۸ پاسخ

من سزارین اختیاری بودم از طبیعی وحشت داشتم خیلی ذوق داشتم زودتر جوجوم رو ببینم ولی وقتی دیگه گان پوشیدم و به رفتن نزدیک شدم حسابی ترسیده بودم. موقع رفتن توی اتاق عمل خانواده زیاد بودن پرستار وقت نداد نتونستم درست با همسرم خدافظی کنم بعد همش احساس میکردم الان میمیرم روی دل خودم و همسرم میمونه اشکم درومد دیدن حالمو دوباره همسرم رو صدا کردن دیدمش. قرار بود بیهوش بشم اما اینقدر سرد بود که بینیم کیپ شد دکترم میدونست آلرژی دارم فکر‌کرد آلرژیم خوب نشده گفتن ابدا بیهوشت نمی‌کنیم و اسپاینال شدم و هجوم ماده بیهوشی رو به سمت بالای بدنم حس کردم رسید به ریه و قلبم نمیتونستم نفس بکشم نه تکون بخورم نه حرف بزنم بگم دارم خفه میشم فقط شانسی یه دستم یه ذره تکون خورد فقط یه صدا شنیدم که گفت خانوم دکتر نمیتونه نفس بکشه و تمام دکترو دیدم که هول شده بود (با اینکه پرده جلوی آدم هست و نمیتونی دکتر رو ببینی) و بعد هم دیدم توی عالم دیگه ای هستم و دارم میرم یهو صدای گریه بچم رو انگار برام پخش کردن که باعث شد برگردم سمت صدا همون موقع چشم باز کردم و لحظاتی بعد همون صدای گریه رو شنیدم. (من به داروی بی حسی حساسیت دارم دندون پزشکی هم که میرم حالم بد میشه تعادلم بهم میخوره دستو پام میلرزه)
و چقدر شیرین بود لحظه ای که فسقلیم رو دیدم و لپش رو روی صورتم گذاشتن و بچه آروم میشد. خیلی خوشحالم که بیهوش نشدم و این لحظه رو تجربه کردم.
دکتر بعدا بهم گفت تو نصف موهای منو سفید کردی😅

بچه هام خواب بودن نامه ای نوشتم برابچه بزرگم ک مواظب ماهان باش مامان الان تو مردخونه ای قران خوندم ایت الکرسی خوندم،ساکم ک اماده بود برداشتم زنگ زدم آژانس حدود ساعت ۸ بود آژانس جواب نداد صبر کردم تو حیاط ،دوباره زنگ زدم آژانس اومد و علی یارت رفتم بیمارستان ساعت ۸ونیم نوبت عمل داشتم ولی چون کسی نبود برام پرونده تشکیل بده رفتم دنبال کاربارم تو بیمارستان تا ساعت ۱۱ونیم رفتم بخش زایشگاه برا سرم وفشار کارام ساعت ۱و ۲۰ ،،۲۵ دقیقه صدای جوجم شنیدم😍😍😍

وای من برعکس بودم همه کار کردم که اماده باشم به خیال خودم برای طبیعی
تو ۴۰ هفته بودم دهانه رحمم باز که نشده بود هیچی کاملا هم سفت بود با وجود همه کاری
از اونورم دور سربچه بزرگ بود وزنشم همینطور داشت میرفت بالا
اگ صبر میکردم تا دردم بگیره خیلی میترسیدم از اینکه پارگی زیاد داشته باشم یا مشکلی برای بچه بیاد چون شنیده بود اگ سرش زیاد از حد بمونه تو واژن ممکنه اکسیژن بهش نرسه و مشکل مغزی پیدا کنه
خلاصه دکترم گفت بستریت میکنم با امپول فشار
از ۱۲ شب تا ۴ عصر فردا هرررکاریم کردن باز نشد که نشد کیسه آبمون با دهانه رحم بسته زدن شکممو فشااااار میدادن جیغ میزدم که بچممممم چیزیش نشه
تازه چون بیمارستان خصوصی بود بعد از جیغ های فراوان بردنم سزارین دولتی بودم باید همچنان درد میکشیدم
آخرش سزارین شدم🚶🏻‍♀️

من انقد زایمانم افتضاح بود که فراموشش کردم🙂

حالامن برعکس ۴۰ هفتم تموم شد هیج دردی نداشتم رفتم بیمارستان چون وزنم بالا بود ورم زیاد داشتم بستری کردن ساعت ۱۱ بستری شدم بهم سرم وصل کردن آمپول زدن تا ساعت ۵ ۶ هیچ دردی نداشتم بعداز دردام شروع شد هرنیم ساعت یه ساعت معاینه میکردن خلاصه خیلی درد کشید ساعت ۱ ۴۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد الان یادم میاد موهای تنم سیخ میشه

منم دقیقا یک هفته بعد زایمانم تاریخ سزارینم بود و سزارین اختیاری بودم تا صبح ساعت ۶ و نیم کیسه آبم یهو ترکید و سریع رفتم زایشگاه اینجا طوریه که دکتر شیفت فقط حق دخالت داره و هیچ دکتر دیگ ای نباید بیاید زایشگاه نمیدونم بقیع جاهام همینه یا نه خلاصه کلی به دکترم زنگ زدم و پیام دادم تا آخر جواب داد و بهش گفتم زنگ زد به دکتر شیفت هماهنگ کرد بردم اتاق عمل برای سزارین
ولی خب من خداروشکر چون شیاف و آمپول پروژسترون استفاده می‌کردم چون بچم میخواس ۳۴ هفته بیاد دیگ😂واسه همین دهانه رحمم زود باز نشد و به طبیعی نکشید فک کنم تا ۳ سانت کلا باز شد

با این حساب بفکر دومی میفتی 😂

من برعکس شما
ورزش پیاده روی کلا خودمو خیلی اذیت کردم طبیعی بشه
از صبح حرکتش کم شده بود رفتم ‌ان اس تی
دکترم بستری کرد و سزارینم کرد
از صبح تا ۱۰ شب ک سزارین شم خیلی استرس کشیدیم و روز خیلی سختی بود

سوال های مرتبط

مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۵ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت شیشم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و منم داشتم از تز بارداریم لذت میبردم
خوش و خرم و خوشحال بودم غافل از اینکه عمر شادیم خیلی کوتاهه
گذشت و رسیدم به آنومالی رفتم سونو همه چیز خوب بود و کوچکترین مشکلی نداشتم
اومدم خونه و دیگه بیخیال منتظر به دنیا اومدن کیان و کیانای مامان بودم😭
۲۰ هفته رو تموم کرده بودم وارد ۲۱ هفته شدم یه روز یه کم کمر درد داشتم فک میکردم بخاطر سنگین شدن بچه هاست
تا شب دردم بیشتر شده بود و دل درد هم‌ به کمر دردم اضافه شده بود
ولی همچنان فک میکردم بخاطر سنگینی بچه هاست
از ساعت ۹ و ۱۰ شب دردام بیشتر شدن من که قبلا درد زایمان نکشیده بودم که بدونم دردش چجوریه😔
یهو ساعت ۱ شب رفتم سرویس دیدم لهه بینی دارم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم رفتیم‌ بیمارستان
چون شب بود سونو نداشتن اون خانم دکتری که اونجا بود برام یه بسته ایزوپرین نوشت بعد گفتش که صبح برو سونو انجام بده ببینم چرا درد داری
برگشتم خونه دردام خیلی زیاد شده بودن به هر جون کندنی بود اون شب صبح شد و ای کاش که صبح نمی‌شد 😭
مامان رادین مامان رادین ۱۶ ماهگی
بچها باردار که بودم ۳۰هفتگی رفتم سنو گفت جنین بریچه و من انگار دنیا رو بهم دادن چون پول نداشتم زیر میزی بدم برم سزارین زایمان قبلیم ۴سال پیش بود با اینکه بچم ۲کیلو بود ولی خیلی در وحشتناکی داشتم و خیلی از زایمان دومم میترسیدم یعنی وقتی بیبی چکم مثبت شد تا اخرش ترس زایمان داشتم خدا خدا میکردم بریچ بمونه دکتر نیگفت بعید میدونم و من هر روز دعا تا روزی که۳۷هفته بودم گفت فکنم چرخیده برو سنو گفتم خانم دکتر من سر بچمو میفهمم بالاس نچرخید بچم تا رقتم سنو و اومدم بریچ بود و انگار دنیا رو بهم دادن خلاصه رفتم بیمارستان امین یه بیمارستان معمولی دولتی سزارین شدم خیلی ازم مراقبت کردن همه چیز عالی خیلی بهم سر میزدن انگار خصوصی بود خیلی خدارو شکر میکنم که اذیت نشدم چون ماها که دستمون خالیه نمیتونیم هزینه و زیر میزی و بیمارستان خصوصی بریم واقعا دردناکه و خیلی خوشحالم هنوز از بابتش خداروشکر میکنم همش به پسرم میگم افرین مامان که نچرخیدی تا لحظه اخر🤣🤣اینجا ۶ماهه حامله بودم