آیین موقعی بدنیا امد گریه نکرد اصلا بخواطر همون من متوجه نشدم اصلا
ولی چون یخ لحظه کل دردام تموم شد سرم و بلند کردم ببینم چی شده دیدم بچه رو دارن میزارن سر جاش فهمیدم بدنیا آمد

واقعا دردام تموم شده بود و راحت شدم در آوردن جفت هم اصلا درد نداشت موقعی که آیین و داشتن میزاشتی سرجاش انگار بابام بود از دماغ به بالا حس کردم بابامه🥲🥰
همونجا شباهت و دادم

خب این پروسه که تموم شد رسیدیم به بخش بخیه بدترین بخش چون برای زایمان امید داری به یه چیز بعد اونهمه درد ولی برای بخیه امیدی نیست ک😂

بی حسی زدن ولی اصلا انگار نزده بودن چون کامل حس میکردن بعد انقد جیغ میکشیدم هی دکترای اتاق های دیگ میومدن یه نگاه مینداختن
من پام صد و هشتاد درجه باز انگار سینمای همه میان یه نگاه میکنن می‌رن
مردم. از خجالت

پاهامو نمیزارن رو جا پایی تخت نمیزارم بخیه بزنن هی خودمو جمع میکنن خلاصه یه بخیه ۱ ساعت طول کشید همراه با کلی درد مردم سر بخیه زدم البته خیلی هم بخیه خوردم
عوضش آیین و داشتم
دیگ همه ی اینا تموم شد گفتن پاشو برو خودتو بشور لباساتو عوض کن بفرستیمت بخش
آنقدر پاهام درد می‌کرد نمیتونستم پاشم کلی خون از دست داده بودم
مامانم آمد کلی گریه کردم تو بغلش آروم شدم کمک کرد پاشدم رفتم خودمو بشورم خجالت میکشیدم مامانم بیاد مامایی که زایمانمو انجام داده بود بقدری مهربون بود آمد کمک کرد خودم و شستم لباسامو پوشیدم ( بالاخره چون من دیده بود خجالتم رفته بود)😂

تصویر
۳ پاسخ

وای عزیزم چه بد که درد بخیه رو حس کردی
منم هی به دکترم گفتم بی حسی میزد
نزدیک ۴ بار فک کنم آمپول بی حسی زد ، بهم گفت اندازه یه بی هوشی کامل بهت آمپول زدم 😂
ولی خداروشکر بعدش دیگه حس نمیکردم

من عذابی بعد سزارین کشیدم تا روز مرگم یادم نمیره تیکه تیکه شده بود بدنم

نمیدونم چرا وقتی میگن طبیعی من تب میکنم😫😫بگو اخه تو که سزارین کردی دیگه چرا میترسی

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️
مامان نفس مامان نفس ۳ ماهگی
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت پنجم:
اونجا کلی ورزش کرد باهام جلو پشتم آب گرم گرفت بهم انرژی میداد تا به زور زدن شدید افتادم سر بچه رو تو واژنم حس میکردم متخصص با یه مامای دیگه اومد میگفتن پاهات بگیر زور بزن جیغم نزن بچه می‌ترسه نمیاد میمیره خودشونم دست انداختن داخلم دهانه رحم می‌کشیدن که باز باز شه منم انقد زور زدم که از حال رفتم چشام بسته شد سیلی میزدن که پاشو الکی اینجوری نکن سز نمی‌کنیم موهای بچت دیده میشه با سیلی چشام باز کردم دیدم هنو تموم نشده متخصص خودش اومد رو تختم دستاش مشت کرد و محکم از بالای شکم بچه رو می‌کشید پایین ماماهم با تیغ جلوم پاره کرد و بالاخره بچه رو کشید و گذاشت چن ثانیه رو شکمم منم دردام فراموش کردم همه هواسم پرت نی‌نی شده بود داشتن لباساش تنش میکردن منم جفت رو کشیدن آمپول بی‌حسی زدن جلوم شروع کردن به بخیه زدن و تموم شد فسقلی گذاشتن کنارم و شیرش دادم منم فشارم پایین بود نبضم بالا دوساعت طول کشید تا بهتر شدم و با فسقلی رفتیم تو بخش و راحت شدم. ایشالله هیچکس قدمن درد نکشه خیلی سخته خیلی
مامان قندروزهای تلخ💙 مامان قندروزهای تلخ💙 ۱ سالگی
تجربه ی ختنه به روش بخیه:
من خیلی راضی بودم بچها
از بیشتر کسایی که ختنه کردن پرسیدم اکثرا گفتن بخیه راحتر از حلقه اس
لیزری هم میگن عالی تره
میران که همون لحظه که ختنه شد فقط گریه کرد.
اونم بخاطر آمپول بی حسی بوده احتمالا چون دکترش تست بی حسی رو روش انجام داده بود و عالی بود ۴ تا بخسه داشت ک من فقط یکیشو بیرون دیدم ۳ تای دیگه داخل بودن ک بعد یک هفته دیدمشون که افتادن
مدام پماد تتراساکلین زدم و روزی تقریبا دو بار توی آب ولرم ب مدت ۱۰ دقیقه میذاشتم هربار که میرفتم بشورمش با صابون میشستمش
ولی میران چون پوستش بد بود دیر افتادن بخیه هاش
وگرنه که دیگه اصلا دردی نداشت خیلی راضی بودم
۲۸ روز تقریبا گذشته بود که یکی از بخیه هاش اصلا نمیوفتاد
چون گره داشت باید اونو با دست باز میکردم میکشیدم که میترسیدم
زن داییم که چندتا بچه داشت و تو این کار خبره بود کمک کرد و درش آوردیم اصلا نه گریه کرد نه خون اومد .تو این مدت هم اصلا نه ورم کرد نه قرمز شد ...فقط یه هاله زرد رنگ زیر پوستش درومد که اونم از پماد بود موقع شستوشو درومد
خداروشکر این مرحله به خوبی گذشت
مامان ریحانه💜فاطمه🩷 مامان ریحانه💜فاطمه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان (پارت پنجم):
تو ریکاوری و حتی چند ساعت بعد که اوردنم بخش، لرز شدیدی داشتم طوریکه بدنم خسته شده بود از لرزش زیاد و همش میگفتم کاش زودتر تموم شه، و بعدش هم دردای بعد بیحسی که واقعا بد بود و احساس میکردم وزنه چند کیلویی به هر کدوم از پاهام بستن و در جهت مخالف هم دارن پاهامو میکشن، هی به مامانم میگفتم پاهامو جفت کن میگفت جفته ولی من احساس کشش و درد شدیدی داشتم و هی مسکن درخواست میکردم و خداروشکر از این بابت سخت گیری نکردن و شیاف و مسکن میرسوندن بهم، درد موقع راه رفتن هم سخت بود خیلی، ولی نه در حدی که نتونی تحمل کنی، سوند قبل عمل هم اصلا درد نداشت و چیزی نفهمیدم من، درد امپول بی حسی هم نفهمیدم فقط بار اول انگار جای درستی نزده بود عصب پام پرش کرد و کمی لرزید، وگرنه درد نداشت، نمیدونم شماهم بعد رفتن بی حسی اینجوری بودین یا نه، من خیلی خوابم میومد و از شدت خواب نمیتونستم وایسم و همراهام میگفتن خر و پف میکردی ولی من متوجه نبودم🥲احتمالا به خاطر مسکن ها بود، و فک کنم این کسلی و خواب الودگی تا دو سه هفته طول کشید، من وقتی خونه هم رفتم از دکترم اجازه داشتم شیاف سه تا میزاشتم هر هشت ساعت، چون کمر درد بسیار بدی داشتم که نفسمو قطع میکرد، خلاصه که جمعه دوم مرداد ماه ساعت حدودا چهار صبح زایمان کردم و ظهر قبل اومدن فامیل برای عیادت، رفتم دخترامو دیدم، یکیشون ان ای سیو بود و کلی دستگاه بهش وصل بود و هیچی از صورتش معلوم نبود😔 اون یکی بخش معمولی ولی داخل دستگاه بود و سرم بهش وصل بود...
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ششم

وقتی بخیه زدن و من رو تخت بودم تا حالم جا بیاد یه خانمی اومد بهم یاد بده به دخترم شیر بدم
دخترمو که گذاشتن کنارم من اصلا خوشحال نبودم
هیچ حسی بهش نداشتم
شاید فکر میکردم به خاطر این بچه من مردم و زنده شدم
وقتی گذاشتش کنارم هر چی تلاش کردیم دیدیم اصلا سینه رو نمیگیره و شیر نمیخوره
خانمه یهو نگران شد و زنگ زد به یه دکتری و شرح زایمان داد و اون دکتر گفت که احتمالا چون زایمان طول کشیده مشکل تنفسی پیدا کرده و فلان دستگاهو بیارید بزارید زیرش و بعد ده دیقه امتحان کنید اگه شیر نخورد خودم مجبورم بیام بلوک زایمان
تو اون ده دیقه من از عذاب وجدان داشتم می مردم
فکر میکردم چون با دیدن بچه مثل بقیه مامانا عاشقش نشدم و خدا رو شکر نکردم اینجوری شد و نکنه مشکل تنفسی داشته باشه
هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم
ولی بعد ده دقیقه ک از زیر اون دستگاه شیشه ای اوردنش بیرون بالاخره شیر خورد و مشکل برطرف شد خداروشکر
اتاق که خالی شد یه خانم نظافتچی بهم گفت برو خودتو بشور و لباستو عوض کن که سریع باید بری بخش
وقتی از روی تخت پاشدم دیدم از پلاستیکی که زیرم انداخته بودن خون جاری شده روی زمین و شر شر داره خون میریزه و همه اینا انگار یه خواب بد بود که تموم نمیشد ....
مامان ماهلین❤️🫀 مامان ماهلین❤️🫀 ۴ ماهگی
پارت سوم
هی داد میزدم و گریه میکردم ،
گرسنه ام شده بود میگفتم توروخدا بزارید یه چیزی بخورم میگفتن نه احتمال داره سزارین کنی
منم گفتم باشه ولی هی ماما میومد معاینه می‌کرد
یه دانشجویی ناخن کاشت کرده بود من و معاینه کرد خیلی درد داشت تا ساعت سه من شده بود هشت فینگر ولی دردام خیلی شدید بود ساعت سه و بیست دقیقه بود که ضربان قلب دخترم افت کرد آمدن باز هم من و ببرن سزارین دوباره من و نبردن منم هی گریه میکردم متخصص گفته زنگ بزنید همراه بیاد داخل منم
مامانم که شهرستان بود نرسیده بود که بیاد داخل زن عموم با زندایی همراه بودن خانم گفت به همراهات بگم بیان داخل منم گفتم تورو خدا بگو همسرم بیاد همسرم آمد داخل برام پمپ درد آورد خیلی خوب بود پمپ درد همسرم گفت بی حسی نمیشه بهش زد دکتر گفت نمیتونم چون بچه اش گیر کرده احتمال داره ببریمش سزارین همسرم گفت این همه درد کشیده تازه میخواد ببریدش سزارین منم هی گریه میکردم همسرم هی قربون صدقه من می رفت میگفت یه ساعت دیگه دخترمون بغل میگیریم ولی من باز هم کار خودم میکردم من و همسرم تنها توی اتاق زایمان بودیم بدو کردم تو دستشویی اب داغ و گرفتم رو شکمم همسرم آمد گفت چیکار میکنی گفتم تورو خدا بزاد یه ذره اب داغ بیاد رو شکمم خیلی دردام کم میشه دردم یه خورده کم شد رفتم رو تخت یهو دردم خیلی شدید شد جیغ کشیدم دکتر آمد مو های بچه تون معلوم زور بزن من اصلا نمیتونستم زور بزنم فقط داد میزدم و گریه میکردم همسرم که پمپ درد گرفته جلوی دهنم میگفت نفس عمیق بکش ولی من نمیتونستم گفتم دستشویی دارم همسرم و بیرون کرون میگفتن دستشویی بکن عیبی نداره ولی من میگفتم باید برم دستشویی دیگه دردم غیر قابل تحمل بود میگفت میتونی همکاری کنی که بچه ات سالم به دنیا بیاد
مامان شاهان و شهزاد مامان شاهان و شهزاد ۵ ماهگی
از خاطره زایمان دوم بگم براتون
درحالی ک همه داشتم جیغ داد میکردن من داشتم ارومو ساکت ورزش میکنم آمپول فشار بهم زده بودن هی میومدن میرفتن میگفتن درد نداری میگفتم نه😂معاینه کردن رحمم باز بود ولی دردی حس نمی‌کردم خلاصه ناهارمو با آرامش خوردم در همون حین خرما و کلی آبمیوه ام خوردم کم کم دردم داشت شروع میشد خیلی کم بود قابل تحمل بود ولی نگاه جیغ داد تخت بغلیم میکردم بغضم میگرف حتی نمیتونست آب بخوره از درد....خلاصه تصمیم گرفتن کیسه ابمو پاره کنن با خودم گفتم واااای کیسه ابم پاره بشه میمیرم از درد خلاصه کیسه ابمو که زدن یهو سر بچه اومد پایین من نعره میکشیدم دکتر گفت زور نزن که الان بچه میاد تا ببریمت اتاق زایمان منم نمیتونستم همه پرستارا هم رفته بودن برا ناهار دکتر بیرون داد زد بقیه بیان دیگه میخواست سر همون تخت بچه رو بگیره ک چند نفر اومدن زیر بغلمو گرفتن بردن اتاق زایمان 8.7دقیقه بعد بچه بدنیاا اومد😂...کل پروسه درد و زایمانم نیم ساعت نشد اصلا باورم نمیشددد بعدش کلی اشک شوق ریختم و خدارو شکر کردم اگه قرار چند ساعت اون درد و بکشم نابود میشدم.......صب ساعت 11بستری شدم برا ساعت دو تموم شد اومدم اتاق ریکاوری