۴ پاسخ

خدا دخترت برات نگه داره گلم

چ زایمان سختی داشتی گلم
منم بدون درد رفتم چهل هفته بودم
کدوم بیمارستان بودی
دیگ اونجا نرو

ای جان دلم خداحفظش کنه برات مامان خانم

دوست عزیزم پیج اینستاگرام فالو کن کلمه برنامه غذایی دایرکت کن تا مناسب نینی جان براتون برنامه غذایی بفرستیم😍🧑🏻‍🍼
راستی توی پیج کلی تنوع غذای کمکی واسه کودکان داریم

@nini_food_faraz

سوال های مرتبط

مامان دیانا کوچولو😍 مامان دیانا کوچولو😍 ۴ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۹ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ ۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت پنجم:
اونجا کلی ورزش کرد باهام جلو پشتم آب گرم گرفت بهم انرژی میداد تا به زور زدن شدید افتادم سر بچه رو تو واژنم حس میکردم متخصص با یه مامای دیگه اومد میگفتن پاهات بگیر زور بزن جیغم نزن بچه می‌ترسه نمیاد میمیره خودشونم دست انداختن داخلم دهانه رحم می‌کشیدن که باز باز شه منم انقد زور زدم که از حال رفتم چشام بسته شد سیلی میزدن که پاشو الکی اینجوری نکن سز نمی‌کنیم موهای بچت دیده میشه با سیلی چشام باز کردم دیدم هنو تموم نشده متخصص خودش اومد رو تختم دستاش مشت کرد و محکم از بالای شکم بچه رو می‌کشید پایین ماماهم با تیغ جلوم پاره کرد و بالاخره بچه رو کشید و گذاشت چن ثانیه رو شکمم منم دردام فراموش کردم همه هواسم پرت نی‌نی شده بود داشتن لباساش تنش میکردن منم جفت رو کشیدن آمپول بی‌حسی زدن جلوم شروع کردن به بخیه زدن و تموم شد فسقلی گذاشتن کنارم و شیرش دادم منم فشارم پایین بود نبضم بالا دوساعت طول کشید تا بهتر شدم و با فسقلی رفتیم تو بخش و راحت شدم. ایشالله هیچکس قدمن درد نکشه خیلی سخته خیلی
مامان جوجه مامان جوجه ۳ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت3)
با خودم گفتم اگه تا فرداش نرسید و زایمانم طبیعی شد چی؟ شیفت پرستارا عوض شد و یه پرستار تپل وحشی شد مسئول چک کردن من نوبت رسید به دوز سوم قرصم اومد معاینم کرد خیلی بد معاینه کرد اون انگشتای چاقش و به زور کرده بود داخل و هی می چرخوند داشتم میمیردم از درد واقعا خیلی درد داشت کثافت بزور می‌خواست دهانه رحمم و باز کنه وقتی انگشتاش و کشید بیرون دستکش پر خون بود تو دلم کلی فحشش دادم اشکم و در اورد کل بدنم داشت می‌لرزید رفت قرص و بیاره بده بهم، اما نداد دست خودم خودش گفت دهنت و باز کن یه چیزی مثل اب مقطر هم دستش بود قرص و گذاشت زیر زبونم و از اون ابه ریخت تو دهنم، تمام توانم و جمع کرده بودم که تا وقتی حواسش پرت میشه اب دهنم و قورت ندم وقتی حواسش پرت شد چندتا دستمال کاغذی برداشتم و همه رو تا تونستم خالی کردم تو دستمال و بعدش به یکی از پرستارا گفتم میخوام برم سرویس؛ رفتم سرویس حسابی دهن و زبونم رو شستم که یه وقت اثری از قرص نباشه و قورتش بدم.
دردا هی داشت زمانش کمتر کمتر می‌شد پرستاره می دید شکمم منقبض میشه می‌گفت درد داری الکی می‌گفتم نه اما درد داشتم، اون شفتالو هم یه توپ داد بهم گفت رو این بالا پایین برو خلاصه که یک ساعت با اون توپ درگیر بودم ولی سعی میکردم خیلی رو خودم فشار نیارم. ساعت سه شب دوز بعدی رو اورد ولی اون شفتالو خواب بود به جاش یه پرستار دیگه قرص و داد اونم گرفتم انداختم زیر تخت،خلاصه که تا شش صبح کلی درد کشیدم و یهو کیسه ابم نشتی داد پرستارو صدا زدم و اومد معاینم کرد سخت بود و درد داشت اما نه به اندازه معاینه ای که اون شفتالو(ادامه پارت بعد....
مامان النا🐣 مامان النا🐣 ۱۱ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️