سوال های مرتبط

مامان حلما👼💖 مامان حلما👼💖 ۸ ماهگی
پارت سوم:
،روز بعدش همچنان این درارو داشتم نامنظم بود ولی شدتش بیشتر شده بود که ماما گفت میخوای برو بیمارستان من زنگ میزنم بشون میگم معاینه ت کنن ببینیم چن سانتی که ظهر رفتم دوسانت و نیم بودم بهم گفتن شکم اول انقد بستری نمیکنیم باید بازتر بشی برو پیاده روی کنی ورزش کن تو خونه دردات منظم شدن بیا .. باز شب دردام بیشتر شده بودن رفتم بیمارستان باز گفتن بازتری شدی ولی درحد بستری نیستی دردات منظم نیستن
دوباره رفتم خونه چن بار دوش آب گرم گرفتم مامانم اومده بود پیشم با هربار انقباض ماساژم میداد شوهرمم تو ورزش کمکم میکرد و کنارم بودن.. خلاصه کلی اسکات ، سجده ، چمباتمه و پله رفتم با اینکه حین انقباض سخته ولی خیلی کارسازه .. روز بعد دردام منظم شده بود از صبح تا ظهر شده بود هر ۱۰ دقیقه که ماما گفت بیا مطبم معاینه ت کنم بعدازظهر رفتم حین انقباض معاینه تحریکی کرد که خیلی تاثیر داشت گفت ۳ سانتی عالیه بهم آبزن داد گفت برو اینو بجوشون بعد بریز تو اب گرم خودت بشین توش یه نیم ساعت بعدم بیا بیمارستان که بستریت کنیم ..
تاپیک بعدی
مامان آیهان مامان آیهان ۱۴ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهار
خلاصه تا ساعت دو هر نیم ساعت میرفتم حموم واقعا خیلی خوب بود خیلی دردارو قابل تحمل تر میکرد تا وقتی خسته نمیشدم زیر همون دوش ورزش میکردم بعدشم که از حموم میومدم بیرون بازم ورزش میکردم و تو خونه راه میرفتم و خودمو سرگرم میکردم ناهار درست کردم اهنگ گوش میدادم و میرقصیدم حالت سجده هم خیلی دردارو کم میکرد خلاصه به هر سختی بود تا ساعت دو گذروندم ولی دردام خیلی شده بود به حدی که اشکم در میومد سر هر انقباض
ناهار رو شوهرم به زور بهم داد و زنگ زدم مامام گفتم من واقعا سخت شده برام تحملش گفت بیا مرکز
شوهرمم به مامانش گفته بود که من درد دارم اون بنده خدام از خونش پیاده پا شده بود اومده بود خونه ما که بریم مرکز دیگه راه افتادیم من سر هر انقباض نفس های منظم میکشیدم که بتونم تحمل کنم به مرکز که رسیدم رفتم داخل مامام رو که دیدم به گریه افتادم گفتم معاینم میکنی فقط خبر خوب بهم بده
معاینه ام کرد گفت سه سانتی اگه میخوای برو خونه ورزش کن تا دردات بیشتر بشه اگه هم میخوای همین جا بمون تا باهم ورزش کنیم منم گفتم اگه مشکلی ندارین بمونم و موندم
مامان غَزَل✨️• مامان غَزَل✨️• ۱۰ ماهگی
بلاخره منم امروز وقت کردم تجربه زایمانم و بنویسم 📝
بسم الله برو بریم😇
.
.
.
.
.
.
خب داستان من برمیگرده به ۲۲ آبان ماه!من ۲۱ آبان ساعت 9 شب رفتم پیاده روی تند تند راه میرفتم🏃‍♀️و یک ساعت پیدا روی کردم بعد برگشتم خونه دوش🚿🧼گرفتم و خوابیدم صبح با درد بیدار شدم البته دردام خفیف بود و تا شب هی دردام بیشتر می‌شد و ساعت ۱۲ شب به همسر گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم درد عجیبی دارم خلاصه ساعت ۱۲ شب راهی بیمارستان🏨شدیم رفتم بیمارستان🏥سپیدار معاینم کردن ۳ سانت بودم و چون بیمه تامین اجتماعی نداشتم منتقلم‌ کردن طالقانی رفتم بیمارستان طالقانی هر چند دقیقه معاینم‌ میکنن و دردام هی بیشتر می‌شد!
ساعت ۳ نصف شب منتقلم‌ کردن اتاق زایمان و رو تخت دراز کشیدم زار میزدم یعنی قشنگ مرگمو جلو چشام دیدم صبح ساعت ۶ بهم آمپول💉 فشار زدن بعد چند دقیقه دوباره دوتا آمپول💉💉دیگه بهم زدن و ساعت ۸ و نیم صبح ۲۳ آبان ماه زایمان کردم وقتی دخترمو دیدم کلا دردامو یادم رفت و الان خداروشکر میکنم دخترم صحیح و سالم توبغلمه🤱🎀😘
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۶ ماهگی
تجربه زایمانم با کلی تاخیر
پارت یک
من از ۳۶هفته شروع کردم پیاده روی نیم ساعت یا یک ساعت کم کم بیشترش کردم رسیدم تا ۳۸هفته روزی ۳الا۵ساعت پیاده میرفتم از خونمون تا بازار بعدش دوباره تو بازار هم هی میچرخیدم
هر روز دوش اب گرم میگرفتم زیر دوش ورزش میکردم و خونه تکونی هر روز بدون استراحت درد میگرفتم از ۳۸هفته دردام شروع شدن دردم میومد و ول میکرد تا یک هفته درد پریودی شدید داشتم و بی حاال بود درد کمر و لگن و رون شکم داشتم بازار هی دردام میومد دلم مخواست زنگ بزنم به شوهرم بریم بیماستان اما تلاش میکردم بیشتر دردام بگیره مرتبتر بشه خلاصه که رسید روزی خواهزشوم دعوتمون کرد شام منم از پیاد روی رفتم خونشون اما خیلی بیحال بودم و درد داشتم همون شب برگشتیم خونه و اسهال شدید گرفتم که هر ربع ساعت میرفتم دسشویی تا اینکه از بس زور میزدم شکمم کامل خالی شد و تا صبح من درد داشتم اما شوهرمو بیدار نکردم نصف شبی بود هم درد زایمان داشتم هم اسهال شدید صبح شد دردام بیشتر شده شوهرم با صدای ناله هام و
مامان عدس مامان عدس ۳ ماهگی
《زایمان طبیعی پارت سه》
خلاصه اومدم خونه دوباره رفتم دوش گرفتم اسکات زدم و ماساژ دادم کمرم رو زیر آب گرم .
وسایل هامو برداشتم خودمو آماده و خوشگل مشگل کردم ساعت ۳ شد رفتم خونه مادرم ، وقتی رسیدم اونجا مامانم گف چرا رفتی و حرف گوش نمیدی اصلا ترس تو دلت نیس یوقت این بچه بیاد سریع بریم بیمارستان بازم قبول نکردم گفتم هنوز زوده 😂😮‍💨
جونم بگه ک همینجوریه داشتم درد میکشیدم ولی نمیرفتم بیمارستان تا صبح تحمل کردم اونموقع دیگ دردام شدید شد ک ب هر ۵ دقیقه رسید و قابل تحمل نبود اونموقع گفتم وقتشه ک بریم حرکت کردیم سمت بیمارستان تا رسیدم سریع رفتم و گف بیا معاینه کنم ببینم چن سانتی قسمت جالبش اینه ک با اون همه دردی ک کشیدم تازه ۲ سانت شده بودم😂😑 بعد کارای بستری رو انجام دادن ساعت شد ۹ و رفتیم برای ورزش اینو بگم و ماما همراه نداشتم ولی یکی از ماما های خود بیمارستان ک ورزش باهاش میکردم خیلی خوب و خوش اخلاق بود.
از ساعت ۹ ک شروع کردم ورزش کردن تا ۱۲ رسیدم ب چهار سانت خیلی درد کشیدم ولی تحمل میکردم صدام در نیومد فقط دم و باز دم میکردم چون میدونستم با جیغ و داد کارم سخت تر میشه
اون ماما ک بهم کمک میکرد گف خیلی داری خوب پیش میری اگ همینجوری ادامه بدی تا ۴ زایمان میکنی وقتی اینو شنیدم انگیزه ام بیشتر شد برای ورزش کردن . بهم گف بزار معاینه تحریکی انجام بدم خیلی ب روند زایمانت کمک میکنه قبول کردم یکم درد داشت ولی باید تحمل میکردم تا زودتر زایمان کنم.
مامان نیکان مامان نیکان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
حالا دیگه شده بودم ۳۹ هفته تمام که دردام شب شروع شده بودن ولی منظم نبود شدتش زیاد نبود از اینورم حس میکردم شلوارم هی نم میگیره پد میزاشتم خیس نمیشد ولی درش ک میوردم همش شورت و شلوارم نم داشتن
فکر میکردم بخاطر ترشح موکوسیه یا از شدت ورزش و پیاده روی عرق میکنم نم دار میشه
شبش مامام پیام داد خبری نشد گفتم چرا درد دارم شلوارمم نم داره نمیدونم کیسه ابه یا ن گفت بیا زایشگا
ساعت ۱۲ شب رفتم  گفت انقباضت کمه معاینمم ک کرد گفت دستکشم خیس نمیشه کیسه ابت پاره نشده برو ساعت ۲ بیا
رفتم خونه باز ساعت ۲ برگشتم گفت همونی انقباضت زیاد نشده ولی دهانه رحمت ۳ ۴ سانت بازه اگ میخوای با امپول فشار بچه رو ب دنیا میاریم
ولی من قبول نکردم میخواستم دردام خودشون شروع بشن و میخواستم دردامو تو خونه بکشم از اینورم دخترمو نمیتونستم شب پیش کسی نگه دارم
گفتم من میرم شده صبح همینکه افتاب بزنه بالا میام ولی شب نمیمونم
خلاصه اومدم خونه دیگه ترشحاتم خیلی زیاد شده بود و دردامم بیشتر از قبل اما بازم خیلی قابل تحمل بودن
تا ساعت ۱۲ ظهر روز بعد همینجور تو خونه راه میرفتم و دوش اب گرم میگرفتم دردامم بیشتر شده بود ولی هرچی التماسم میکردن ک بیا بریم میگفتم نه میخواستم زمانی ک بچه سرش اومده بیرون برم ک سریع زایمون کنم و بیام خونه شب کنار دخترم باشم😂دیگه دوازده و نیم مامام زنگ زد گفت سریع بیا مطب معاینت کنم تا کار دست خودت ندادی
رفتم مطب معاینه کرد گفت کاش همون دیشباجازه میدادی با امپول بچه رو دنیا بیاریم الان راحت شده بودی ولی اشکال نداره همین الان برو خونه وسایلتو بردار و برو زایشگا تا تو بری منم اومدم
رفتم خونه دوش ابگرم‌گرفتم ساکا و خوراکیامو اماده کردم و رفتم
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۲ ماهگی
پارت 4بعد از یک ماه خب باید بگم که دیر شد چون تو این یک ماه پسری و دختر به کمک هم پدر منو در آوردن و الان هم که وقت کردم. بیام تو گوشی پسری رو پامه دارم تکون میدم بخوابه 😂🤷
تا رسیدیم به بلوار من گفتم مخام یکم پیاده روی کنم قرار شد تا بریدگی که میشه دو کیلومتر من پیاده بیام بعد دور بزنیم بیایم بستنی بخوریم من پیاده شدم شوهرم هم پیاده شد گفتم تو با بچها یواش یواش بیاین منم کنار ماشین میام گفت نه باهم بریم بهتر خلاصه با شوخی خنده فراوان و مسخره بازی های من انقد سر گرم شدیم که بریدگی رو رد کردیم من گفتم اشکال نداره بقیشم میرم من دردام خیلی نزدیک شدید شده یکم دیگه پیاده بیام شاید بهتر باشه همشون با تعجب گفتن بسه میدونی چقدر راه رفتی و این که بلوار تا آخرش بری 4کیلومار میشه رسیدیم ته بلوار دیگه من دردام یک دقیقه ای شده بود گفتم بچها بستنی کنسل بیمارستان 😂و مجدد پیاده تا بیمارستان رفتم تلاش داشتم که بیشتر درد هام رو کنار شوهرم و خانوادم باشم تا رحیم رو از دست ندم و خواهرم دقیقه یک بار می‌گفت زنگ بزنم مامان من میگفتم نه بزار ببینم بستری میشم بعد 😂😐 زنگ زدم به ماما گفتم که من درد هام یک دقیقه ای شده برم بیمارستان گفت آره برو بستری شدی زنگ بزن خلاصه تا بیمارستان پیاده رفتم دیگه دم در زایشگاه در داشتم که نفسم بالا نمیومد ولی خیلی سعی داشتم که تمرین نفس کنم معاینه شدم سه سانت بود ولی انقباض های خیلی شدید و منضمی داشتم ان اس تی گرفتن زنگ زدم به ماما گفتم بستری شدم ....