#پارت شیشم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و منم داشتم از تز بارداریم لذت میبردم
خوش و خرم و خوشحال بودم غافل از اینکه عمر شادیم خیلی کوتاهه
گذشت و رسیدم به آنومالی رفتم سونو همه چیز خوب بود و کوچکترین مشکلی نداشتم
اومدم خونه و دیگه بیخیال منتظر به دنیا اومدن کیان و کیانای مامان بودم😭
۲۰ هفته رو تموم کرده بودم وارد ۲۱ هفته شدم یه روز یه کم کمر درد داشتم فک میکردم بخاطر سنگین شدن بچه هاست
تا شب دردم بیشتر شده بود و دل درد هم‌ به کمر دردم اضافه شده بود
ولی همچنان فک میکردم بخاطر سنگینی بچه هاست
از ساعت ۹ و ۱۰ شب دردام بیشتر شدن من که قبلا درد زایمان نکشیده بودم که بدونم دردش چجوریه😔
یهو ساعت ۱ شب رفتم سرویس دیدم لهه بینی دارم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم رفتیم‌ بیمارستان
چون شب بود سونو نداشتن اون خانم دکتری که اونجا بود برام یه بسته ایزوپرین نوشت بعد گفتش که صبح برو سونو انجام بده ببینم چرا درد داری
برگشتم خونه دردام خیلی زیاد شده بودن به هر جون کندنی بود اون شب صبح شد و ای کاش که صبح نمی‌شد 😭

۵ پاسخ

ولی قربون خدا برم ک باز دو تا جوجو بهمون جنسیتا بهت داد و جای اونارو برات پرکرد😭😍

منتظر ادامه هستیم

خب بعدش

خب بقیش

الهی فک کردم داستان درباره حمیدرضا و حلماس🥺🥺🥺
وای چ خاطره بدی وای تو چ هفته ایبم😭😭😭😭
بمیرم برااااا دلتتتت

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۹ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان محمد حیدر مامان محمد حیدر ۹ ماهگی
تجربه وحشتناکی به نام شقاق و هموروئید
قسمت اول:
من یه مامان اولی ام و شاغل هم هستم تجربه بارداری نسبتا راحت و زایمان بسیار عالی(طبیعی) داشتم.
تو دوران بارداری یبوست نداشتم و اگه داشتم خیلی کم و جزئی بود ...
فردای زایمان یکی دوساعت قبل ترخیص احساس درد وحشتناک در مقعدم داشتم در حدی که نمیتونستم راه برم به پرستار گفتم درد مقعد دارم با نهایت بی محلی گفت طبیعیه خانم تو زاییدی 😏
خلاصه ترخیص شدم و یادمه تو ماشین همش مورب نشسته بودم چون نمیتونستم کامل بشینم
دکتر متخصص یه نسخه داده بود که از داروخونه تهیه کردیم
قرص آهن و شربت ملین و یه بسته شیاف دیکلوفناک(!!!!) که روش نوشته بود هر ۸ ساعت به هنگام درد ...
خلاصه من دردم لحظه به لحظه بیشتر میشد تا شیاف میزدم خوب بودم بعد ۱۲ ساعت که اثر شیاف میرفت دوباره دردای وحشتناااااک
همش فکر میکردم از بخیه هاست
بعد ۱۰ روز رفتم بخیه ها رو کشیدم دیدم نه خیررررر این دردا تمومی نداره
اونجا بود که متوجه شدم که مبتلا به شقاق هستم
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۵ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۰ ماهگی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲