تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️

۱۳ پاسخ

منم از ساعت 2 ظهر تا 2 صبح درد کشیدم فول شده بودم ولی بچه بدنیا نیومد آخرش سزارین اجباری شدم ساعت 2 و نیم پسرم به دنیا اومد .
من هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین

واقعا متاسفم ک با این جمله ی بچت داره خفه میشه مادرارو میترسونن
چیه این اخه زایمان طبیعی ک ۱۵ تا بخیه بخوری چ فایده داره اخه چ فرقی با سزارین دارع

👏👏👏👏هزاران آفرین براین شجاعتت دخترت به وجودهمچین مادری همیشه می بالد

بسلامتی انشاالله دخترت نامدار باشه و باعث افتخارت

عزیزم . منم طبیعی بودم زیاد بخیه خوردم. لحظه سختی رو پشت سر گذاشتی خداروشکر که نی نی تو به سلامت به دنیا آوردی . دقیقا اون لحظه کخ به صورتش نگاه میکنی میگی بالاخره انتظار تموم شد . اون لحظه ادم حس افتخار میکنه و واقعا هم همینه . مادر شدن هم نعمته هم کلی مسئولیت داره که باید براش حسابی قوی بشیم.

عزیزم ❤️❤️❤️ کاملا درکت میکنم منم‌ مثل تو بودم بااین تفاوت که اخرش فهمید دکتر بچه با صورته و‌نمیتونه دنیا بیاد و بردنم سزارین 🫠
خدا قوت واقعا و قدم نو‌رسیده هزاربار مبارک 😘

چرا دقیقا مثل من شده زایمانت😭

عزیزم جای بخیه ها مشخص نیس؟ منم خیلی بخیه خوردم گوشت اضافه آورده

فداتبشم خدا انشالا تو همه لحظه هات کنارت باشه

وای گلم چقدر زایمانت سخت بوده من از ترس همین زایمان طبیعی دوتاشو سزشدم وراحت بود برام

خداروشکر که به خیر گذشت
ولی دختر من اینقدر توی کانال مونده بود که سیاه به دنیا اومد، گریه نکرد 😔

یاخدااا،کاش زایمان با یه درد معمولی بود، تبریک. میگممم بهت

قربونت برم که با خوندن پیامت یاد خودم افتادم اشکم در اومد 🥹

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
آیین موقعی بدنیا امد گریه نکرد اصلا بخواطر همون من متوجه نشدم اصلا
ولی چون یخ لحظه کل دردام تموم شد سرم و بلند کردم ببینم چی شده دیدم بچه رو دارن میزارن سر جاش فهمیدم بدنیا آمد

واقعا دردام تموم شده بود و راحت شدم در آوردن جفت هم اصلا درد نداشت موقعی که آیین و داشتن میزاشتی سرجاش انگار بابام بود از دماغ به بالا حس کردم بابامه🥲🥰
همونجا شباهت و دادم

خب این پروسه که تموم شد رسیدیم به بخش بخیه بدترین بخش چون برای زایمان امید داری به یه چیز بعد اونهمه درد ولی برای بخیه امیدی نیست ک😂

بی حسی زدن ولی اصلا انگار نزده بودن چون کامل حس میکردن بعد انقد جیغ میکشیدم هی دکترای اتاق های دیگ میومدن یه نگاه مینداختن
من پام صد و هشتاد درجه باز انگار سینمای همه میان یه نگاه میکنن می‌رن
مردم. از خجالت

پاهامو نمیزارن رو جا پایی تخت نمیزارم بخیه بزنن هی خودمو جمع میکنن خلاصه یه بخیه ۱ ساعت طول کشید همراه با کلی درد مردم سر بخیه زدم البته خیلی هم بخیه خوردم
عوضش آیین و داشتم
دیگ همه ی اینا تموم شد گفتن پاشو برو خودتو بشور لباساتو عوض کن بفرستیمت بخش
آنقدر پاهام درد می‌کرد نمیتونستم پاشم کلی خون از دست داده بودم
مامانم آمد کلی گریه کردم تو بغلش آروم شدم کمک کرد پاشدم رفتم خودمو بشورم خجالت میکشیدم مامانم بیاد مامایی که زایمانمو انجام داده بود بقدری مهربون بود آمد کمک کرد خودم و شستم لباسامو پوشیدم ( بالاخره چون من دیده بود خجالتم رفته بود)😂
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۴ ماهگی
پارت ۷
همش میگفتم وای الان که دل رودم بزنه بیرون،یه چیز خنده این وسط[از درد زیاد ترسیده بودم خیلی موقعی که بی حسم کردن یکی دست زد انگشت پام گفتم وای وای دست زدی فهمیدم من حس کردم بی حس نشدم پاره نکنیدا بی حس نشدم😂گفتن نه هروقت خواستیم شروع کنیم بهت میگیم با این که الکی گفتن بعد پنبه کشیدن روشکمم من باز حس کردم گفتم وای فهمیدم پنبه کشیدی شکمم حس داره من فهمیدم گفتن نه بابا نمیخوایم کاری کنیم ضدعفونی داریم میکنیم😂😂از ترس درد واقعا رد داد بودم] بعد که شروع شد حس کردم نفس نمیتونم بکشم گفتم وای نفسم رفت یاخدا نفسم تومغزم این بود که بچم دیگه مامان نداره حالا چیکارکنم،برام ولی اینقد درد کشید بودم مهم نبود الان برم یا بمونم در این حد دیوونه شده بودم بعد بهم گفتن نه فکر میکنی گفتم نه میگم نفس ندارم حالا این حرفا که میزنم بزور داشتم حرف میزدم جون نداشتم یهو گفتن وای نفسش رفت آپنه شد نفسش رفت ماسک اکسیژن گذاشتن تا من از صبح که دوتا سرم آمپول فشار روم وصل بوده تداخل با دارو بی حسی پیدا کرد بود آپنه شدم و نفسم رفت بخاطر آمپول فشارای سرم بود، همینطور که شکمم میبریدن من هیچی متوجه نمیشدم ولی هی آب زرد بالا میاوردم روگردنم میخواستم بمیرم ،عمل که تموم شد گفتن وای وزنش از چیزی که سونو گفت خیلی بیشتره تو به زایمان نمیرسیدی ماشالااااا بچت چه سنگینه دستمممم درد گرفت دکتر عملم خیلی مهربون بود بام شوخی میکرد ، کلا واقعا اون روز مرگو به چشم دیدم خیلی سخت بود...
مامان سلين♥️ مامان سلين♥️ ۴ ماهگی
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۵ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن