پارت دوم روز زایمان
پنجشنبه ۱۶ مرداد بود از زیر قرآن رد شدیم رفتیم بیمارستان(امام حسین) دست و پاهام داشتن میلرزیدن از استرس یکم سردم بود نمیدونستم چی داره میشه آخه من خواهر ندارم تا حالا روند زایمان کسیو ندیده بودم برا همین خیلی میترسیدم نمیدونستم چی داره به سرم میاد
۳۹ هفته و ۲ روز بودم
ازم تست آمینوشور انجام دادن مطمئن شدن نشتی کیسه آب دارم بستریم کردن درحالی که حتی یکسانت هم باز نبودم
ماماهای شیفت بهم میگفتن خیلی زود اومدی شاید تا فردا طول بکشه زایمانت. بهم دستگاه nst وصل کردن و سروم اینا زدن بهم همه چی اوکی بود بعد حدود ۱ ساعتی که از رسیدگی هاشون گذشت دستگاه رو باز کردن گفتن پاشو راه برو تا دهانه رحمت باز بشه. بیمارستان خلوت بود یک یا دو نفر به جز من تو بلوک زایمان بودن
هم راه میرفتم هم اسکات میزدم تا ساعت حدودای ۱ الی ۱ونیم بود که معاینم کردن گفتن ۳_۴ سانت شدی زنگ زدن ماما همراهم اومد. تا برسه ساعت ۲ونیم شد کم کم دردام داشت شروع میشد ماما همراه بهم ورزش داد. سر بچه تو کشاله ران سمت راستم بود با ورزشهاشون سر بچه اومد پائین
خیلی تجربه سخت و شیرینی بود. درد خیلی اذیتم میکرد چقدر جیغ و داد میزدم🤣🤣🤣 )با خودم میگفتم اگه میدونستم زایمان اینهمه سخته غلط میکردم بچه بیارم)

۱ پاسخ

سلام عزیزم
چشمت روشن
خدا رو شکر که به سلامتی فارغ شدی خدا بچت رو برات نگهداره
من که هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین رو
تازه بعدشم جای بخیه ها شکمم آبسه کرد یکماه و خورده دستم بند
ولی انشاالله که خدا کوچولوهامون رو برامون نگهداره😍🤩

سوال های مرتبط

مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۲
خلاصه خوشحال و لباس دادن بهم گفتن آماده شو برو اتاق زایمان ولی خییییلی استرس داشتم همش می‌پرسیدم ک خیلی طول می‌کشه زایمانم ؟ میگفتن نمیدونیم معلوم نیست و اینا
دیگه زنگ زدن به ماما همراهم ک بیاد منم انتقال دادن اتاق زایمان و بهم سرم وصل کردن منم درد. داشتم ۶.۷ دقیقه یکبار اما شدیددد فقط کمرم می‌گرفت و ول میکرد اینا دوباره معاینه کردن گفتن ۷ سانتی. بعد نیم ساعت ماما همراهم اومد کیسه ابمو پاره کردن شدم ۸ سانت دیگه دردام شدن ۳.۴ دقیقه یکبار و شدید تر درد داشتم معاینه کردن گفتن ۱۰ سانت و فول شدی . ساعت ۱ بود تقریبا . دیگه ماما همراهم گفت میخای بری دوش بگیری رفتم اما نتونستم ورزشم نمیتونستم بکنم .. زور زدنام شروع شد تقریبا ۱ ساعت و نیم زورزدم همین سخت بود اما قابل تحمل.. سر بچه نمیومد داخل لگن بخاطر همین طول کشید با تمام قدرتم زور میزدم دیگه کلافه شده بودم که گفتن سر بچه رو میبینن .. مامام خییییییلی تو زور زدنام کمکم کرد که واقعا اگه نبود نمیتونستم
بردنم روی تخت دیگه که بچه بدنیا بیاد .
اونجام چند تا زور محکم زدم و بچم بدنیا اومد🫠🫠
اصلا باورم نمیشد که زایمان کردم.. ساعت ۲ و بیست دقیقه بود
مثل اینکه چند تا جیغ هم زدم موقع زایمان ولی خودم اصلا یادم نیست آنقدر ک حالم دست خودم نبود اما مامانم صدامو پایین شنیده بود...
و بخیه زدنا شروع شد که خیییلی درد داشت با سه تا آمپول بیحسی کاااامل حس میکردم یعنی اونقدر ک درد بخیه کشیدم درد زایمان نداشتم 🫠

ادامه تاپیک بعد
مامان پنبه مامان پنبه ۱ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت سه
و من همچنان ورزش میکردم روی توپ اسکوات میزدم و برای خودم راه میرفتم
ساعت یک دکترم اومد بیمارستان و رفت توی بخش خوابید تا موقع زایمان صداش کنن همون موقع هم خودم خوابم برد هر دفعه که دردم شروع میشد بدنم شروع به لرزش میکرد و من بیدار می‌شدم و می‌دیدم همسرم کنارم نشسته و داره تایم و فاصله دردهامو ثبت می‌کنه که به ماما اطلاع بده
ساعت دو و نیم بود که بیدار شدم گفتم اه چرا زمان نمی‌گذره پس و بعدش ماما رو صدا زدم گفتم پس چرا زایمان نیمکنم و چرا بهم سروم فشار نمیزنید که گفت دردهای خودت خیلی زیاد هست و نمیتونیم سروم وصل کنیم چون ضربان قلب دختر میاد پایین و باید با دردهای خودت پیش بریم برا همین طول می‌کشه روند زایمانت و من دوباره بعدش خوابیدم تا ساعت سه و نیم
تو این مدت هر وقت بیدار می‌شد ماما میومد معاینم میکرد
فکر کنم چهار بار ماما معاینم کرد یه بار هم دکتر خودم
ساعت سه و نیم من دردام به صورت خیلی کم شروع شد و دهانه رحم باز شد و بردنم تو اتاق زایمان تا ساعت چهار که اوج دردم اونموقع بود همسرم هم تا ساعت چهار بالای سرم بود تا وقتی دکترم رو بیدار کردن اومد برای زایمان و به همسرم گفت از اتاق بره بیرون از ساعت چهار تا چهار و بیست دقیقه من بیشترین درد رو داشتم انقد زیاد که میگفتم لطفا منو ببرید سزارین کنید که دکتر بهم گفت تا اینجا عالی پیش اومدی داره تموم میشه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۶ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان مامان علی 🥹🐣 مامان مامان علی 🥹🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بیشترین درد درد پاهام بود اصلا نمیتونستم تحمل کنم دردش برای این بود که بچم داشت میومد پایین و کل لگنم درد میکرد
دردام بیشتر بیشتر می‌شد از شدت درد نمیدونستم ساعت چطور داره میگذره تو اتاق زایمان ۳ نفر بودیم ماما همراهم ساعت ۸ صبح اومد و معاینه کرد گفت ۵ سانتی و سر بچه هم حس میشه و من دردی داشتم که اصلا تحمل نمیشه دردش اصلا نمیدونی چه دردیه و هی می‌گرفت ول می‌کرد وقتی ول می‌کرد نمی وستم چطور خابم میبرد و یدفعه دردا شروع شدن اونای که باهم بودن تا ساعت ۱۰ زایمان کردن و من از ساعت ۱۰ دیگه دردام جوری شروع شد که انگار روی آتیش نشستم کل بدنم داغ بود و درد رو اصلا نمیتونستم تحمل کنم و حس میکردم پاهام دارن جر میخورن از درد و ماما همراهم برا یه چهار پایه کوچیک گزاشت گفت برو بالا بیا پایین و رفت کارای زایمان اون دوتا خانم رو انجام داد و من از درد نمیتونستم پاهام ببرم بالا ساعت ۱۱ شد که لختم کردن گزاشتن تو جکوزی آب گرم آب گرم یکم دردم رو کمتر می‌کرد تو جکوزی ۷ سانت رفتم و بهم گفت حالت دستشویی کردن بشین تو آب ولی جوری حس فشار به لگنم داشتم که حس میکردم دارم میرم
مامان 💖دیلان💖 مامان 💖دیلان💖 ۸ ماهگی
به همسرم هم صبحانه دادم خونرو جمو جور کردم
زنگ زدم مامانم گفتم آماده شو بریم بیمارستان
من تا اینجا فقط دردام کم و قابل تحمل بود
رسیدیم بیمارستان پرونده رو تحویل دادم
معاینه اولو انجام دادن گفتن خدایا دختر ۵ سانت بازی
من تا اینجا اصلا دردی به اون صورت نداشتم
یه سرم بهم وصل کردنو آمپول فشارو زدن
ماما کیسه ابمو پاره کرد
تقریبا دو دقیقه سرمو گذاشتن بعد قطش کردن
یا خدا بعد یکی دو دقیقه دردام به شدت شروع شدن ک اصلا قابل تحمل نبودن من بیمارستانو با جیغو داد رو سرم گذاشتم تقریبا نیم ساعت این دردارو کشیدم هر ده دقیقه معاینه کردن من زود به زود بازو بازتر شدم
بعد نیم ساعت درد منو بردن اتاق زایمان گفتن سر بچه معلومه
دیگه برش زدنو بعد دو تا زور زدن بچم به دنیا اومد و تمام دردهای من تموم شد از داخل دو سه تا بخیه خوردم از بیرون ۶ هفت تا از کنار مقعدم رد کرده بود برشم
بخیه هام تموم شدو من انگار نه انگار زایمان کرده بودم
بعد زایمانم مامانم یه شب کنارم بود خودم دست تنها با وجود اینکه بچه اولم بود این دو ماه به بچم رسیدگی کردم
۱۵/۳بهترین روز این ۲۵ سال عمرم بودو هست خواهد بود
امیدوارم همه مث من زایمان راحتی داشته باشن 😍💋
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۷ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه