر بچه اومد پائین
خیلی تجربه سخت و شیرینی بود. درد خیلی اذیتم میکرد چقدر جیغ و داد میزدم🤣🤣🤣 )با خودم میگفتم اگه میدونستم زایمان اینهمه سخته غلط میکردم بچه بیارم)
مامان مهراد مامان مهراد ۵ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان:
۴۰هفته ۶روز زایمان کردم از هفته ۳۸دهانه رحمم باز شده بود
مرتب ورزش های زایمان فیزیولوژیک بوزیم و از هفته ۳۸انجام میدادم
و از هفته ۲۰هم ورزش های لگنی انجام میدادم ۲هفته آخر مرتب پیاده رویی داشتم به مدت ۱و نیم ساعت تا ۲ساعت و پله نوردی
هفته۳۸یک ساتن دهانه رحمم باز شده بود سر بچه کاملا داخل لگن فیکس شده بود
هفته آخر دهانه ی رحمم ۳سانت باز شده بود ولی انقباض نداشتم
برای چکاب جنین ساعت ۱۱رفتم بیمارستان آن اس تی گرفتن و معاینه. گفتن باید بستری شی تا شب زایمان میکنی
ساعت ۲ظهر بستری شدم درد نداشتم بهم یک چهارم یه قرصی رو دادن بعد رفت تا شش و نیم بعد از ظهر خواستن برام سرم فشار بزارن که قبلش معاینه کردن گفتن چهار ساتنی و زنگ زدن به ما ما همراهم تا اون بیاد. شروع کردم ورزش کردن ورزش هایی که بادم بود من اصلا انقباض و درد نداشتم مانا همراهم که اومد معاینه تحریکی انجام داد و باهام ورزش کرد. کم کم دردام شروع شد معاینه کردن گفتن شش سانتی و کیسه ابمو پاره کردن دردام شدت گرفت با کمک ورزش و دوش اب گرم بعد از چهل دقیقه فول شدم و احساس زور داشتم که رو تحت خوابوندنم گفتن زور بده. بعد از چند تا زور سر بچه دیده می‌شد که بردنم اتاق زایمان اونجا سه زورداذم بچه به دنیا اومد. قشنگ ترین لحظه زندگیم بود و بخاطر ماساژ پرینت ایی که از هفته ۳۷ انجام میدادم. بخیه های بیرونی فقط ۶تا بود
مامان حسین مامان حسین ۱۶ ماهگی
سلام من بعد از دو ماه و کنار نیومدن با ی سری مسائل دلم میخواد شما منو راهنمایی کنید
روز قبل از زایمان خون دماغ شدید شدم رفتم پیش دکترم گفت ختم بارداری و فردا زایمان کنم راستی من اصلا درد نداشتم ولی آب دور جنین کم شده بود
فردا صبح رفتم بیمارستان ساعت هفت و نیم بستری شدم و... ساعت 11بهم آمپول فشار زدن و گذاشتنم داخل اتاق تنها وای چشمتون روز بد نبینه دوباره خون دماغ شدید شدم جوری که تخت کلا خون بود و تحت هیچ شرایطی بند نمیومد تا جراح اومد بالا سرم و بینی منو پر از تامپون کردن
با این شرایط سخت بدون تنفس از بینی، دکتر بی وجدانم منو طبیعی زایمان کرد که ماما همراهم برام گریه افتاد گفت خیلی مظلومی
کلی بخیه خوردم و چه روزایی رو گذروندم
فردا بیمارستان به علت ضربان قلب شدید بردنم اتاق و تنها گذاشتنم گفتن اینجا باید بمونی حتی بچمو نمیاوردن پیشم و فقط باهام بد رفتاری میکردن آخه با کلی بخیه منو بعد از زایمان معاینه میکردن و منم از استرس داشتم میمردم که نکنه دوباره خونریزی دماغ کنم خیلی بد بود
از اون روز شیرم خشک شد بچم شیر خشکی هست، خیلی داغونم انگار دنیا برام تیره شده آرزوم ی شیر بوده بچم بخوره که....
دکتر خیلی بهم بد کرد تازه بیمارستان خصوصی بودم یعنی این بلاها سرم اومده
حالا همه میگن مسمومیت بارداری داشتم و فشارم بالا بوده روز زایمان و قبلش ولی حتی دکترم فشارمو نگرفت که منو باید اورژانسی سزارین میکردن ولی نکرد
الان کم خونی شدید دارم با دارد و کمر درد
مامان 💞 دیلان💞 مامان 💞 دیلان💞 ۱۳ ماهگی
به همسرم هم صبحانه دادم خونرو جمو جور کردم
زنگ زدم مامانم گفتم آماده شو بریم بیمارستان
من تا اینجا فقط دردام کم و قابل تحمل بود
رسیدیم بیمارستان پرونده رو تحویل دادم
معاینه اولو انجام دادن گفتن خدایا دختر ۵ سانت بازی
من تا اینجا اصلا دردی به اون صورت نداشتم
یه سرم بهم وصل کردنو آمپول فشارو زدن
ماما کیسه ابمو پاره کرد
تقریبا دو دقیقه سرمو گذاشتن بعد قطش کردن
یا خدا بعد یکی دو دقیقه دردام به شدت شروع شدن ک اصلا قابل تحمل نبودن من بیمارستانو با جیغو داد رو سرم گذاشتم تقریبا نیم ساعت این دردارو کشیدم هر ده دقیقه معاینه کردن من زود به زود بازو بازتر شدم
بعد نیم ساعت درد منو بردن اتاق زایمان گفتن سر بچه معلومه
دیگه برش زدنو بعد دو تا زور زدن بچم به دنیا اومد و تمام دردهای من تموم شد از داخل دو سه تا بخیه خوردم از بیرون ۶ هفت تا از کنار مقعدم رد کرده بود برشم
بخیه هام تموم شدو من انگار نه انگار زایمان کرده بودم
بعد زایمانم مامانم یه شب کنارم بود خودم دست تنها با وجود اینکه بچه اولم بود این دو ماه به بچم رسیدگی کردم
۱۵/۳بهترین روز این ۲۵ سال عمرم بودو هست خواهد بود
امیدوارم همه مث من زایمان راحتی داشته باشن 😍💋
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۵ ماهگی
پارت ۳ :

دهانه رحمم ۶ بود دردام هی شدید تر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر دائم معاینه میشدم و میگفتن خیلی خیلی آروم داره پیش می‌ره دوز دوم آمپول فشار رو هم زدن بعد از نیم ساعت دیگه واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم خیلی سخت بود بی حسی اپیدورال گرفتم و منتظر دکتر بی حسی بودیم ان اس تی بهم وصل بود و سرم و ماسک اکسیژن

تا ساعت ۶ که رسیدم ۸ سانت درد داشتم و به شدتت افت فشار
تا اینکه ماما بیمارستان اومد و کیسه آب رو با دست پاره کردن و کامل آب شکمم خالی شد چند بار شکمم رو فشار دادن تا آب کیسه آب خالی شده و لایه های داخل هم بیرون اومد

دیگه دکتر بی حسی اومد و بی حسی اپیدورال رو تزریق کردن
اما همچنان اون درد زور زدن رو داشتم شدیدتر میشد

دیگه کامل دراز کشیدم و فقط اشک می ریختم هر ۳۰ ثانیه از درد جیغ می‌کشیدم و دوبار آروم میشدم
تا ساعت ۲۰ دقیقه به ۸ شب که ضربان قلب بچم افت کرد و ماما همراهم سریع با دکترم تماس گرفتن و اومد برای زایمان
وقتی دکترم رو دیدم فقط اشک می ریختم از درد 😭😭

بلاخره با برش زیاد و زور شدید ساعت ۸/۳۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد و بغل گرفتمش با وزن ۲۶۰۰ 🥺🤍🐣

در کل بارداری خیلی سخت و زایمان خیلی سختر داشتم، اما همین که به دخترم نگاه میکنم همه سختی ها یادم میره 😍🥺

امیدوارم حالتون خوب باشه کنار کوچولو هاتون و تجربه من براتون مفید باشه 🤍🤲

شیر خشک رفلاکس تب واکسن مدفوع شیر مادر کولیک
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان دیانا کوچولو😍 مامان دیانا کوچولو😍 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد