سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
آیین موقعی بدنیا امد گریه نکرد اصلا بخواطر همون من متوجه نشدم اصلا
ولی چون یخ لحظه کل دردام تموم شد سرم و بلند کردم ببینم چی شده دیدم بچه رو دارن میزارن سر جاش فهمیدم بدنیا آمد

واقعا دردام تموم شده بود و راحت شدم در آوردن جفت هم اصلا درد نداشت موقعی که آیین و داشتن میزاشتی سرجاش انگار بابام بود از دماغ به بالا حس کردم بابامه🥲🥰
همونجا شباهت و دادم

خب این پروسه که تموم شد رسیدیم به بخش بخیه بدترین بخش چون برای زایمان امید داری به یه چیز بعد اونهمه درد ولی برای بخیه امیدی نیست ک😂

بی حسی زدن ولی اصلا انگار نزده بودن چون کامل حس میکردن بعد انقد جیغ میکشیدم هی دکترای اتاق های دیگ میومدن یه نگاه مینداختن
من پام صد و هشتاد درجه باز انگار سینمای همه میان یه نگاه میکنن می‌رن
مردم. از خجالت

پاهامو نمیزارن رو جا پایی تخت نمیزارم بخیه بزنن هی خودمو جمع میکنن خلاصه یه بخیه ۱ ساعت طول کشید همراه با کلی درد مردم سر بخیه زدم البته خیلی هم بخیه خوردم
عوضش آیین و داشتم
دیگ همه ی اینا تموم شد گفتن پاشو برو خودتو بشور لباساتو عوض کن بفرستیمت بخش
آنقدر پاهام درد می‌کرد نمیتونستم پاشم کلی خون از دست داده بودم
مامانم آمد کلی گریه کردم تو بغلش آروم شدم کمک کرد پاشدم رفتم خودمو بشورم خجالت میکشیدم مامانم بیاد مامایی که زایمانمو انجام داده بود بقدری مهربون بود آمد کمک کرد خودم و شستم لباسامو پوشیدم ( بالاخره چون من دیده بود خجالتم رفته بود)😂
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

نزدیکای ساعت ۳ بود که من همچنان داد میزدم و کمک میخواستم و انقد ناامید شده بودم که واقعا فکر میکردم من امروز زایمان نمیکنم و احتمال زیاد می میرم . بعدها تا مدت ها کابوس میدیدم که تو اتاق زایمانم و هنوز بچم به دنیا نیومده و وقتی بیدار میشدم به یاد اون روز گریه میکردم . بالاخره نزدیک ساعت ۳ یه خانمی بهم گفت انقد داد نزن که ببرنت سزارین چون هم اتاقای عمل پره و به خاطر تاریخ رُند امروز خیلیا واسه سزارین اومدن و هم اینکه بچه تقریبا داره دنیا میاد و نمیشه دیگه عمل کرد . نهایتاً میتونی بی حسی بزنی و اونم هزینه داره اگه میخوای بگم دکترش بیاد فقط اینکه خبر داشته باش دکتر مَرده اگه مشکلی نداری بگم بیاد منم که اون موقع قدرت فکر نداشتم اصلا و هیچی هم بلد نبودم گفتم اره راضی ام .. اون زمان نمیدونستم چه اشتباهی دارم میکنم رضایت نامه رو با همون حال امضا کردم و دکتر که یه آقای میانسال بود اومد و گفت چهارازنو بشین و تا جایی ک میتونی خم شو و آمپول رو که نمیدونم اسمش چی بود به کمرم زد ...
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....