بیاین از تجربه زاااایمان تون بگید بچها

#پارت ۱

من خودم زایمان طبیعی بودم.. ۵ فروردین تاریخ زایمانم زده بودن و خیلی دوس داشتم ۹ فروردین که تولدمه پسرم بدنیا بیاد اماااا...

جنب و جوش خیلی داشتم بخاطر همین توی ۳۱هفته انقباضاتم شروع شد دکتر شیاف داد خوب شدم. ... شیاف و ادامه دادم تا ۳۸ هنوز ادامه میدادم بعدش دردام شروع شد مثل پریودی ذره ذره بیشتر میشد
1404/12/24 زایمان کردم برخلاف تصوراتم 🥺😂
دوروز قبل زایمانم درد واقعی شروع شد. شب اصلا خواب نمیرفتم همش یه پام سرویس بهداشتی بود ساعت ۳ نصفه شب زنگ زدم مامانم گفتم من درد دارم مامانمم ترسید..گفت نترس چیزی نمیشه فردا صبح حتمن میام پیشت. تا اینکه صبح شد یکساعتی خوابیدم دوباره دردام شروع شد قابل تحمل بودا ولی جوری بود که نمیزاشت بخوابم. مامانم اومد بعدش شب شد وای دردام خیلییییی شدید شد. همش وای وای میکردم تو خونه میترسیدم برم بیمارستان. میگفتم صبح شه برم بگم سزارینم کنین من نمیتونمممم.. خلاصه همش چشام به ساعت بود دبگع خودم میدونستم کی دردام میگیره ول میکنه نفهمیدم چجور صبح شد خیلییییی سخت بود واقعا نمیدونم چجوری تحمل کردم...

تصویر
۸ پاسخ

واییییییییییی منم اولش زایمان طبیعی میخواستم با این که تا 8 سانت تحمل کردم و درد کلی کشیدم آخرم سزارین شدم
تجربه هردو دارم برام سزارین خیلی خوب بود

یادم نیار چی شد حالم بد میشه

دقیقا خودمم به همین نتیجه رسیدم

طبیعی زایمان نکردم اما استرسی که کشیدم از درد طبیعی بیشتر بود:(((((

من شب در داشتم تحمل کردم تا ۱۱ صبح بعدش رفتم بیمارستان ۶خورده عصر زایمانم کردم میگم خیلی طول کشید تو که ۵ روز طول کشید چقدر درد کشیدی خدایی

من عصلا ب درد نرسیدم
از همین درد زایمان میترسیدم بخواطر همین رفتم سزارین اختیاری ۳۹ هفته زایمان کردم

منم طبیعی بودتجربه بدی بود واقعا درد اونم زمان زیاد.فقط آخرش که بچه رو میزارن تو بغلت خوب بود

من اصلا به درد نرسیدم اوج جنگ بود دکترم تاریخ سزارین داد بهم

سوال های مرتبط

مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۰ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت شیشم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و منم داشتم از تز بارداریم لذت میبردم
خوش و خرم و خوشحال بودم غافل از اینکه عمر شادیم خیلی کوتاهه
گذشت و رسیدم به آنومالی رفتم سونو همه چیز خوب بود و کوچکترین مشکلی نداشتم
اومدم خونه و دیگه بیخیال منتظر به دنیا اومدن کیان و کیانای مامان بودم😭
۲۰ هفته رو تموم کرده بودم وارد ۲۱ هفته شدم یه روز یه کم کمر درد داشتم فک میکردم بخاطر سنگین شدن بچه هاست
تا شب دردم بیشتر شده بود و دل درد هم‌ به کمر دردم اضافه شده بود
ولی همچنان فک میکردم بخاطر سنگینی بچه هاست
از ساعت ۹ و ۱۰ شب دردام بیشتر شدن من که قبلا درد زایمان نکشیده بودم که بدونم دردش چجوریه😔
یهو ساعت ۱ شب رفتم سرویس دیدم لهه بینی دارم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم رفتیم‌ بیمارستان
چون شب بود سونو نداشتن اون خانم دکتری که اونجا بود برام یه بسته ایزوپرین نوشت بعد گفتش که صبح برو سونو انجام بده ببینم چرا درد داری
برگشتم خونه دردام خیلی زیاد شده بودن به هر جون کندنی بود اون شب صبح شد و ای کاش که صبح نمی‌شد 😭
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۱
بچها من واسه زایمان طبیعی خیلی زحمت کشیدم دوره ثبت نام کردم کلی ورزشای لگنی انجام دادم از ۳۷ هفته تمام هرشب میرفتم پیاده روی پله نوردی کلی کردم ولی اصلا واسم فایده ای نداشت عین اب تو هاون کوبیدن بود برای من شاید واسه بقیه جواب داده باشه البته بگذریم من ۴۰ هفته رو تمام کردم تاریخ زایمانم رو رد کردم باید بستری میشدم ولی نرفتم ترسیدم هرچی شوهرم و مامانم اصرارم کردن نرفتم نامه دکتر داشتم ولی گفتم امشبو هم صبر کنم ی روز قبلش کلی ترشح موکوس داشتم توش خونم بود خلاصه من از شب ساعت ۸ دردام شروع شد خیلی خفیف بودن به راحتی تحملشون میکردم تااینکه ساعت ۱ شب شد هی دردام بیشتر میشدن انقباضا محکم تر و با فاصله کمتر بازم نرفتم بیمارستان تااینکه ساعت ۷ صب شد و دردای من جدی خیلی بد شدن وقتی دردا میگرفتن منو بزور ردشون میکردم ساعت ۸ بستری شدم معاینم کردن ۵ سانت بودم 😃 گفتن خیلی خوب تااینجا تحمل کردی منم فقط ناله میکردم ولی صدام بلند نبود همشون میگفتن چقد این دختره صبوره چقد تحملش خوبه میخواستن منو تشویق کنن مثلا منو بردن تو اتاق زایمان تنها بودم اتاقم خیلی مجهز و ترتمیز بود امکانات خیلی خوب بود خلاصه من اونجا نمیدونستم چی در انتظامه فکر میکردم بدبختیام همینجاس
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅